نیم‌خط 4

+ ۱۴۰۴/۱۱/۲ | ۰۰:۱۸ | لادن --

وقتی از همه چیز و همه‌کس ناامید می‌شم. وقتی سیاهی دنیا من رو توی خودش غرق می‌کنه، یه صدا توی سرم می‌پیچه که می‌گه: « ... ولی زور زندگی از همه اینا بیشتره»

#1

هنوز وقتی می‌گم: « شهر خودمون چنین و چنانه» منظورم این شهر نیست. البته خیلی چیزها تغییر کرده. حالا حس آشنا و نزدیک‌تری به این شهر دارم. مردمش رو جور دیگه‌ای دوست دارم و بهتر می‌شناسمشون. نه از تعریف و تمجیدها و شعر و غزل‌ها. نه! باهاشون همنشین و هم‌کلام شدم و مرامشون به دلم نشسته. حتی توی تاریک‌ترین شب‌های شهر، وقتی که حتی خیابون‌های بلد و آشنا برات خوفناک می‌شه و عقل حکم می‌کنه به هیچ غریبه‌ای اعتماد نکنی، با مردمش هم‌دل و هم‌صدا شدم. حالا شبیه به آدم‌هایی که نون و نمک همدیگه رو خورده باشن بهشون حس وفاداری دارم. راستی راستی من نون و نمک این شهر و مردمش رو خوردم. مامان، سراغ نارنج‌هام رو می‌گیره. برای بار چندم می‌پرسه: « حالا از کجا نارنج می‌چینی؟» و من براش از درخت‌ها، باغ‌ها و کوچه و خیابون‌هایی می‌گم که عطر سرمست‌کننده نارنج، هر وقت سال یه جوری هواش رو پر می‌کنه. آره! انگاری زور زندگی از همه بیشتره.

#2

اون شبی که سروصداها زیاد شد و زودتر کرکره رو کشیدیم پایین، یه خانمه اومده بود سراغ اسپری صورتی فلان برند رو می‌گرفت. گفتم: « متاسفم. نداریم». پرسید:

- آبرسان خوب قیمت مناسب چی دارید؟

توی دلم گفتم:

- زن حسابی! شلوغی خیابون‌ها رو نمی‌بینی؟ صدای فریاد مردم و تیر مشقی و غرش موتورها رو نمی‌شنوی؟ وقت گیر آوردی این وقت شبی؟ ما هم اگه تا این وقت موندیم، حسب وظیفه بوده.

ولی چیزی نگفتم.هر جور که بود خودم رو جمع کردم. دو تا گزینه گذاشتم پیش روش و اونم یکی رو با چندتا ورق قرص ملین و ضد اسید معده و... گرفت و رفت. داشتم به این فکر می‌کردم که ته‌ ته همه اینا، مردم بیشتر نگران وضع دل و روده‌شونن. بی‌خودی حرص می‌خوریم که از یارانه 5-6 دلاری عارشون میاد یا نمیاد. بی‌خودی پی این رو می‌گیریم که حرف فلان سیاست‌پیشه رو باور بکنیم یا دم روباه رو؟ می‌بینی رفیق؟ زور زندگی از همه اینا بیشتره.

#3 

داشت می‌گفت: « تو کار بزرگه رو کردی. رفتی ایستادی جلوی آتیششون و نترسیدی... ». سرم رو آوردم بالا. به دختر نوجوونی نگاه کردم که موهای صاف مشکی بلندی داشت. شیلد چشمی روی یکی از چشم‌هاش بود و نسخه تکراری این روزها، داروهای بعد از جراحی چشم رو داشت؛ ولی بیشتر از اون، لبخند قشنگش با برق ملایمی که روی گونه‌ها و پوست روشنش افتاده بود جلب توجه می‌کرد. صدای توی سرم می‌گفت: « می‌بینی؟ نگفتم زور زندگی از همه چیز بیشتره؟ »

#4

مامان زنگ زده و داره از شیرین‌کاری‌های فسقلی می‌گه. نیم‌وجبی یه خونواده‌ رو از راه دور و نزدیک به خودش مشغول کرده. مامان، گوشی رو گذاشته روی اسپیکر و داره باهاش حرف می‌زنه تا بشنوم چندتا کلمه جدید یاد گرفته. من از این‌ور خط ذوق می‌کنم و قربون‌صدقه‌ش می‌رم و باهاش حرف می‌زنم. یه سکوت کوتاه، بعد یه صدای آروم عجیب می‌شنوم. مامان با صدای بلند می‌خنده و می‌گه: « مامان جان! صدات رو که شنید، گوشی رو بوس کرد». قند توی دلم آب می‌شه و برخلاف یه ربع قبل که آرزو می‌کردم کاش دنیا زودتر تموم بشه یا من نباشم و بیش از این تلخی نبینم، دلم می‌خواد تا دفعه بعدی که این فسقلی رو توی بغلم فشار بدم زنده بمونم. راست می‌گه صدای توی سرم؛ آخرش زور زندگی از همه اینا بیشتره.

#5

بابای دوقلوها اومده بود. شیرخشک و پوشاک خرید. هر بار سر ماجرای سهمیه شیرخشک و قیمت پوشاک و مکمل داستان داریم باهاش. آخرش هم با انرژی و حال خوبش کارش رو پیش می‌بره و می‌ره. این بار اما مثل همیشه نبود. از ماجراهای شب قبل می‌گفت و توی چهره‌ش آدم تازه‌ای رو می‌دیدم. حالا می‌دونم فرداها که از راه برسه، این بابا که قرار شد درس زندگی به دوقلوها یاد بده و از گذشته‌ها بگه، حرف‌های عمیق و دردناک بیشتری برای گفتن داره... فردا از راه می‌رسه و دوره، دوره‌ی این دوقلوها و هم‌نسل‌هاشون می‌شه. آره! باید باور کنم که زور زندگی از همه چیز بیشتره.

#6 

دفتر حساب و کتاب‌هام رو آوردم گذاشتم جلوم. برنامه‌ریزی می‌کنم که توی روزهای آینده باید این  آب باریکه رو چه‌جوری به کویر درندشت زندگیم هدایت کنم که رنگ فرداها رو ببینم. توی لیست خریدم می‌نویسم: روغن، برنج، مرغ، پرتقال، شیر، ارده، فست میل، کلمنزینک، مکمل غضروف‌ساز، امگا3، هدیه برای خونه نویی فلانی، شربت آرژنین برای فسقلیا و...

یه گوشه یادداشت می‌کنم که بیستم تولد دوستمه و باید حتما یادم بمونه بهش زنگ بزنم.  

آره! حالا دیگه مطمئنم زور زندگی از همه چیز و همه‌کس بیشتره.

 

نیم‌خط ۳

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۲ | ۲۳:۱۷ | لادن --

آدم فکر می‌کنه این چیزها مال توی فیلم‌هاست. برای زندگی واقعی، زیادی سینماییه. مثلا بایستی جلوی جراحی که تمام روزش رو توی اتاق عمل گذرونده و ازش بپرسی: " خب دکتر! اوضاع چطور بود؟" یا " بیمارستان چه خبر؟" بعد دکتر با خستگی زیادی که توی چهره‌ش داد می‌زنه، با چشم‌های سرخی که مثل همیشه نیست، با شونه‌هایی که خم شده زیر سنگینی حیرت و غمی که نمی‌شه با واژه بیانش کرد و با حالتی متاثر، چیزهایی بگه که نمی‌خوای بشنوی. برای شنیدنش اون‌قدرها قوی نیستی. باورت نمی‌شه این‌ چنین اتفاق افتاده باشه...

نیم‌خط ۲

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۱ | ۲۱:۱۶ | لادن --

این حال‌وهوایی نیست که قبلا تجربه‌ش کرده باشم. اینجایی که هستم، به‌واسطه شغل الانم، چیزهای بیشتری می‌شنوم. آدم‌ها انگار یه گوشه از دردِ دل‌هاشون، روایت دیده‌ها و چشیده‌هاشون که کمتر جرات صحبت‌کردن درباره‌ش رو دارن اینجا راحت‌تر تعریف می‌کنن. جوری از داغ و غم مردمی که این چند روز عزیز از دست دادن یا آسیب‌دیدن دوست و نزدیکانشون رو دیدن متاثر شدم که یادم رفته تا چند روز پیش برای چه چیزهایی توی زندگی شخصیم غصه می‌خوردم.

 

ساعت کاریمون کمی محدود شده. نت ندارم که به کار دومم برسم. پس وقت آزاد بیشتری دارم که سعی می‌کنم با کارهای خونه پرش کنم یا بیشتر استراحت کنم. چون این چیزیه که بیشتر بهش نیاز دارم.

 

 

نیم‌خط

+ ۱۴۰۴/۱۰/۲۱ | ۱۶:۵۲ | لادن --

تلفنم زنگ می‌خوره. بیشتر از روزهای قبل. حرف‌هایی که نوشته و ایموجی و استیکر نشدن، می‌شن صدا و توی مکالمه‌های کوتاه به گوشم می‌رسن. با همه از روزمره حرف می‌زنیم. از ترس‌ها و حس‌هامون. از اینکه من خوبم و نگران شما بودم. به هم یادآوری می‌کنیم که باید بیشتر مراقب خودمون باشیم...

تلفنم زنگ می‌خوره. بیشتر از روزهای قبل. اما پشت هیچ‌کدوم از خط‌ها تو نیستی.

سه تا نقطه قرمز توی آسمون

+ ۱۴۰۴/۴/۱ | ۲۳:۰۸ | لادن --

برای من از یه تماس تلفنی صبح جمعه شروع شد. برای تو چی؟ انگار وسط یه خواب پریشونم:

صف نونوایی

دوتا خانم دوچرخه‌سوار درحال‌ رکاب‌زدن

 انبار نیمه‌خالی

ایستگاه اتوبوس صنایع

سه تا نقطه روشن قرمز توی آسمون و... بوووووم!

مسواک خیس

یکی آستین تیشرتم رو می‌کشه

قفسه‌های خالی شیرخشک... قوطی خالیش

حس نوچِ نشستن روی قالی 

شب، پتو، باد کولر آبی، صدای خنده

طاقچه به‌جای یوتیوب

شک بی‌جا و صداقت‌های ارج‌ندیده

عروس داروخونه

بوی بنزالدهید

صورت نیمه‌سوخته

زونا

شیفت عصر

دودکش‌های پوشونده

پیچ اول، نه! دومی!

طبقه پنجم آپارتمان ملاصدرا

یه دور کامل... تق.. تق... به‌سرعت اوج‌گرفتن!

لاک نمازی دختربچه و آتورواستاتین

لاکتوس داره از پا درم میاره

قورباغه

آلومینیوم ام‌جی‌اس

رگال خالی لباس‌های توی کمد

تناردیه رفت

پیامکت رسید. مال من نه!

دونگ کافه رو ندادم

شریک دزد، رفیق قافله

نگاه خیره و مضطرب فلانی به بالا

اون بالا، درست بالای سرمون

رد سیاه کفش روی تن خیس سرامیک

ویز ویز

تونیک آبی، شال صورتی

راننده مزاحم...

پسرک، موش کور، روباه و اسب

حوصله نصیحت ندارم. دیگه دوستی نمی‌خوام. قد یه زندگی خسته‌م. کاش آروم بگیره این دنیا!

زندگی با طعم لادن
about us
همیشه لادن بودم، از زمانی که اولین پست وبلاگی را منتشر کردم. شاید هم پیش‌تر! پیش از شناختن کلمه! کلمه همه‌ چیز بود و لادن چاشنی لحظه‌های زیستنم با کلمه‌ها!