زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

هر بار با دوستم صحبت می کنم، شروع میکنه به درد دل. که اشتباهات گذشته ی والدینش باعث شده نتونه به جایگاه مناسبی که می خواسته برسه. و هر بار باید براش توضیح بدم که من و تو نمیتونیم قضاوت کنیم اون در چه شرایطی چنین تصمیماتی گرفته. مادرم هم گاهی سرنوشتش رو متاثر از رفتار یا انتخاب های مادرش میدونه. و من...

من که هر روز به خودم یادآوری میکنم باید مسئولیت خیلی از اتفاقات زندگی رو بپذیرم. از دیگران انتظاری نداشته باشم و نگاهم فقط به خودم باشه. من هم گاهی به غلط یا درست ناکامی هام رو گردن دیگران میندازم. بعد به خودم نهیب میزنم که چه فایده از یافتن مقصر وقتی اشتباهش رو نپذیره یا فرصتی برای جبران نباشه. و بعد مصمم تر از قبل برای لحظه ی بعدم برنامه میریزم و قدم برمیدارم. من تمام توانم رو به کار میگیرم. تا روزی به جرات بگم:

و دخترم تو نباید مادرت رو مقصر بدونی. من تمام تلاشم رو کردم. 

  • لادن --

پذیرا

۱۷
آبان

امروز فهمیدم جدی از مرز سی سالگی گذشتم!

باور کنید!  امروز یه بنده خدایی داشت الکی شلوغ بازی درمیاورد که یه مسئله رو به نفع خودش تموم کنه. دو سه سال پیشم بود بهش حالی میکردم دنیا دست کیه. امروز ولی بهش گفتم: باشه بابا، برو هر کار دوست داری بکن.
باورم نمیشه این من بودم.

  • لادن --

عمه جان! من درس خودم رو میخونم، تو هم درس خودت رو بخون.

( و سرگرم نوشتن میشه)

 

 

کسی چه میدونه صدای به هم خوردن تنه ی مداد مشکی و قرمزش، موقع مشق نوشتن چه عشقی نصیب روح خسته م میکنه.

  • لادن --
دبیرستانی بودم، یه همکلاسی داشتم با خدا قهر بود. میگفت: <<شبی که پدرم از دنیا رفت تا صبح بیشتر از صد و بیست بار آیت الکرسی خوندم. شنیده بودم با دوازده بار خوندنش خدا هر حاجتی رو برآورده میکنه. صبح ولی پدرم هنوز مرده بود. >>
 با اینکه سعی میکردم غمش رو درک کنم، پیش خودم میگفتم: عجب دخترک احمقی! خب اون آدم مرده بوده. خدا چرا باید زنده ش میکرد؟ خدا چرا باید خودش رو به یه دختر بچه اثبات کنه؟
حدود بیست و شش سالگی اتفاقی برام افتاد که می تونست بهترین اتفاق زندگیم باشه. اتفاقی که یه عمر بهش بنازم و برای همیشه به کار درستی خدا ایمان بیارم. می تونست همون پاداشی باشه که در برابر صبر و تلاش هام گرفته باشم. ولی خب!  خدا این بارم دلیلی ندید که خودش رو به یه دخترک احمق ثابت کنه.
  • لادن --

یکی از نشونه های بزرگ شدن اینه که آدم میفهمه دیگه به چیا نباید خندید و این خیلی خوبه. بدش اون جاست که بعضیا هیچ وقت بزرگ نمیشن.

  • لادن --

دوباره من

۲۲
مهر

مروارید، درست ده سال پیش خودمه. همون قدر ظریف و شکننده، همون قدر صبور و با اراده، همون قدر محجوب و حرف گوش کن، همون قدر رویا پرداز و عاشق زندگی و اگه پای غرورم نذارید، که واقعا ندارم، همون قدر باهوش و با استعداد. درست زیر همون فشار و محدودیت هایی که قرار بود سقف آرزوهام رو کوتاه تر کنه. شاید به نظر مضحک بیاد اما حس میکنم سرنوشت، مروارید رو سر راه من قرار داده تا بگه: خب! فکر کن زمان ده سال به عقب برگشته حالا چه کار می کنی؟

با خودم فکر می کنم چند تا دیگه مثل من، مثل مروارید توی این دنیا دارن نفس می کشن؟ و فقط نفس میکشن.

  • لادن --

شش ساله بودم که اولین بار رفتم سینما. قبلترش رو به یاد ندارم. فیلم "کلاه قرمزی و پسر خاله" بود. کلاه قرمزی زل می زد به تلویزیون پشت شیشه مغازه و محو صحبت های آقای مجری میشد. من زل میزدم به پرده ی سینما و محو تماشای داستان پسر بچه ی ساده و خوش باوری می شدم که به مهربونی آقای پشت قاب شیشه ای اعتماد کرد و راهی غربت شد. هشت سال بعد وقتی "کلاه قرمزی و سروناز" ساخته شد باز رفتم سراغ همون پرده جادویی که قرار بود من رو به دنیای آدم خوبا و قصه هاشون ببره. اما اینطور نبود. بر خلاف فیلم اول دیگه قصه ی آدمای خوب توی شرایط سخت نبود، آدم بدجنس ها بودن که سهم بیشتری از قصه رو به خودشون اختصاص داده بودن. کلاه قرمزی هم دیگه اون بچه خنگ دوست داشتنی نبود. منم دیگه اون بچه ی شش ساله ی خوش خیال نبودم. من و سینما جفتمون عوض شده بودیم.

راهنمایی بودم که از طرف مدرسه رفتیم سینما. همه خدا خدا می کردیم که فیلم دست های آلوده باشه. تازه هدیه تهرانی معروف شده بود و قرار گرفتنش کنار ابوالفضل پور عرب یا فروتن، وسوسه ی سینما رفتن رو به جان خیلیا مینداخت. اون روز ولی فیلم " متولد ماه مهر " رو دیدیم. اولین بار بود که یه فضای جدی از دانشگاه و فعالیت های دانشجویی رو می دیدم. برام خیلی جالب و عجیب بود. تا به حال دیدم به دانشگاه محدود به سریال های تلویزیونی مثل "در پناه تو " بود. اونم هیچ شباهتی با خاطره ای که از دانشگاه رفتن به همراه پدر و دیدن فضای قبل از انتخابات سال 76 توی ذهنم بود نداشت. با همه ی بچگیم فکر می کردم دارم دنیای دانیال و مهتاب این فیلم رو تجربه می کنم.

چند سال بعد " دختری با کفش های کتانی"،  " من ترانه پانزده سال دارم" هر کدوم تصویر تازه ای از دنیایی که قرار بود باهاش مواجه بشم رو بهم نشون داد. " قرمز "،  " شوکران"، " کاغذ بی خط" لایه های جدیدی رو برام آشکار می کرد. مهاجرت و غم ترک شدن رو اولین بار توی صدای حامد " شب یلدا " ( فروتن)  شناختم. فرار از بی پناهی خونه ی نا امن رو توی " زیر پوست شهر " دیدم و از بریده شدن گیس معصومه بغضم ترکید و حجب و حیای عباسش دلم رو برد. بی عدالتی رو شاید از " شهر زیبا " شناختم و اون روی دیگه ی عشق رو توی "شام آخر " دیدم. 
یه کم دیگه که گذشت سری زدم به سینمای دهه و دهه های قبل " پری"، " هامون"، " دو زن"، " سارا "، " روسری آبی" هر کدوم یه قطعه از جهان بزرگی بود که دور و برم قد میکشید و کش میومد.

من شیفته ی سینما بود. با سینما بزرگ شدم. دنیام هم قد فیلمهایی بود که دیده بودم. من توی اون فیلمها زندگی کرده بودم، عاشق شده بودم، ترک شده بودم، شکنجه شده بودم، گریخته بودم، جنگیده بودم و قهرمان دنیای قصه ها بودم. اما امروز چی؟

بعد از یه دوره فیلم های به اصطلاح طنز لوس و بالا شهری که توشون دخترای پولدار عاشق پسرای بی پول میشدن و همه چیز گل و بلبل تموم میشد، بعد از یه دوره که توصیف حقیقی واژه ی ابتذال بود، سینمای امروز چی شد؟ اگه یه روزی مشکل قانونی بی شناسنامه موندن بچه های حاصل از ازدواج موقت توی سینما مطرح و بعد رسیدگی میشد، اگه کاستی های قانونی در قالب قصه های متحرک روی پرده ی سینما برطرف میشد، اگه نگاه غلط جامعه به مشاغلی مثل پرستاری یا شکاف بین جامعه ی تحصیل کرده و مدرن با افراد سنتی به رخ کشیده میشد سینما داشت رسالتی رو انجام میداد که کمتر رسانه ای از پسش بر میومد. اما امروز چی؟

دلمون خوشه به فیلم‌های اجتماعی، به " ابد و یک روز " که مشکلاتی رو نشون میده که تمامی نداره، به " متری شش و نیم"، به بقیه ی فیلم هایی که توشون نوید محمد زاده بغض میکنه، فریاد میزنه، بعد ما باهاش بغض می کنیم از مشکلات آگاه میشیم، اشک می ریزیم و از سینما بیرون میایم و به سیمرغی فکر میکنیم که به حق روی شونه هاش نشسته. باز ماییم و جامعه ای که توش اعتیاد، فقر، دو رویی، خیانت، تن فروشی، کودک آزاری و هزار بلای دیگه روز به روز شایع تر میشه. انگار این وسط سینما جز نمایش دادن و بی حس کردن ماها نسبت به این فجایع کار دیگه ای ازش برنمیاد.

شاید قشنگ ترین حرفی که توی این سینما میشد زد همون قسمت از متری شش و نیم بود که سانسور شد. اونجا که پیمان معادی به همکارش میگه:( روزی که ما این کار رو شروع کردیم یک میلیون معتاد داشتیم، الان شش میلیون معتاد داریم). و وقتی جواب کلیشه ای رو میشنوه که( اگه ماها نبودیم از اینم بدتر بود) جواب میده: ( همین؟!  ما اینهمه جون کندیم از شش میلیون بیشتر نشه؟*). حالا درباره ی سینمای این روزا هم همین رو میشه گفت: همین؟ قرار بود مشکلات رو نشون بدید که از این بدتر نشه؟ که ماها بلیط بگیریم بریم سینما، نوید محمد زاده برامون بغض کنه، ماها متاثر بشیم بیایم بیرون و همه چیز از نو؟

درسته من دیگه اون دختر بچه ی ساده ای نیستم که قرار بود دنیا رو از دریچه ی چهار گوشه تلویزیون و سینما بشناسه اما این سینما هم دیگه اون رسانه ای نیست که به کسی چیزی اضافه کنه، بی اینکه بهش توهمی بده، یا گره ای رو نشون بده که احتمالا با کمی آگاهی و مطالبه گری و دقت قابل گشودن باشه.

 

 

 

 

* ممکنه اون بخش از دیالوگ متری شش و نیم رو کامل و درست ننوشته باشم. 

** [ برای n مین بار، ابد و یک روز را پِلِی و از دیدن چشمهای نمناک سمیه بغض میکند.]

  • لادن --

دختر ساکت و سر به زیر و درس گوش کن کلاس من بودم. دختر شنگول و پر هیجان و خنده رو و سوتی بده ی کلاس الی و سومی تو بودی. یه وقتا انقدر عاقل و فهمیده که باورم نمیشد یه دختر چهل و پنج کیلویی ریزه میزه بتونه اینقدر خوب و به موقع حرف بزنه و تصمیم درست بگیره، یه وقتا بچه شرور مردم آزار و ریسک پذیری که از جسارتش انگشت به دهان می موندم. شما دو تا رو همه توی دانشگاه دوست داشتن. استادا، همکلاسیا، هم خوابگاهی ها، اصلا همون همه. یه جور شیطنت معصوم توی وجودتون بود، یه صفای بی ریا، یه صمیمیت صادقانه که خیلی ساده میشد بهتون نزدیک شد و از این آشنایی پشیمون نبود. 

من رو کمتر کسی می شناخت. باور اینکه منم با شما دوتا یه دوستی نزدیک و صمیمی دارم برای همکلاسیا سخت بود. خودمم نمی دونم چی توی وجودم هست که این مدلیم میکنه. شادترین لحظه ی زندگیم کنار شما بود. عاطفی ترینش رو تو میدونی فقط. الانم غمم رو جز تو به کسی نمی تونم بگم.

این روزا با هیچ کدوم از دوستای قدیم حرف نمیزنم حتی همین چند تایی که تا این اواخر بودن. رفیق! پیله ی تنهاییم انقدر ضخیم شده که دیگه بیرون اومدن ازش کار من یکی نیست. تو می دونی. منم نگم تو می دونی. دلم تنگتونه. دلم تنگ اتاقای بی روح خوابگاه، تخت های فلزی رنگ و رو رفته، ماکارونی با طعم ببعیاتون و پچ پچ کردن با تو و الیه. 

+ ماجرای با طعم ببعی

  • لادن --

من هنوز داشتم توی جبهه ی خودم می جنگیدم که خبر رسید خیلی وقته عقب کشیده. حالا سپر انداخته و منتظر آخرین تیر غیبم. 

  • لادن --

از اولین پست تا به امروز، همیشه عزیزترین و مهم ترین قسمت فضای مجازی بوده. حالا هر بار می بینم وبلاگ نویسی ترکش میکنه، غصه م میگیره و هر بار وبلاگ نویسی رو می بینم که تلاش می کنه سر پا نگهش داره قند توی دلم آب میشه. 

اینجا از خیالپرداز نادان بخوانید. 

  • لادن --

دوستیاشون

۰۵
شهریور

همیشه سر کلاس یه آینه ی کوچک دستشونه و مدام خودشون رو نگاه میکنن و دوتایی میخندن. اون روز بعد از اینکه یکی از همکلاسیا بهشون گفت: این شده یه تیک عصبیا. الان از یه دقیقه پیش چقدر تغییر کردی مگه؟ آینه رو گذاشتن توی کیف. با نارضایتی یه نگاهی بهم انداختن. بعد یکی یه سقلمه ی آروم به اون یکی زد گفت : تو خودتو توی شیشه عینک من ببین .

:)))

 

  • لادن --

نیستی

۰۲
شهریور

کاش قبل از اینکه منو پرت کنی توی این سیاهچاله باهام حرف زده بودی. حالا من اینجام. تنهای تنها. بی هیچ صدایی ، نوری، بویی . 

  • ۰۲ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۳۵
  • ۳۱ نمایش
  • لادن --

همه ی ما یه مجموعه عادت هایی داریم که تا حدود زیادی مختص خودمونه. یا ذاتیه یا از به مرور به دست آوردیم و حتی ممکنه به سختی ایجادش کرده باشیم. که این دسته ی آخر اتفاقا با ارزش ترین وجه شخصیتیمون رو نشون میده. گاهی اتفاقی توی زندگی باعث میشه بر خلاف میلمون کم کم از عادتی دست بشوریم و برای همیشه کنارش بذاریم. 

من عادت هایی دارم که همیشه دوستشون داشتم تا اینکه به مرور ازشون ضربه خوردم. بعد با خودم فکر کردم چقدر بده من اینجوری هستم. شاید باید جور دیگه ای باشم. بعد عادت هایی که به خاطرشون سرزنش میشدم رو عوض کردم، ولی باز مشکل جدید به وجود میومد. این توالی و چرخه ی سرزنش شنیدن، تغییر رفتار، عذاب وجدان کشیدن و... رو بارها تجربه کردم تا به این نتیجه برسم که باید خودم باشم. با همون عادت ها و عکس العمل های ذاتی. فقط کمی هوشمندانه و آگاهانه تر. 

مثلا من وقتی از کسی دلخورم یا ماجرایی اذیتم میکنه خیلی زود درباره ش صحبت میکنم و توضیح میخوام و میخوام که اجازه داشته باشم توضیح بدم. این توضیح دادن گاهی برام هزینه هم داره. لا به لای این صحبتا خیلی از نقطه ضعف ها و احساساتی رو بروز میدم که به شرط اینکه طرف مقابل آدم درست و شریفی نباشه ( یا به حدی که باید شرافت و درستی به خرج نده) میتونه نهایت سو استفاده رو از گفته هام ببره. خب!  طبیعیه که من بارها از این مسئله ضربه خوردم. اما امروز به این نتیجه رسیدم که فقط باید کمی دقت بیشتر به خرج بدم و با احتیاط وارد گفتگو بشم. نباید به کل بذارمش کنار. شاید به همین دلیله که باز دارم توی وبلاگی می نویسم که این چند وقت مدام داشتم به ترکش فکر می کردم. 

 

  • لادن --

بعضی وقتها بیش از حد به چیزی فکر میکنیم. بارها و بارها یه مسئله رو توی ذهن تکرار و تحلیل میکنیم. گاهی به این حرکت ذهنمون،  این چرخه ی تکراری  فکری آگاهی نداریم و در نتیجه نمیتونیم متوقفش کنیم. ممکنه درباره ی مسئله ای، حرفی یا اتفاقی انقدر فکر کنیم که دچار وسواس فکری بشیم. با فکر کردن بیش از حد انقدر بزرگش کنیم که معنایی متفاوت و فراتر از معنای واقعی ازش برداشت کنیم. و بعد به بدترین سناریوی ممکن  از اون مسئله برسیم. 

فرض کنید از صحبت دوست یا آشنایی ناراحت شده باشیم. بعد اون حرف ها رو بارها بار با خودمون تکرار کنیم. انقدر که اون جمله ای که در کمتر از یک ثانیه شکل گرفته برامون تبدیل به ماجرای بزرگ و هولناک و غیر قابل هضمی بشه، در حالی که این احتمال هست که گوینده ش دقیقا چنین منظوری نداشته. یا توی گذشته اتفاق ناخوشایندی تجربه کرده باشیم. انقدر بهش فکر میکنیم تا نگرانی و اضطراب پیامدهای منفی احتمالی ما رو به یه حس منفی و آزار دهنده بکشونه. همینطور زمانی که باید درباره ی کاری تصمیمی بگیریم. طبیعیه که باید بهش فکر کنیم و جوانب مثبت و منفی رو بسنجیم. اما گاهی انقدر درگیر فکر کردن میشیم، به قدری زمان و انرژی هدر میدیم که برای  گرفتن تصمیم نهایی ناتوان میشیم. 

خب!  اگه چنین تجربیاتی دارید یعنی شما دچار بیش اندیشی هستید یا دست کم قبلا درگیرش بودید. این مشکل هم مثل هر مشکل ذهنی- روانی دیگه، در صورتی که خیلی حاد یا طولانی مدت بشه نیاز به مراجعه به روانشناس داره. اما مورد خفیفش که تقریبا همه تجربه میکنن احتمالا با کمی آگاهی قابل کنترل باشه.

چرا باید درباره ی بیش اندیشی آگاه باشیم؟
دلیل که زیاده ولی مهم تریناش به نظر من ایناست. بیش اندیشی زمان و انرژی فکری رو ازمون میگیره. نگرانی و اضطراب میاره و باعث میشه کارایی ذهن و قدرت و جسارت تصمیم گیری درست رو از دست بدیم. وقتی زیادی به مسئله ای فکر میکنیم به جای پیدا کردن راه حل و اقدام عملی، مدام صورت مسئله رو تکرار میکنیم و نمیتونیم اون رو از ذهنمون بیرون بندازیم. بعضی از روانشناسان هم معتقدن بیش اندیشی فرد رو به سمت اضطراب و افسردگی هدایت میکنه.
بیش اندیشی حتی میتونه تله های عجیب و غریب دیگه ای پیش پامون بذاره. میتونه از یه آدم عادی یه محبوب بینظیر بسازه یا حتی شخصیت به غایت منفوری که قابل تحمل نباشه.

چه جوری به بیش اندیشی غلبه کنیم؟ 

- تقریبا همیشه اولین قدم آگاهیه. پس نسبت به عادتهامون هشیار باشیم.
- تا جایی که من میدونم برای اغلب اختلالات خفیف و معمول ذهنی مثل افسردگی، عدم تمرکز، بیخوابی، حواس پرتی و... متخصصان فعالیت بدنی بیشتر ، ورزش، شنا، یا هر فعالیتی که ذهن رو از افکار مداوم دور نگهداره  توصیه میکنن. 
اما به طور خاص درباره ی بیش اندیشی میتونید اینا رو امتحان کنید :

- تماشای خودتون هنگام بیش اندیشی. وقتی جلوی آینه بایستید و خودتون رو مشغول فکرای تکراری و به درد نخور ببینید، احتمالا ذهن به این میرسه که ترمز فکر کردنش رو بکشه.
- مثبت فکر کنید. اغلب بیش اندیشی ریشه در ترس داره. وقتی روی اتفاقات منفی ای تمرکز میکنید که ممکنه پیش بیاد، همین فکر میتونه فلج کننده باشه. 
- خیلی به اشتباهات و شکست های گذشته فکر نکنید. همون درس هایی که با تمام وجود ازش گرفتیم برای ادامه ی زندگیمون کافیه.
- برای خودتون زمان مشخصی برای فکر کردن قرار بدید. بگید یک بار یا برای مدت کوتاهی فکر کردن به این مسئله کافیه. بعد خودتون رو مجبور کنید، افکارتون رو روی کاغذ بیارید. اغلب این کار باعث میشه بیشتر به پوچی و کم اهمیتی اون مسئله پی ببرید. بعد از این مراحل خیلی زود دست به کار بشید. 
- به این فکر کنید که ما نمیتونیم آینده رو پیش بینی کنیم. حقیقت اینه اگه مدام نگران آینده باشیم فقط امروزمون رو از دست دادیم. به جاش کارهایی انجام بدید که دوست دارید یا قدم های خیلی کوچک در راستای هدفتون بردارید. این رو هم نظر داشته باشید که مسیر رشد و موفقیت سیر خطی نداره. همیشه اتفاقات غیر منتظره ای هست که میتونه شرایط رو به کلی تغییر بده. ( در جهت یا خلاف جهت مورد نظر ما)

- انتظار نداشته باشید همه چیز خیلی عالی پیش بره. یکی از دلایل بیش اندیشی شاید این باشه که با خودمون فکر کنیم به اندازه ی کافی خوب نیستیم. به قدری که انتظار داریم باهوش، سخت کوش یا با اراده نیستیم.
پذیرفتن این حقیقت که رسیدن به موفقیت یا هدف مورد نظرمون فقط به خودمون بستگی نداره هم خیلی مهمه. همیشه اتفاقاتی خارج از کنترل ما رخ میده که تسلطی روی اونا نداریم. مهم اینه فقط کاری که از دستمون برمیاد و باید رو با دقت انجام بدیم. اصلا مهم نیست که اون کار به اندازه ی کافی ایده آل نباشه.

در مجموع بیش اندیشی چیزیه که ممکنه برای همه، در هر حال اتفاق بیفته. این ما هستیم که باید کنترل ذهنمون رو به دست بگیریم و اون رو از افکار منفی، پریشانی و اضطراب به سمت آرامش، افکار مفید و کارا هدایت کنیم.

  • لادن --

اهمیت واژه ها

۱۴
مرداد

یه سوالایی انقدر توی ذهنم میچرخه و تکرار میشه که هر لحظه، هر جا و با هر اتفاقی حس میکنم دارم به جوابش نزدیک میشم و این حس سراب مانند درست مثل همون سوالا تمومی نداره. خیلی اتفاقی با کتاب گنگ محل آشنا شدم، خوندمش و حالا بعد از حدود یک ماه هنوز دست از سرم بر نمیداره. اینکه کتاب خوبیه و خیلی راحت میشه توصیه کرد که بخونیدش به کنار. اینکه من حس معرفی ندارم و تحقیق درباره ش رو به عهده ی خودتون میذارمم کنار. چیزی که حالا، بعد از خوندن اون کتاب و فکر کردن درباره ش بهش رسیدم رو الان میخوام بنویسم.

اهمیت واژه ها یا اسم گذاری برای پدیده ها، رابطه ها، حتی احساسات.

توی مقدمه ی کتاب گنگ محل می خونید " می گویند هر شخص به زبان مادریش فکر می کند. سوال اینجاست که لال مادرزاد چگونه فکر میکند؟ " و سوژه ی داستانم همینه. حالا من میدونم که ما آدما فقط چیزایی رو می تونیم درک کنیم که براش یه " واژه " ساخته باشیم. مثلا وقتی من میگم: یه لباس آبی خریدم. شما یه ذهنیت راجع به اون رنگ دارید. خیلی اهمیتی نداره که اون آبی می تونه یه آبی پاستیلی ملایم باشه، فیروزه ای یا آبی نفتی یا هر رنگ آبی دیگه.( دقیق ترش اینه که شدت رنگ آبی در اولویت های بعدی قرار میگیره.) یا وقتی بهتون میگم که من بستنی خیلی دوست دارم،  شما دقیقا درک می کنید دارم از چی صحبت میکنم. 
حالا فرض کنید من دارم حس تازه و ناشناخته ای رو تجربه میکنم، حسی که حتی برای خودم تعریفی نداره. چه جوری میتونم حسم رو به شما بگم؟ چه جوری میتونم از شما انتظار درک شدن داشته باشم؟ چه جوری میتونم از شما در برابر حسم توقعی داشته باشم؟ هیچ جوری.

همین یه نکته ی ساده میتونه مشکل جدی ایجاد کنه وقتی ماها برای کارها، رفتار، احساس و نوع رابطه هامون با افراد و محیط تعریف مشخصی نداشته باشیم. حقیقت اینه با نامگذاری روی یه پدیده اون رو به مالکیت خودمون در میاریم و بهش مسلط میشیم. بعد براش چارچوب و قانون میذاریم و نسبت بهش صاحب حق یا موظف به انجام تعهداتی میشیم. هنوز نمیدونم این مسئله چقدر خوبه و چقدر بد.  اما توی دنیای دگرگون شده با تکنولوژی، آدمایی که نتونن به موقع و به درستی واژه ای مناسب و متناسب  برای پدیده ها داشته باشن قطعا باید هزینه ی سنگینی بابت این ضعفشون بپردازن.

  • لادن --