این حال‌وهوایی نیست که قبلا تجربه‌ش کرده باشم. اینجایی که هستم، به‌واسطه شغل الانم، چیزهای بیشتری می‌شنوم. آدم‌ها انگار یه گوشه از دردِ دل‌هاشون، روایت دیده‌ها و چشیده‌هاشون که کمتر جرات صحبت‌کردن درباره‌ش رو دارن اینجا راحت‌تر تعریف می‌کنن. جوری از داغ و غم مردمی که این چند روز عزیز از دست دادن یا آسیب‌دیدن دوست و نزدیکانشون رو دیدن متاثر شدم که یادم رفته تا چند روز پیش برای چه چیزهایی توی زندگی شخصیم غصه می‌خوردم.

 

ساعت کاریمون کمی محدود شده. نت ندارم که به کار دومم برسم. پس وقت آزاد بیشتری دارم که سعی می‌کنم با کارهای خونه پرش کنم یا بیشتر استراحت کنم. چون این چیزیه که بیشتر بهش نیاز دارم.