نیمخط 4
وقتی از همه چیز و همهکس ناامید میشم. وقتی سیاهی دنیا من رو توی خودش غرق میکنه، یه صدا توی سرم میپیچه که میگه: « ... ولی زور زندگی از همه اینا بیشتره»
#1
هنوز وقتی میگم: « شهر خودمون چنین و چنانه» منظورم این شهر نیست. البته خیلی چیزها تغییر کرده. حالا حس آشنا و نزدیکتری به این شهر دارم. مردمش رو جور دیگهای دوست دارم و بهتر میشناسمشون. نه از تعریف و تمجیدها و شعر و غزلها. نه! باهاشون همنشین و همکلام شدم و مرامشون به دلم نشسته. حتی توی تاریکترین شبهای شهر، وقتی که حتی خیابونهای بلد و آشنا برات خوفناک میشه و عقل حکم میکنه به هیچ غریبهای اعتماد نکنی، با مردمش همدل و همصدا شدم. حالا شبیه به آدمهایی که نون و نمک همدیگه رو خورده باشن بهشون حس وفاداری دارم. راستی راستی من نون و نمک این شهر و مردمش رو خوردم. مامان، سراغ نارنجهام رو میگیره. برای بار چندم میپرسه: « حالا از کجا نارنج میچینی؟» و من براش از درختها، باغها و کوچه و خیابونهایی میگم که عطر سرمستکننده نارنج، هر وقت سال یه جوری هواش رو پر میکنه. آره! انگاری زور زندگی از همه بیشتره.
#2
اون شبی که سروصداها زیاد شد و زودتر کرکره رو کشیدیم پایین، یه خانمه اومده بود سراغ اسپری صورتی فلان برند رو میگرفت. گفتم: « متاسفم. نداریم». پرسید:
- آبرسان خوب قیمت مناسب چی دارید؟
توی دلم گفتم:
- زن حسابی! شلوغی خیابونها رو نمیبینی؟ صدای فریاد مردم و تیر مشقی و غرش موتورها رو نمیشنوی؟ وقت گیر آوردی این وقت شبی؟ ما هم اگه تا این وقت موندیم، حسب وظیفه بوده.
ولی چیزی نگفتم.هر جور که بود خودم رو جمع کردم. دو تا گزینه گذاشتم پیش روش و اونم یکی رو با چندتا ورق قرص ملین و ضد اسید معده و... گرفت و رفت. داشتم به این فکر میکردم که ته ته همه اینا، مردم بیشتر نگران وضع دل و رودهشونن. بیخودی حرص میخوریم که از یارانه 5-6 دلاری عارشون میاد یا نمیاد. بیخودی پی این رو میگیریم که حرف فلان سیاستپیشه رو باور بکنیم یا دم روباه رو؟ میبینی رفیق؟ زور زندگی از همه اینا بیشتره.
#3
داشت میگفت: « تو کار بزرگه رو کردی. رفتی ایستادی جلوی آتیششون و نترسیدی... ». سرم رو آوردم بالا. به دختر نوجوونی نگاه کردم که موهای صاف مشکی بلندی داشت. شیلد چشمی روی یکی از چشمهاش بود و نسخه تکراری این روزها، داروهای بعد از جراحی چشم رو داشت؛ ولی بیشتر از اون، لبخند قشنگش با برق ملایمی که روی گونهها و پوست روشنش افتاده بود جلب توجه میکرد. صدای توی سرم میگفت: « میبینی؟ نگفتم زور زندگی از همه چیز بیشتره؟ »
#4
مامان زنگ زده و داره از شیرینکاریهای فسقلی میگه. نیموجبی یه خونواده رو از راه دور و نزدیک به خودش مشغول کرده. مامان، گوشی رو گذاشته روی اسپیکر و داره باهاش حرف میزنه تا بشنوم چندتا کلمه جدید یاد گرفته. من از اینور خط ذوق میکنم و قربونصدقهش میرم و باهاش حرف میزنم. یه سکوت کوتاه، بعد یه صدای آروم عجیب میشنوم. مامان با صدای بلند میخنده و میگه: « مامان جان! صدات رو که شنید، گوشی رو بوس کرد». قند توی دلم آب میشه و برخلاف یه ربع قبل که آرزو میکردم کاش دنیا زودتر تموم بشه یا من نباشم و بیش از این تلخی نبینم، دلم میخواد تا دفعه بعدی که این فسقلی رو توی بغلم فشار بدم زنده بمونم. راست میگه صدای توی سرم؛ آخرش زور زندگی از همه اینا بیشتره.
#5
بابای دوقلوها اومده بود. شیرخشک و پوشاک خرید. هر بار سر ماجرای سهمیه شیرخشک و قیمت پوشاک و مکمل داستان داریم باهاش. آخرش هم با انرژی و حال خوبش کارش رو پیش میبره و میره. این بار اما مثل همیشه نبود. از ماجراهای شب قبل میگفت و توی چهرهش آدم تازهای رو میدیدم. حالا میدونم فرداها که از راه برسه، این بابا که قرار شد درس زندگی به دوقلوها یاد بده و از گذشتهها بگه، حرفهای عمیق و دردناک بیشتری برای گفتن داره... فردا از راه میرسه و دوره، دورهی این دوقلوها و همنسلهاشون میشه. آره! باید باور کنم که زور زندگی از همه چیز بیشتره.
#6
دفتر حساب و کتابهام رو آوردم گذاشتم جلوم. برنامهریزی میکنم که توی روزهای آینده باید این آب باریکه رو چهجوری به کویر درندشت زندگیم هدایت کنم که رنگ فرداها رو ببینم. توی لیست خریدم مینویسم: روغن، برنج، مرغ، پرتقال، شیر، ارده، فست میل، کلمنزینک، مکمل غضروفساز، امگا3، هدیه برای خونه نویی فلانی، شربت آرژنین برای فسقلیا و...
یه گوشه یادداشت میکنم که بیستم تولد دوستمه و باید حتما یادم بمونه بهش زنگ بزنم.
آره! حالا دیگه مطمئنم زور زندگی از همه چیز و همهکس بیشتره.
چه خوبه که اینجا هم مینویسید. فکر میکنم شیرازین اگه درست خاطرم باشه... آدم هوس میکنه بیاد و توی این شهر زندگی کنه..
دلم برای نوشتههات تنگ شده بود لادن.
من هم اون روز توی بیمارستان دوتا اقای جوون رو دیدم که ساچمه به چشمشون خورده بود. هر دو یکی از چشمهاشون کور شده بود. همسر یکیشون وقتی اومد توی بیمارستان روی زمین نشست و شروع کرد به گریه کردن. همسرش با آرامش بهش میگفت که چرا گریه میکنی؟ چرا بیقراری میکنی؟ تو الان باید آروم باشی و بقیه رو آروم کنی نه اینکه اینطوری بیقرار باشی. مشق شجاعت میکردن لادن. درد و بلاشون بخوره توی سر اون سرکوبگر باتوم به دستی که بیشرفی رو تکمیل کرده.
حتی مورد بوده مسافر اومده اونجا و بردین یه جایی چرخوندینش که بهشت روی زمین بوده؛ حالا اشارۀ مستقیم نمیکنم!
زمان جنگ بود، هشدار تخلیه به منطقۀ ما داده بودن که ممکنه به یه مرکز نظامی نزدیک ما موشک بزنن. توی تکاپو و استرس بودیم که چی میشه و چی کنیم و فلان، مشتری زنگ زده بود ساعت کار میپرسید! بهش گفتم الان توی همچین موقعیتی هستم اگه زنده موندم عصری ساعت فلان در خدمتتونم. خیلی خونسرد برگشت گفت پس من عصری میام! یعنی حتی سر سوزنی هم براش مهم نبود شاید من اصلا به کل نباشم، فقط کار خودش مهم بود!
از اون صحنههای تلخ این روزا...
آخی، قشنگ جان 😍
بالاخرۀ تو کوچۀ اون دوقلوها هم عروسی میشه...
و در نهایت زندگی، پیروز این جریانه و سیاهی رو شکست میده...
آخ امان از وقتی که بچههاش شیرخشک خاصی بخوان و گیر نیاد یا اگه بیاد چند برابر شده قیمتش.
سلام. نوشته هات دلنشین بود. همش رو خوندیم. همیشه ساده بودن قشنگه