نیمخط ۳
آدم فکر میکنه این چیزها مال توی فیلمهاست. برای زندگی واقعی، زیادی سینماییه. مثلا بایستی جلوی جراحی که تمام روزش رو توی اتاق عمل گذرونده و ازش بپرسی: " خب دکتر! اوضاع چطور بود؟" یا " بیمارستان چه خبر؟" بعد دکتر با خستگی زیادی که توی چهرهش داد میزنه، با چشمهای سرخی که مثل همیشه نیست، با شونههایی که خم شده زیر سنگینی حیرت و غمی که نمیشه با واژه بیانش کرد و با حالتی متاثر، چیزهایی بگه که نمیخوای بشنوی. برای شنیدنش اونقدرها قوی نیستی. باورت نمیشه این چنین اتفاق افتاده باشه...
آخ که چقدر این حس رو قشنگ توصیف کردی. من امیدی درونم دارم که سعی میکنم بهش بها ندم که بعدا اگه نشد از هم فرونپاشم. من نمیدونم توهم دارم یا نه چون بر اساس شواهد حرف نمیزنم فقط حس درونیم اینه. حس میکنم این روزهای تاریک زیاد دووم ندارن و همهی این دردها، مقدمهی آزادیه ولی باز هم سعی میکنم امید واهی نداشته باشم، مثل وقتی که از زنده برگشتن بیمارت ناامیدی اما یه امید خیلی ریز هم اون ته هست که هم قلبت رو گرم میکنه هم میتونه داغونت کنه.
هرجور نگاه می کنم، می بینم که این روزهای سیاه به زودی قراره تموم بشه. امیدوار بمونیم...
میزان غم و اندوهمون رو نمیشه سنجید..