بزرگتر که شدی می‌فهمی من چی میگم!

+ ۱۴۰۱/۱۱/۱۶ | ۱۰:۱۴ | لادن --

این روزا کمتر از خودم می‌نویسم و این حیفه!

حیفه، چون جنگیدن‌های این روزام نباید فراموش بشه. افکارم، چالش‌هایی که باهاشون دست‌به‌گریبانم، امیدهام، احساس ترس‌هام و انرژی فراوانی که برای تامین هزینه زندگی و دست‌نکشیدن از اهدافم و حفظ خانواده دارم وسط می‌ذارم تمامشون اهمیت دارن. همه‌شون در کنار هم زندگی من رو ساختن و اینکه من نمی‌رسم یا بلدنیستم درست و حسابی ثبت‌شون کنم اصلا خوب نیست.

کلی هم کار و برنامه عقب‌افتاده دارم. مثلا از ابتدای همون ماه‌های سیاه و تاریکی که ازش گذشتیم، متاسفانه خودآموزی با سایت متمم از برنامه‌هام جا افتاد. برمی‌گردم بهش. فشار شب عیدم کمتر بشه بهش برمی‌گردم اما احساس می‌کنم دارم زمان مهمی رو از دست میدم و کمی جفا می‌کنم در حق خودم.

ادبیات، پاسترناک و استبداد 

این روزا دارم کتاب «ادبیات علیه استبداد» رو می‌خونم. دوستش دارم و برام عجیبه که یه کتاب با این سبک و متفاوت از خونده‌های قبلیم این‌اندازه تونسته جذبم کنه. اما تندتند دارم می‌خونم که تموم بشه. چون کتاب بعدی که به‌تازگی خریدمش «چرا کسی این‌ها را به من نگفته بود؟» رو زودتر باید بخونم. به آموزه‌های اون کتاب هم نیاز دارم.

وقتایی که از روتین کتاب‌خونی فاصله می‌گیرم واقعا غصه‌دار میشم؛ چون کلی کتاب توی لیست دارم که خوندنشون ضروریه و اگر الان در زمان مناسبش نخونم شاید هیچ‌وقت فرصت نشه برم سراغشون.

این ادبیات علیه استبداد درباره کتاب دکتر ژیواگو و نویسنده‌ش پاسترناک و اتفاقات بعد از انقلاب‌ روسیه است. از یه طرف به‌روم میاره که چقدر دانش تاریخیم کمه و باید تقویت بشه، از طرف دیگه یادم می‌ندازه که کلاسیک‌خوانی و شعر رو به‌اشتباه از برنامه‌م حذف کردم و باید یه جایی براشون پیدا کنم.

وقتایی که نمی‌نویسم!

آها! کار جدید یافتم. یعنی نه که جایی استخدام شده باشم ها! یه مهارت تازه یاد گرفتم که می‌تونم کنار شغل قبلی گاهی مشغولش بشم و ازش پول دربیارم. اتفاقا از نظر درآمدی کار خوبیه و امیدوارم بهش. مستقیم که نمی‌خوام اینجا درباره‌ش بنویسم؛ ولی جز دسته کارهای هنری برای بازار قرار می‌گیره. چی گفتم؟! :)) کلا خوبه دیگه...

یه خوبیش اینه که ترسم از هنر نقاشی و تصویرگری رو کمرنگ‌تر می‌کنه. آخه نقاشی و تصویرگری، به‌ویژه برای کتاب فانتزی کودک، جز رویاهام هست؛ ولی همیشه به‌ این دلیل که استعدادی توی این زمینه ندارم نادیده گرفتمش. از نقاشی بدتر توی عکاسی خنگم! خنگ ها!!!! می‌دونم همه قرار نیست هر کاری رو بتونن خوب و حرفه‌ای انجام بدن ولی من توی عکاسی از آماتورم ده‌پله پایین‌ترم.

این یه چالش کار جدید هم برام هست. چون اگر نخوام با تیم کار کنم و مجبور بشم پروژه مستقل بگیرم یا نمونه‌های کوچک‌تر قابل فروش بسازم بازم باید برای جلب مشتری و ارائه محصول عکس بگیرم. حالا این رو یه کارش می‌کنم.

بلای بزرگسالی

 چند وقت پیش داشتم فکر می‌کردم که یکی از ویژگی‌های مثبتم، که وقت‌شناسی و نظم زمانی باشه، رو دارم از دست میدم. مثل هر آدم دیگه‌ای داشتم دنبال مقصر می‌گشتم که تقصیر از وصل‌نبودن اینترنت و فلان شخص و شرایطه که من به کلاسم نمی‌رسم یا پروژه‌ای رو در زمان توافق‌شده نمی‌رسونم و...

آخرش دیدم این بی‌نظمی رو باید جز پیامدهای طبیعی زندگی در این دوران و دوره بزرگسالی خودم بپذیرم. می‌دونید چرا میگم بزرگسالی؟ چون یادمه تا همین چند سال پیش همیشه من بودم که به بقیه غر می‌زدم که چرا کاری رو سر موعد انجام نمیدن. بی‌اینکه در نظر بگیرم بخشی از وظایف من رو دیگران دارن انجام میدن. اما الان همون دیگران نه‌تنها دیگه نمی‌تونن به من کمک کنن، بلکه ازم انتظار دارن کارهایی رو براشون انجام بدن. البته انتظار نابه‌جایی هم نیست و خودم استقبال می‌کنم.

اصلا تا بچه‌ای، حتی تا دوران دانشجویی، بخشی از مسئولیت‌های زندگی رو اصلا نمی‌بینی و احساس نمی‌کنی چنین کارهایی هست. یه سری کارها هم که کلا ربطی به تو نداره.

مثلا من یادمه وقتی یکی از دنیا می‌رفت و پدر و مادرم غصه می‌خوردن از فوتش و برنامه‌ریزی می‌کردن برای شرکت در مراسم خاکسپاری و... یا وقتی کسی بیمار و گرفتار بود با بقیه هماهنگ می‌کردن برای کمک‌رسانی به اون شخص یا خانواده من اصلا مسئولیتی حس نمی‌کردم. چه بسا خانواده رو توی دلم سرزنش می‌کردم که خودشون رو گرفتار دردسرهای دیگران هم می‌کنن. (ماجرای چراغی که به منزل رواست و اینا مثلا. نه اینکه آدم بدجنسی باشم و مفهوم نیکی و همدلی و اینا سرم نشه)

اما از یه سنی به‌بعد، یادم نیست دقیقا چندسالگی، کم‌کم منم بیشتر آدمایی که خبر فوتشون می‌رسه می‌شناسم. فلانی که می‌اومد خونه‌مون، فلانی که برامون سوغات آورد از فلان سفرش، خاله مامان که بچگی برامون قصه‌شب می‌گفت، بابابزرگ، بابای دوست و دخترهمسایه‌ها و... 

حالا منم خودم رو مسئول می‌دونم که به این آدما خدمت کنم یا به حرمت لطفی که در حقم کردن و رابطه‌ای که با بازماندگانشون دارم توی مراسم‌هاشون شرکت کنم.  یا وقتی به مشکل می‌خورن باهاشون تماس بگیرم و... حتی بخشی از درآمدم صرف چنین هزینه‌های غیر قابل پیش‌بینی میشه.

یه نمونه دیگه اینکه به شکل وحشتناکی رهایی دوره‌های قبلی رو ندارم، بدون اینکه کسی محدودم کرده باشه. به‌ویژه به‌خاطر نوع کاری که مشغولش هستم. اینه که وقتی می‌خوام برم بیرون باید چک کنم همه کلید همراهشون باشه، چون عادت دارن من خونه باشم و نگران نیستن پشت در بمونن. حواسم باشه فلان‌فامیل چیزی جا نذاشته، کسی در نبودم کاری نداره و...

از اون‌طرف منی که همه کارهای اداریم رو بقیه انجام می‌دادن الان باید به دیگران کمک کنم توی بردن فلان نامه به اداره و تحویل فلان مدارک و گرفتن جواب آزمایش این یکی و پیداکردن داروهای اون‌یکی و... 

اینا هیچ‌کدوم جایی توی تودولیست‌های هفتگی و ماهانه آدم بزرگسال نداره، اما از زیر هیچ‌کدوم هم نمیشه در رفت و نمیشه اولویتشون رو جابه‌جا کرد. حالا می‌فهمم چرا بابا همیشه در جواب غرزدنام می‌گفت: «بابا! من هزار تا گرفتاری دارم. فکرم هزارجاست. تو باید چندبار بهم یادآوری کنی» حالا می‌فهمم داستان اون کاغذ تاشده کوچک توی جیب پیراهنش چی بوده؛ درحالی که برای روز و هفته و ماه جاری و آینده توی سالنامه برنامه‌ریزی می‌کرد. چرا هیچ‌وقت پول نقد توی کیف‌پولش نمی‌موند بااینکه هر بار می‌دیدم از عابر چقدر اسکناس می‌گیره.

داستانیه این بزرگسالی!

اینا رو چند روز پیش می‌خواستم بنویسم. همون‌موقع که یه دوستی توی کامنت‌های کانال تلگرامی یکی از دوستان بهمون گفت: شما که شاغل هستید و مجرد، و گمان کرد این یعنی خرج خونه نمی‌دیم و مسئولیت خانواده گردنمون نیست و...، «چرا از خانواده‌هاتون جدا نشدید؟» جواب کوتاهش این بود: شرایطش رو نداریم. و این جواب کوتاه شرحی داره مثنوی هفتادمن! که نه توی چت تلگرام جا میشه نه توی پست وبلاگی...

خلاصه که این روزا به شکل متفاوتی با زندگی سرشاخ شدم و راضی‌ام که برای این مبارزه، دست کم د‌ر این لحظه، به‌اندازۀ کافی انرژی دارم.

سحر میشه این شب یلدا

+ ۱۴۰۱/۹/۱۷ | ۲۰:۱۶ | لادن --

اوضاع یه جوریه که آدم خجالت می‌کشه به خودش و مشکلاتش فکر کنه. مشکلاتی که اگرچه در نظر دیگران ساده و گاهی بی‌معنی هستن تا عمق روحم رو زخمی کردن. با این روح زخمی نمی‌تونم ادامه بدم. نه! نه که نتونم؛ سخته برام ادامه دادن.

از اون طرف آدم خانواده‌های داغدار رو می‌بینه، رنج و سختی خانواده‌هایی که دربندی دارن می‌بینه، بی‌خبری از اوضاع خانواده‌شون رو می‌بینه و شرمش میاد به مشکلات شخصیش فکر کنه. اما هستن. مشکلات لعنتی هستن؛ همیشه و همیشه. تر و تازه. نه میشه نادیده گرفتشون، نه علاج کوتاه‌مدت دارن و نه میشه از کسی کمک خواست. فقط باید صبر کرد. آخ! که چه سخته صبوری.

 

نمی‌دونم از کِی؛ ولی از یه زمانی به بعد می‌بینی همه یا بیشتر خبرایی که می‌شنوی یه جوری بهت ارتباط پیدا می‌کنه. این جوری که انگار بین تو و اون فاجعه فاصله زیادی نیست. اون بخت‌برگشته‌ای که بلا سرش اومده می‌تونست خود تو باشی یا یکی از دوستان و عزیزانت. مثالش؟! قتل ناموسی.

فکر کنم دوم راهنمایی بودم. تازه قدم گذاشته بودم مدرسه جدید. مدرسه‌ای توی یه منطقۀ حاشیه‌ای با فرهنگی به شدت بسته و متعصب. باورم نمیشد یا نمی‌خواستم باور کنم ماجرای دختری که هم‌قدم خودمون بود، با همین روپوش و مقنعه، پشت همین میز و نیمکت‌ها می‌نشسته و روی همین تخته سیاه با گچ رنگی درس می‌نوشته. شاید زنگ تفریح‌ها شیطنتش گل می‌کرده و نقاشی معلمش رو روی تخته می‌کشیده یا سر به سر دوستاش می‌ذاشته، صدای خنده‌ش توی همین چهاردیواری‌های غمباری که ما توش نوجوونی کردیم می‌پیچیده. خلاصه یکی مثل من، مثل همون دختری که توی حیاط بزرگ مدرسه باهام قدم می‌زد و ماجرا رو تعریف می‌کرد، روی پله سیمانی دفتر مدرسه به قتل رسیده. طرف برادرش بوده. یه کلام شنیده خواهرش دوست‌پسر داره و بی‌توجه به راست و دروغش پا شده اومده مدرسه و جلوی چشم صد تا دختر دیگه ...

نمی‌خوام باور کنم. دلم می‌خواد مثل همون سیزده- چهارده‌سالگی فکر کنم همکلاسیم داره چاخان می‌کنه تا به نظر آدم جالبی بیاد و باهاش دوست بشم. نمی‌خوام هیچ‌کدوم از خبرای صفحه حوادث روزنامه‌ها رو باور کنم. نمی‌خوام این همه اخبار توئیتری از با ز د ا ش ت و ح ک م های بی‌رحمانه برای جوون و نوجوونا رو باور کنم. نمی‌خوام. تو رو خدا من رو ببرید یه جا که اینا فقط توی فیلم ترسناک‌ها و رمان‌های جنایی باشه.

 

چند روز پیش سالگرد ماجرای همسر محمدخانی بود. من هنوز هم به شهلا جاهد فکر می‌کنم. به معنای عشقش، به احساساتش، به هیجان لحظه وقوع اتفاق، به حرفاش بعد از اون ماجرا، به جای خالیش توی این دنیا، به حق و ناحقی که نمیشه تشخیصش داد... دوازده سال گذشت از روزایی که اخبار اون ماجرا رو توی روزنامه دنبال می‌کردم. بابا می‌گفت: اینا رو نخون. روی روحیه‌ت اثر بد می‌ذاره. منم صفحه فیلم و سینما، یا تکنولوژی رو باز می‌کردم و مشغول خوندن می‌شدم اما فکرم پیش ماجرای عشقی که به فاجعه ختم شد می‌موند.

آره! آقا گذاشت. هم اون اخبار توی روزنامه هم همه اخبار تلخ و شومی که بعدها شنیدم، هم همۀ رنج بی‌حسابی که خودم کشیدم، هم همۀ اتفاقای کثافتی که این روزا در جریانه اثر گذاشت. منم و یه روح زخمی زجرکشیده که نمی‌دونم چقدر دیگه می‌تونه توی این کالبد ضعیف و نحیف دووم بیاره.

می‌دونی! آدم با خودش می‌گه: هر چی که باشه زندگی جریان داره. آدم زنده باید زندگی کنه، باید دنبال دلخوشی‌های کوچیک بگرده تا بتونه جلوی مشکلات بزرگ تاب بیاره. باید قوی بمونه و استقامت داشته باشه. می‌رم پیاده‌روی. چند کیلو پرتقال خوشبو و خوشرنگ پاییزی می‌خرم. پوست پرتقال رو می‌گیرم و سعی می‌کنم عطرش رو توی ریه‌هام بفرستم بلکه راه نفسم باز بشه. پرتقال ورقه می‌کنم می‌ذارم خشک بشه برای سفره شب یلدا. آخ! گفتم شب یلدا؟! کی سحر میشه این شب یلدا؟!

سهم من

+ ۱۴۰۱/۸/۲۳ | ۰۹:۴۷ | لادن --

برای یه کار اداری باید از خونه بزنم بیرون. لیست خرید خونه رو نوشتم، برگشتنی خریدا رو هم انجام بدم. تازگیا اپ قدم‌شمار نصب کردم که ببینم توی چنین روزایی چند قدم پیاده راه می‌رم. 

خیلی وقتا موقع راه رفتن توی خیابون، مخصوصا اگر دور و برم خلوت هم باشه، یه موزیک توی سرم پلی می‌شه. بسته به وضع هوا و حس و حالم. از وقتی کرونا اومد و ماسک‌ زدیم راحت‌تر می‌تونم با صدای توی سرم همخونی کنم. خیلی وقته صدا فقط موزیکای ان ق ل ا ب ی ه و با هر قدم به خشمی که توی وجودمون جمع شده فکر می‌کنم. 

راه میرم و فکر می‌کنم و چشم می‌چرخونم پی نشونه‌ها. نزدیک سازمان‌های دولتی تعداد سر بازا از حالت همیشگی بیشتره. یه کم جلوتر موتوری‌ها و ماشین‌هاشون رو می‌بینم که توی خیابون گ ش ت‌ می‌زنن. یه موتوری از پشت سرم تک‌بوق می‌زنه به احترام ماشین همکارش. یه ماشین با شیشه‌های دودی رد میشه و «برای...» با صدای بلند می‌پیچه توی خیابون. فقط شیشه‌های عقب پایینه و راننده رو نمی‌بینم.

 

توی اداره کارمند بخش مورد نظر کارم رو راه نمی‌ندازه. میگه: «این با ما نیست. باید تهران پیگیری کنی.» میگم: «یعنی من برای یه کار به این سادگی باید پاشم برم تهران؟ مگه تلفن و اینترنت اختراع نشده؟» بدش میاد و جواب سر بالا میده. میگم:«یعنی تاحالا این مسئله توی این شهر اتفاق نیفتاده؟» میگه: «چرا! خیلی.» میگم: «خب! چکار کردید؟ همون کار رو برای مشکل منم انجام بدید» یه ذره صداش رو بالا می‌بره تا با زورگویی و قلدری من رو بترسونه. کوتاه نمیام و ازش می‌خوام کارم رو پیگیری کنه. فایده نداره. منو می‌فرسته پیش مسئول بالادستی. اونم از این بدتر! 

تمام وجودم خشمه. بیشتر از هر بار دیگه که توی اداره‌های دولتی، مدرسه، دانشگاه و... کارم راه نیفتاده و یه کارمند بی‌مسئولیت با پرخاشگری در حقم ستم کرده خشمگینم. نمی‌دونم باید چه کرد؛ فقط می‌دونم نباید این‌جوری باشه. 

 

تو راه برگشت راهم رو کج می‌کنم تا از وسط یه پارک خلوت بگذرم. اینجا معمولا جای خانواده یا پیاده‌روی صبحگاهی نیست. همیشه خلوته و نسبتا ساکت. چند قدم جلوتر روی سنگفرش‌ها چشمم به تکه کاغذهای کوچکی میفته که انگار به زمین چسبیده. گِل بارون دیشب نوشته‌های روی کاغذ رو ناخوانا کرده. خم میشم با انگشتم کاغذ رو پاک می‌کنم. نوشتۀ روی کاغذ خوانا میشه؛ «حک*** بچه** نمی**** ***خوا*م». 

جلوتر بازم از این برچسب‌ها روی زمین هست، روی تیرهای چراغ برق، وسیله‌های ورزشی. فکر می‌کنم تنها کاری که ازم برمیاد، کنار زدن گِل روی کاغذهاست.

 

بازار مثل هر روز شلوغه. مردم میرن و میان. مغازه‌دارا انبارهاشون رو پر و خالی می‌کنن. کارگرای ساختمانی مشغول کارن. چند نفر دارن تابلوی جدید برای مغازه‌ای نصب می‌کنن و پیاده‌رو رو بند آوردن. پاییزه و فصل نارنگی و خرمالو. لوبیاسبزها دیگه به تردی و سبزی بهار و تابستون نیستن. به جاش شلغم و چغندر داره میرسه. این رو سینی‌‌های میوه‌فروشی میگه. آبانه و پاییز از نیمه هم گذشته. چرا امسال حس پاییز نیومد؟! 

جلوی مرغ‌فروشی و سوپر گوشت پشه پر نمی‌زنه. این‌قدری از این بازار خرید کردم که بیشتر فروشنده‌ها رو بشناسم. می‌دونم گوجه و پیاز و سیب‌زمینی از کی بگیرم، کلم و کاهو رو از کی. حبوبات و ادویه‌های کی بهتره و کدوم فروشنده خوش‌اخلاقه و منصف‌تر. وارد یه مغازه میشم. فروشنده یه خانم جوان اکتیو و خوش‌اخلاقه. داره با یکی از مشتریا صحبت می‌کنه؛ میگه: «این ت ح ر ی م ه، ما نمیاریم.» خانمه می‌خنده و میگه: «خب! پس من میرم فلان جا می‌گیرم. هرچند شما بهمون می‌گید ح*ب باد». 

خریدام رو جمع می‌کنم می‌ذارم روی میز. به خانمه میگم: «جدیدا چی تحر*مه؟!» متوجه سوالم نمیشه. شروع می‌کنه از اول، با صدای آروم، داستان شرکت‌هایی که روبه‌روی مردم ایستادن تعریف می‌کنه. دو نفر خانم مسن پشت سرم هستن که گوش‌هاشون رو تیز کردن و با دقت به حرفاش گوش میدن. چیزی نمی‌گم تا حرفش تموم بشه. کیسه خرید رو که میده دستم، میگه: «سهم ما هم همین‌قدره از این ا ن ق ل ا ب» جمله‌ش به دلم می‌شینه. توجهم به لباس‌هاش جلب میشه. در عین سادگی و خوش‌پوشی با همیشه فرق داره انگار. هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد دفعه‌های قبلی که دیدمش چی پوشیده بود. اما الان جلوی خودم یه خانم قدرتمند، مسئولیت‌پذیر، آگاه و جذاب می‌بینم. 

 

کیسه‌های خریدم زیاد شده. دستم سنگینی می‌کنه. کیف روی دوشم هم همین‌طور. دارم مثل هر بار که خریدهای سنگین رو تا خونه می‌کشم و می‌برم حرص می‌خورم که «پس کی من می‌تونم یه وسیله نقلیه بگیرم که از این بارکشی خلاص شم؟!» یه کارگر شهرداری جوان و خیلی لاغر چرخ سطل زبالۀ بزرگش رو گوشه کوچه نگه می‌داره و روی سکوی جلوی یکی از خونه‌ها میشینه. از کنارش می‌گذرم. چند قدم که جلوتر می‌رم صدای آرومش رو می‌شنوم که میگه: خوردنی داری؟ برمی‌گردم پشت سرم رو نگاه می‌کنم تا مطمئن بشم با من بوده. جز خودمون دو تا کسی اون نزدیکی نیست. میگه: «رفتم نون بگیرم نونوا بسته بود... جون ندارم» دلم خونه از این وضعیت. گرسنه، ضعیف، خسته این گوشه نشسته.

یاد خودم میفتم که تابستون کنار خیابون فشارم افتاد. همیشه توی کیفم شکلات دارم، با کمی آجیل شور که قند و فشارم رو تنظیم کنه. کمه؛ ولی همین‌قدری که دارم می‌‌ذارم توی دستش. دستاش سیاه و خشنه. توی کیسه‌های خریدم می‌گردم دنبال یه چیزی که بشه همون‌جا خورد. یه کیسه میوه رو در میارم می‌ذارم جلوی پاش، روی زمین. میگه: «نه! نه! یه دونه بسه.» خدای من! چرا این کارگر جوان و قانع باید توی شرایطی باشه که جلوی من عزت نفسش رو زیر پا بذاره؟! از خودم خجالت می‌کشم که بابت سنگینی بار خرید و نداشتن ماشین غر می‌زدم.

 

چند قدم جلوتر سرویس مدرسه جلوی در یه خونه می‌ایسته. یه دختربچۀ ناز و پرانرژی از ماشین می‌پره بیرون. مقنعه‌ش رو پشت سرش پوشیده. چتری موهاش مدام تکون می‌خوره و جلوی چشماش میاد. با دوستای توی ماشینش خداحافظی می‌کنه. معمولی نه ها! بالا و پایین می‌پره، شلوغ‌بازی درمیاره و دنبال ماشین که آروم به حرکت دراومده می‌دوه. ذوق می‌کنم از دیدن شادی و دنیای قشنگ این بچه! یه خانم در خونه رو باز می‌کنه و سرش داد می‌زنه: «مهرسا! این چه کار زشتیه! خجالت بکش!» از نظر من شادبودن مهرسا نه زشته نه خجالت‌آمیز. 

 

یاد ترانه ش ر و ی ن می‌افتم. همون مصرع اول که سرش بحثه! یاد کنایه‌هایی می‌افتم  که می‌گن: «توی کوچه رقصیدن» این قدر مهمه؟! یعنی شما مشکلتون رقص و بوسه است؟ 

آره لعنتی! مشکل ما اینم هست. مشکل ما اینه که زشت رو زیبا و زیبا رو زشت نشون دادن. مهمه که هر واژه مفهوم اصلی خودش رو پیدا کنه. مهمه شادی و پوشیده‌نبودن موهای این بچه زشت نباشه تا زشتی واقعی به چشم بیاد. مهمه زشتی گرسنگی و ضعف کارگر فقیری که داره به مردم این شهر خدمت می‌کنه دیده بشه. مهمه زشتی خالی‌موندن سفرۀ مردم دیده بشه. مهمه تابوهای احمقانه شکسته بشه. مهمه که شادی و زیبایی حق دخترای این شهر دونسته بشه. مهمه که بتونیم آزادانه با صدای بلند نسبت به مشکلاتمون ا ع ت ر ا ض کنیم و نتیجه برطرف‌شدن مشکل و به آرامش‌رسیدن همۀ مردم این جامعه باشه نه تو سری و اعمال خش*نت و مجا**ت سنگین. 

برمی‌گردم خونه. اپلیکیشن می‌گه نزدیک به 10 هزار قدم برداشتم. بیشتر از 7 کیلومتر راه رفتم. کیسه‌های خریدم رو زمین می‌ذارم و به سهم خودم فکر می‌کنم. سهمی که توی انتخاب‌های روزانه‌م، خریدهای ضروریم و همدلی با همشهری‌هام خلاصه شده... نمی‌‌دونم! شاید سهم منم همین‌قدره!

داره چهل‌روزه میشه...

+ ۱۴۰۱/۸/۳ | ۰۹:۳۵ | لادن --

داره چهل‌روزه میشه... چهل روز سخت، تلخ، جگرسوز، خونین، پُرشور، هوشیارکننده، امیدبخش!

زن

همه‌چیز داره کم‌کم تغییر می‌کنه. این روزا حس می‌کنم آدما دارن از یه خواب هیپنوتیزی بیدار میشن. دارن به یاد میارن. کم‌کم، به‌آرومی و به‌سختی. اما ته‌اش بیداریه!

توی جمع شلوغی نشسته بودیم. یکی گفت: 

- لرها براشون موی زن حرمت داره. قسم‌شون موی مادرشونه. زن و دختر رو قایم نمی‌کنن.

یکی دیگه گفت:

- همه جا همینه. تا همین چند سال قبل این‌قدر حساسیت روی زن و مرد نبود.

من گفتم: 

- قشنگی رقص محلی به چیه؟ دیدید توی مراسم‌های سنتی زن و مرد حلقه‌های بزرگ می‌سازن. یه زن، یه مرد، کنار هم. من دوستای بختیاری زیاد دارم. چند سال باهاشون هم‌اتاقی بودن. بهم رقص محلی یاد می‌دادن. می‌گفتن توی جشن‌هامون که زن و مرد حلقه درست می‌کنن و با هم می‌رقصن کسی براش مهم نیست زن و مرد کنار هم چه نسبتی دارن. معمولا هم زن و شوهرای جاافتاده کنار هم نمی‌رقصن. براشون یه جور لوس‌بازیه انگار. 

یکی دیگه گفت: 

- مردم مریض که نیستن. کسی کاری به کسی نداره. الکی حساسیت ایجاد کردن روی موی زن وحجاب.

خوشحال میشم آدما به ریشه‌هاشون نگاه کنن. به ته ذهن و قلب‌شون!

یادم افتاد همین چند وقت پیش داشتم به شوخی به یکی از آقایون دوست و همکار می‌‌گفتم: به قول لرها، «کُر! تونم کوکامی». اصلا اینکه تو هم برادر منی یا مثل برادرم می‌مونی چیز عجیبی نیست. مردم عادی سال‌هاست با دل‌های پاک و بی‌شیله‌پیله چنین حسی نسبت به هم داشتن. چنین سبک زندگی‌ای داشتن. خانواده‌ها منسجم‌تر بود. دوستی پاک‌تر بود. به‌قول خودمون «قوم و خویشی‌گری‌ها قشنگ‌تر بود.»

چی شد این شد؟ چی شد مردم این‌جوری با هم غریبه شدن؟ چی شد دورویی و جدایی و بددلی رسم‌مون شد؟ چی شد زن‌بودن زن در برابر مرد‌بودن مرد ایستاد؟

زندگی

می‌دونید که! منم از اونام که می‌ترسم. از همون اول هم ترسیدم. از فردایی که براش آماده نبودیم ترسیدم. از آینده‌، از نوری که توی تاریکی راهی بهش پیدا نمی‌کردیم ترسیدم. از خارج‌شدن‌مون از این نقطۀ به اصطلاح امن ترسیدم. از توهین به مقدسات و خراب‌شدن حرمت‌ها ترسیدم. از رسیدن فردا و سختی‌هاش ترسیدم. 

شبیه به مادری که خبر باردارشدنش رو شنیده. می‌دونه چه راه سختی باید بره. می‌دونه چه دردی رو باید تحمل کنه. می‌دونه تولد یه طفل چه اتفاق بزرگیه. می‌دونه یه آن و یه لحظه نیست؛ یه عمره. یه عمر تازه داره از بطنش شکل می‌گیره و زاده میشه. می‌دونه و می‌ترسه. بابت تمام دانسته‌ها و ندانسته‌ها، بابت مسئولیت سنگینی که به دوش می‌گیره می‌ترسه و رنج می‌کشه.

اما در نهایت جوونه‌های خوابیده توی تاریکی راه‌شون رو به سوی نور پیدا می‌کنن. کودکِ فردا زاده میشه و زندگی ادامه پیدا می‌کنه...

آزادی

یکی نوشته بود: «بیایید فردای آزادی رو تصور کنید و درباره‌ش بنویسید.» داشتم فکر می‌کرم تصورم از یه کشور آزاد چیه؟! دیدم هر چی می‌خوام شخصی نیست. یعنی خیلی برام مهم نیست پوششم چه‌قدر با الان تفاوت خواهد داشت. برام خیلی مهم نیست چه‌کارهایی قراره خودم انجام بدم. هر چی می‌خوام جمعیه.

مثلا همه بتونن نقد و نظرشون رو توی رسانه‌های پرمخاطب با اطمینان بگن؛ نویسنده، شاعر، فیلمساز، استاد دانشگاه، پژوهشگر، اقتصاددان و...

خبری از دورویی و نون‌به‌نرخ‌روزخوری نباشه. آدما به دو دستۀ خودی و غیر خودی تقسیم نشن.

دلم می‌خواد هر کسی به جایگاه و مقامی می‌رسه، چه توی جایگاه‌های مدیریتی کشوری، چه دانشگاه، چه مدرسه غیرانتفاعی دو کوچه بالاتر از خونه‌مون براساس شایستگی بوده باشه. اینکه خبر انتصاب یکی رو شنیدیم شک نکنیم این شایسته‌ترین فرد برای این پست بوده یا نیتش خدمته یا نه.

دلم می‌خواد وقتی دانشجویی قدمش به دانشگاه می‌رسه نور امید توی دل خودش و خانواده‌ش جوونه بزنه. نه مثل دورۀ ما که از همون اول گفتن: «حالا فلان رشته رو بخونی کار هم هست براش؟ فلانی توی خونه سه تا فوق لیسانس بیکار داره...»

می‌خوام دانشگاه‌ها دانش و ایده‌های دست اول‌شون رو هدایت کنن سمت صنعت. صنعت کشور جون بگیره. توی اخبار، تیتر روزنامه‌ها خبر اتفاق‌های قشنگ و شادی‌بخش رشد تکنولوژی، فناوری‌های جدید، درمان‌های تازه باشه.

دلم جاده‌ها و خیابون‌های امن می‌خواد. خودروهای پیشرفته و سیستم حمل و نقل عمومی سالم و مجهز و ارزون. 

دوست دارم هر آماری منتشر میشه قابل اعتماد باشه. نمودارهای فقر و تورم و بیکاری سرازیری باشه. نمودارهای رشد اقتصادی و تولید و ... سربالایی. 

خبری از رانت و اختلاس و دزدی و... نباشه. متخلفی هم اگر هست متناسب با جرمش مجازات بشه.

دلم امکانات رایگان عمومی می‌خواد. فرهنگسرا، سینما، موزه، اداره‌های دولتی، ایستگاه‌های راه‌آهن و مترو و فرودگاه‌های پیشرفته. تحصیل واقعا رایگان توی مدارس. سیستم آموزشی به‌روز و تربیت کودکانی آگاه و اخلاق‌گرا و شاد. 

دلم خیابون و پارک و شهر بدون معتاد و متکدی و کارتن‌خواب می‌خواد. دوست دارم هیچ‌جای این کشور، از پایتختش گرفته تا حاشیه‌ای‌ترین روستاهاش خبری از کثیفی و فاضلاب سطحی و بیماری‌های عفونی ناشی از این شرایط نباشه.

دلم می‌خواد هیچ بچه‌ای به خاطر فقر, اعتیاد یا بی‌لیاقتی والدینش در رنج نباشه. دولت حمایت کافی از کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست، سالمندان و افراد ناتوان رو برعهده بگیره. مردم بتونن انجمن‌ها و نهادهای مختلفی راه‌اندازی کنن و سرمایه‌های مالی، فرهنگی و عاطفی بین آدما به‌درستی توزیع بشه.

دلم آزادی و برابری و امنیت همۀ اقلیت‌ها رو می‌خواد.

کشوری می‌خوام که توش همۀ بیمارهای خاص حق زنده‌بودن داشته باشن. دارو کمیاب نباشه. جون آدما برای مسئولینش فقط عدد و رقم نباشه. شنیدن اخبار شبانه‌ش دل و روح آدم رو ریش نکنه. هر ارگان و سازمان کار خودش رو درست انجام بده. پلیس مهربون و حامی آدم‌خوبا باشه و با بدخواه‌های مردم بجنگه.

دلم کشوری می‌خواد که مردمش، جووناش ازش فراری نباشن. هر آشنایی رو می‌بینیم فکر رفتن توی سرش نباشه. به کسی نگم: «فلانی! تا جوونی فکر رفتن باش. آدم فقط یه بار زندگی می‌کنه.» اونایی که رفتن بتونن برگردن. فرودگاه‌های بین المللی‌مون هر روز اشک‌های پدر و مادرهایی رو نبینه که جگرگوشه‌هاشون رو طوری بدرقه می‌کنن که انگار دیگه قرار نیست ببینن‌شون. مادربزرگ و پدربزرگا حسرت دیدن نوه‌ها رو نداشته باشن. زبون هم رو بلد باشن. 

می‌دونی! من دلم یه آرمان‌شهر خیالی نمی‌خواد. می‌دونم دنیا قرار نیست از غم و رنج خالی بشه. می‌دونم بدی و شرارت همیشه بوده و هست. اما نمی‌خوام مجبور بشم به زیستن توی دل این شرارت عادت کرده باشم. نمی‌خوام ناچار به تایید یا احترام‌گذاشتن بهش باشم. دلم اون جنس آزادی رو می‌خواد که هر کسی در هر جایگاهی بدونه اگر خطا مرتکب شد باید جوابگو باشه. 

 

شما بگید! تصورتون از آزادی چیه؟!

بنویسید. اینجا، توی وبلاگ‌تون، کانال‌هاتون، اینستاگرام، هر جا. فقط وقتی نوشتید به منم لینک بدید تا بخونم و قربون قد و بالای افکار قشنگ‌تون برم. 

ماجرای یک گفت‌وگوی نسبتا جادویی و هیولای بی‌شاخ و دم تغییر

+ ۱۴۰۱/۷/۳۰ | ۱۱:۵۰ | لادن --

بعد از چندین هفته خونه ساکت شده بود. من بودم و در و دیوار و وسایل بی‌زبون خونه. نشستم روی مبل، داشتم فکر می‌کردم باید چکار کنم؟ حواسم به غذای روی گاز باشه. وسایل شام رو آماده کنم که تا مهمونا رسیدن سفره بکشیم و...

به خودم گفتم: نه! صبر کن. برای خودت چه‌کار می‌خوای بکنی؟ تویی و چند دقیقه خلوت، می‌خوای با چی پرش کنی؟ طومار بلندبالایی از «حالا باشه برای بعدها» توی سرم باز شد. بین‌شون پیامک نسرین از همه پررنگ‌تر بود. بهش گفته بودم یه وقتی که فرصت باشه با هم تلفنی حرف می‌زنیم. به‌جز نسرین به دوستای دیگه هم چنین قولی داده بودم؛ ولی اون لحظه نسرین اومد توی ذهنم. بهش پیامک دادم و چند دقیقه بعد بهم زنگ زد.

جادو، بدون نیاز به چوب جادویی 

حرف‌زدن با آدمای امن ذهنم رو باز می‌کنه. مثل این که یه چوب جادویی برداشته باشم و اجی مجی لاترجی!

حالا همه چیز توی قفسه‌های خاص خودش قرار گرفته، دیوارهای ذهنم کمی به عقب کشیده شدن و یه فضای خالی باز شده. البته که وقتی غمگینم دو تا لب‌هام قد یه سلام و احوال‌پرسی هم به زور باز میشه. اما خب! ناچارم خودم رو توی شرایطی قرار بدم که حرف بزنم. چون هم من بهش احتیاج دارم هم رابطه‌هامون. صدای نسرین در چشم‌بهم‌زدنی یخم رو باز کرد. اول‌های تماس خیلی ذوق داشتم. مخصوصا که وقتی زنگ زد داشتم حرکت‌های ورزشی‌م رو انجام می‌دادم و هیجانم کمی بالا رفته بود. 

با هم کلی حرف زدیم. از ماجراهای پیرامون کانال‌های تلگرامی، دوستامون، تحلیل‌هامون دربارۀ اوضاع و احوال روز جامعه، دربارۀ اینکه هر کدوم باید چه‌جوری برخورد کنیم و از دیگران چه‌اندازه انتظار داشته باشیم. حتی دربارۀ چیزای شخصی‌تر مثل ضعف‌هامون هم صحبت کردیم.

شفاف! مثل آبی که روی سنگریزه‌های کف رودخونه‌ در جریانه؛ همونی که میره به دریا برسه 

حرف‌زدن با نسرین یه ذره از جنس گفت‌وگوهایی بود که بین من و صبا هست. شکل و نوع ارتباط، موضوع حرفا، و خالص‌بودنش از همون جنسه. داشتم برای نسرین از یه تجربه می‌گفتم. یه تجربۀ شوکه‌کننده! یه مسیر  ذهنی که وقتی به ته‌ش رسیدم نتیجه برام باورنکردنی بود؛ اما کاملا منطقی به نظر می‌رسید. دیروز وقتی برای نسرین تعریف کردم یه بار دیگه همه‌چیز رو کنار هم چیدم و بله! درست بود. انگار خودم رو از نو کشف کرده باشم.

نمی‌دونم تاثیر این حرفا روی طرف مقابلم چی بود. صبا همیشه این‌جور وقتا با ذوق میگه حرف‌زدن با من یه چیزی بهش اضافه کرده و خیلی خوشش اومده. قطعا برای منم همین‌قدر خوب و خوشحال‌کننده ست. در مجموع با نسرین خیلی کمتر از صبا حرف زدم. نمی‌دونم وقتی برام از دغدغه‌ها و باورها یا احساساتش می‌گه چه‌قدر احساس می‌کنه من تونستم درکش کنم، یا وقتایی که من حرف می‌زنم چه‌قدر خودش رو توی حرف‌ها و تجربه‌های من می‌بینه و درک‌شون می‌کنه. با این حال بخشی از اون تجربه رو می‌نویسم، چون دلم می‌خواد اینجا هم بمونه. 

ذره‌بین رو بردار، بریم ببینیم ماجرا چی بوده؟!

یه دوست قدیمی و صمیمی دارم که متاسفانه چند سالی هست رابطه‌مون در آستانۀ فروپاشیه. یعنی نه درست می‌شه، شبیه به اون وقتا که همکلاسی یا هم‌اتاقی بودیم و خیلی راحت مشکلات‌مون رو با هم حل می‌کردیم، نه قطع رابطه می‌کنیم. مدام بهش فکر می‌کنم، به صفحه اینستاگرامش سر می‌زنم و گه‌گداری هم احوال هم رو جویا می‌شیم. 

چند ماه پیش داشتیم سر یه موضوع بحث می‌کردیم. در واقع دومینوی سوتفاهم‌هامون به جاهای حساسی رسیده بود. اون روز وقتی یه مهرۀ دومینوی دیگه افتاد که دوستم گفت: تو اون‌قدر بی‌تفاوت جواب می‌دی که انگار دلت نمی‌خواد با من حرف بزنی. کلمۀ «بی‌تفاوت» من رو خشمگین کرد. چون تا اون روز فکر می‌کردم اونی که نسبت به این رابطۀ دوستانه بی‌تفاوته اونه نه من. اونه که درگیر چالش‌های دوران دکتری شده. سخت داره برای مهاجرت تلاش می‌کنه. نامزد و دوستای جدیدش رو توی اولویت قرار داده و... یه جورایی حس می‌کردم دیگه به این دوستی نیازی نداره و به نظرش کم‌اهمیت‌تر شده.

به همین دلیل بهش گفتم: «اصلا تو خیلی تغییر کردی. من نمی‌تونم باهات ارتباط برقرار کنم. اصلا نمی‌فهمم چی میگی و تو هم اصلا من رو درک نمی‌کنی. سر فلان اتفاق و فلان ماجرا و فلان روز هم نشون دادی که چه‌قدر نسبت به من بی‌تفاوتی و ...» اونم قسم و آیه که: «بابا من همونی هستم که بودم؛ فقط یه ذره سرم شلوغه. تازه از آزمون جامع و آزمون زبان و پروپوزال‌نوشتن خلاص شدم. ولی هنوز همون‌قدر خلم. همون‌قدر با بچه‌های دیگه دانشگاه در ارتباطم و فقط تویی که می‌گی تغییر کردم.» 

هیچ‌کدوم از حرف‌هاش به من اثر نمی‌کرد. حتی به‌اش گفتم: نکنه پیش خودت فکر می‌کنی من به تو حسودیم شده یا ...!

تا حد زیادی مطمئنم حسم به اون، هر چی باشه، حسادت نیست. اما حتی این مورد رو توی بحث مطرح کردم. بعدها هم وقتی بیشتر دیالوگ‌مون رو بررسی کردم و دنبال ریشه‌یابی مشکل بودم به همۀ احتمالات فکر کردم. بازم به این نتیجه رسیدم این یکی احتمال خیلی ضعیفه. پس مشکل چی بود؟! 

تغییر سخته... نه! تغییر وحشتناکه!

چند روز بعد خشمم تا حدی فروکش کرده بودم. به نظر می‌رسید رفتار و حرفام چندان منصفانه نبوده. اما نمی‌تونستم تشخیص بدم مشکل کجاست. همۀ حرفایی که زده بودم رو باور داشتم. هنوز معتقد بودم چیزی این وسط تغییر کرده. عاملی هست که من نمی‌تونم با اون دوستم و خیلی از آدمای دیگه‌ای که قبلا باهاشون صمیمی بودم مثل قبل رابطۀ عمیق دوستانه داشته باشم. 

کم‌کم داشتم به جواب نزدیک می‌شدم. طبیعیه که برای چنین مسئله‌ای تنها یه جواب اصلی وجود نداره و عوامل ریز و درشت زیادی رو می‌تونیم پیدا کنیم. به شرطی که نخوایم صرفا توپ رو توی زمین دیگری بندازیم یا خودمون رو با عذاب وجدان شکنجه بدیم. یادتونه چند پاراگراف بالاتر گفتم نتیجه نهایی برام شوکه‌کننده بود؟! اوووم... خب! اعتراف به این نکته آسون‌ نیست؛ اما راستش اونی که تغییر کرده منم نه دوستم. 

آره! این منم که فعالیت حرفه‌ای و شغلم رو تغییر دادم. منم که به این نتیجه رسیدم که دلم نمی‌خواد یه مسیر شغلی و تحصیلی روتین داشته باشم. دلم می‌خواست از حوزه‌های دیگه هم سردربیارم. دلم کنجکاوی و ماجراجویی می‌خواست. اونی که پیه دل‌کندن از رشتۀ تحصیلی و سروکله‌زدن با هزار تا چالش رو به تنش مالید من بودم. اونی که وقتی دید هیچی از نویسندگی، ادبیات، تاریخ، فلسفه، جامعه‌شناسی، اقتصاد، مدیریت و بازاریابی و... سرش نمیشه افسوس خورد من بودم.

این منم که از یه جایی دیدم خودم رو، شیوۀ فکری و تربیتی‌ام رو دوست ندارم. منم که دلم نمی‌خواد مثل بقیۀ خانم‌های فامیل و اطرافیانم باشم. چون احساس می‌کنم بنای باورهام رو اشتباهی چیدن، کلنگ برداشتم و همه چیز رو از بین بردم تا این بار خودم آجربه‌آجر این بنا رو بسازم. باور داشتم این بار حتی اگر درست نباشه می‌دونم کجا رو چه‌جوری ساختم و تصحیح اشتباه‌هام احتمالا امکان‌پذیرتره. 

این منم که اولویت‌های زندگیم رو انتخاب کردم. به خودم گفتم نباید از تغییر بترسی و نباید از مسیر سختی که نهایت نداره دست بکشی. نباید مایوس بشی...

اما ترسیدم. می‌دونستم تغییر سخته، می‌دونستم کم میارم، می‌دونستم تمام سلول‌های عصبیم علیه‌ام شورش می‌کنن. می‌دونستم تا مرز از هم پاشیدن میرم... اما نه! خیال می‌کردم می‌دونم. چون تغییر فقط سخت نبود. وحشتناک، هولناک و به‌ظاهر غلبه‌ناپذیر بود. بنابراین ناخودآگاهم این تغییر رو تاب نمیاره و سعی می‌کنه مسئولیت این عدم تعادل رو نپذیره. توی آدم‌های دیگه دنبالش بگرده و بخشی از این فشار رو به اونا تحمیل کنه. حقیقت اینه من نمی‌تونم به تنهایی هزینۀ این همه تغییر رو بپردازم و در نتیجه گاهی ناآگاهانه از دیگران انتظار دارم بخشی از هزینه رو گردن بگیرن.

همه چیز داره خوب پیش میره. چوب جادویی و ذره‌‌بین رو بذار سر جاش!

نسرین بعد از اینکه پرگویی‌های من رو شنید، گفت: خیلی جالبه! 

منم فکر می‌کنم جالبه. کشف یه نقطه‌ضعف جدید توی وجود «خود» مثل پیدا کردن یه معدن طلا ست با ذخیرۀ بی‌نهایت. وقتی چنین منبعی رو درون خودت پیدا می‌کنی، حالا میزان برداشت از اون به همت خودت برمی‌گرده. نتیجه‌ش هم میشه اینکه یه ذره به احساساتت نسبت به آدما و حرفا‌ و رفتارشون مسلط‌تر و مقاوم‌تر میشی. هر مسئلۀ کوچکی تو رو برافروخته و خشمگین نمی‌کنه و به اشتباه نمی‌افتی که به آدما یا اتفاق‌ها، بیش از اندازه‌ای که باید، توجه نشون بدی. 

داشتم به نسرین هم می‌گفتم که چنین نتایجی هر چند به سختی به دست میاد، اما مهمه. چون بخشی از فرایند خودشناسی و معرفته. اصلا چی از این مهم‌تر؟! تو داری دنیا رو از دریچۀ خودت می‌بینی. همۀ آدما و پدیده‌ها رو در نسبت با خودت می‌سنجی. پس تا زمانی که خودت رو نشناسی و دنیای درونت رو میزون نکنی نمی‌تونی انتظار داشته باشی که روابطت با دنیا و آدماش متعادل باشه. 

 

پ.ن: حالا که به اینجا رسیدم فکر می‌کنم، دربارۀ خیلی از مسائل دیگه به چنین جادویی نیاز دارم. مثل همیشه امیدوارم خوندن و نوشتن چنین قدرتی داشته باشه. پس به جای نگران‌بودن و دل به احساسات و هیجانات سپردن، یه تصمیم جدید گرفتم. دست کم برای مدتی وقت آزادم رو به مطالعه هدفمند، یا به قول استاد شعبانعلی یادگیری کریستالی، موضوعاتی قرار میدم که برای تحلیل اتفاق‌های روز جامعه‌مون بهشون نیاز دارم. اگر تونستم چنین کریستالی بسازم حتما توی وبلاگم هم درباره‌ش می‌نویسم.

اوه! اوه! اوه! نگم برات از آمادگی جامعه

+ ۱۴۰۱/۷/۲۴ | ۲۰:۴۳ | لادن --

چشم‌تون روز بد نبینه. چند روز پیش مهمان خانواده‌ای بودیم و من بس عجایب دیدم و شنیدم که دهانم دوخته شد. اما الان می‌خوام درباره‌ش بنویسم. ماجرا از این قراره که وسط مهمانی حرف از اوضاع و احوال این روزهای کشور به میون اومد. برام طبیعی بود که اون جو توئیتری و ایران اینترنشنالی بین زندگی مردم نباشه؛ ولی نه تا این حد بی‌خبری و منکر اصل ماجرا بودن! الله اکبر!

مثلا یکی از خانم‌های جمع که تازه چندسالی هست کارمند بانک شده و به‌شدت هم احساس موفقیت داره؛ می‌گفت: خب چیه آخه؟ مشکل همین یه تیکه پارچه‌ست که سرمون می‌ندازیم؟ بود و نبودش چه فرقی داره؟ سرمون می‌کنیم دیگه!

من: :|

فعالان حقوق زن: :|

آقایی که درآمد خوبی از شرکت نفت داره و خودش هم نمی‌دونه چی شد که این‌شکلی افتاد توی این ظرف عسل؟! می‌گفت: حالا اینا توی اخبار یه گوشه رو نشون می‌دن که چهار نفر جمع شدن و روش صداگذاری می‌کنن. مگه کاری داره؟

من: :|

جامعه دانشگاهی و آزاداندیشان: :|

خانم معلمی که از نظر عملکردهای فیزیکی و ذهنی سرعتی در حد حلزون داره و اصلا دنیا رو آب ببره ایشون رو خواب؛ می‌گفت: خداییش بعضی کارهاشون قشنگ نیست. ولی توی بعضی موارد خوب برخورد کردن. مثلا همین فیلتر اینترنت. چه‌قدر خوب شده نسبت به چند سال پیش. بچه گوشی رو برمی‌داشت می‌رفت توی گوگل. بلد هم که نبود همین‌جوری چهار تا حرف می‌نوشت. گوگل هم براش یه چیزای زشتی نشون می‌داد. الان خوب شده دیگه مثل قبل نیست. خداییش خوبه که نظارت داشته باشن به اینترنت.

من: :|

جامعه دیجیتال مارکتینگ و تولیدکننده‌های محتوای پلتفرم‌های آنلاین: :|

 

بچه‌ها!

با این اوضاع اصلا تصورتون از روزهای روشن آیندۀ نزدیک نباشه. گیریم که به اهداف کوتاه‌مدت هم رسیدیم. راه درازی داریم تا جایی که مردم با حق و حقوق خودشون آشنا بشن و بفهمن چیا ظلمه، چیا خدمت. پس صبور باشید. صبر چیز خوبیه :)

اتاق بدون پنجره

+ ۱۴۰۱/۷/۱۹ | ۲۲:۱۰ | لادن --

داشتم تلفنی صحبت می‌کردم و راه می‌رفتم. از پشت شیشۀ پنجره چشمم افتاد به آسمون. گفتم: دیدی امشب چه‌قدر ماه قشنگ‌تر شده؟ گفت: چند شبه این‌جوریه. انگار بزرگ‌تر از همیشه ست. گفتم: و نزدیک‌تر...

 

من اتاق‌ها رو با پنجره‌هاشون به خاطر دارم. مثلا پنجرۀ اتاق آخری خونۀ قدیمی بابابزرگ یه مربع فسقلی بود که به انباری گوشۀ حیاط راه داشت. وقتی بازش می‌کردی نسیم می‌وزید توی اتاق، ولی خبری از تابش نور خورشید نبود. به‌جاش پنجرۀ خونۀ خودمون توی اون سال‌ها حسابی نورگیر بود. بعد از ظهرها دراز می‌کشیدم کف اتاق تا نوری که از لای پردۀ توری می‌افتاد کف زمین به صورتم بتابه. بعد چشم‌هام رو می‌بستم و توی تصویر نارنجی و قرمزی که روی پلک‌های داغ بسته‌م می‌افتاد دنبال جرقه‌های درخشان می‌گشتم.

پنجرۀ خونۀ عمه‌ هم خیلی باصفا بود. یه پنجرۀ قاب آلومینیومی کشویی با شیشه‌های مشجر گل‌دار. به اندازه‌ای نورگیر بود که تابستون‌ها علاوه بر پرده پشت شیشه‌ها رو با کاغذ کادو می‌پوشوندن. پنجرۀ خونه سازمانی خودمون هم قشنگ بود. با اینکه اون ساختمونی که دو سال توش زندگی کردیم شبیه به ساختمون‌های مسکونی نبود و اتاق‌ها هنوز پرده‌های کرکره‌ای اداری زیتونی‌رنگ داشت؛ اما من دوستش داشتم. پنجرۀ اتاق من باز می‌شد به حیاط پشتی. اصل حیات وحش بود این حیاط پشتی. بوته‌های گیاه‌های خودرو، درختچۀ انار، حوض بزرگ خالی که جابه‌جا توی ترک‌های دیواره و کف‌اش بوته‌های خاردار رشد کرده بود. یه بار وقتی عمه‌اینا خونه‌مون بودن راسوها به لونۀ بچه‌خرگوش‌هامون حمله کردن. همۀ مهمون‌ها جمع شده بودن پشت پنجره تا نزاع خرگوش ماده‌ای که روی دو پاایستاده و داره با راسو می‌جنگه رو تماشا کنن.

پنجرۀ اتاق خوابگاه‌مون رو هم دوست داشتم. همون که رو به هتل باز می‌شد. هتل چهارفصلی که بهارش پر از شکوفه بود، تابستونش درخت‌های پرشاخ و برگ داشت، خزون برگ‌ریزونش زرد و نارنجی می‌شد و زمستون که می‌رسید رخت سفید به تن می‌کرد. پنجرۀ آشپزخونۀ خوابگاه رو هم دوست داشتم. همون که وقتی منتظر سرخ‌شدن خلال‌های سیب‌زمینی‌ بودم تا کمر رو به بیرونش خم می‍شدم و پشت تلفن یه دل سیر می‌خندیدم. پنجرۀ اتاق الانم رو هم دوست دارم. راه ارتباطی من و مردم کوچه و محله‌مونه. زنجیر اتصالم به آسمون و عالم خیال...

این پنجره‌ها هستن که به اتاق‌ها معنا میدن. اتاق بدون پنجره چه فرقی داره کجا باشه؟ چه وقت از سال باشه، خونه باشه، خوابگاه باشه، بازداشتگاه باشه، انفرادی باشه... 

 

داشتم بهش می‌گفتم: ببین من می‌دونم راه درست چیه. دست کم می‌دونم در حال حاضر چه راهی به نظرم درست‌تر میاد. مسئله این نیست که نمی‌تونم یا نمی‌خوام قدم توی این راه بذارم. مسئله اینه خسته‌م. نیاز به هواخوری دارم. انگار کن مغزم رو انداختن توی یه اتاق بدون در، بدون پنجره... آخ! بدون پنجره...

 

 

زندگی با طعم لادن
about us
همیشه لادن بودم، از زمانی که اولین پست وبلاگی را منتشر کردم. شاید هم پیش‌تر! پیش از شناختن کلمه! کلمه همه‌ چیز بود و لادن چاشنی لحظه‌های زیستنم با کلمه‌ها!