یادداشت 260، داستان یک در

+ ۱۳۹۶/۱۱/۱ | ۲۳:۰۸ | لادن --

گاهی یه شی یه وسیله ی معمولی که شاید در حالت عادی اصلا به چشم نیاد، یه دنیا حس و خاطره توی دلش جا میده. این درِ فلزی که به طرز غیر معمولی وسط آشپزخونه ی ما هست و شاید فردا صبح نباشه، برای ما، ساکنین این دو واحد بهم چسبیده چیزی بیش از یک در هست. اون روزا امیر رضا نوزاد بود و بغل باباش میومد و یه عالمه ذوقش رو میکردیم، بعد تاتی تاتی کنان راه میرفت و میومد پشت در صدامون میزد، بعد از یه مدت یاد گرفت پاش رو از چارچوب بالا ببره و از در رد بشه، بعدها داداشی به دنیا اومد، یه کم بعد متوجه شد وقتایی که داداش بزرگترش غیب میشه اومده اینور در، بعد با روروعک بامزه ش میومد پشت در و دلش میخواست بیاد پیشمون، یه کم دیگه گذشت و یه روز داداشی با گذاشتن قدم اولش به خونه ی ما ذوق زده مون کرد و این اواخر که امیر رضا میره پیش دبستانی این در شد اتوبان امیر محمد... همین کاغذی که از پایین در برداشته شده اقدام هوشمندانه ی امیر رضا برای بررسی موقعیت خونه ی ما بود که با دیدن نور تلویزیون متوجه میشد که میتونه بیاد اینجا. از یه جایی به بعد امیر رضا ترفندایی که با کلی تجربه یاد گرفته بود به داداش کوچولوش یاد میداد. یه روزی داداشی بهمون کلک زد و غیر از زمان معمول اومد خونه مون کلی خوشحال شدن. بعضی شبا به زور فرستادیم برن خونه شون. اوه! اوه! چه غذا، دسر و خوراکیا که از این در نرفت و نیومد. من و زن داداش چه پچ پچه ها که به خورد این چارچوب ندادیم. اصلا این در و خونه ی پشت اون جزیی از هویت این خونه ست. که برای همیشه پشت یه دیوار آجری با روکش سرامیک پنهون میشه!

خدا رو شکر که همه ی ما ساکنین این دو واحد سلامتیم و فقط داریم یه بار دیگه با یه خونه خداحافظی میکنیم. خدای مهربان! همه ی عزیزانم رو هر جای دنیا که هستن در پناه مهر خودت حفظ و از برکت و شادی و سعادت لبریز بفرما.

نمایی از در خاطره انگیز ما

یادداشت 252، دیوار

+ ۱۳۹۶/۹/۲۵ | ۱۹:۳۶ | لادن --

گاهی با برادرزاده هام ( سه و شش ساله) می‌نشینیم روی گل وسط فرش و مجبورشون میکنم یه بازی جدید پیشنهاد بدن. اونا هم دیگه یاد گرفتن، کلی ایده ی خنده دار رو میکنن. خیلی وقتها از ایده هاشون غافلگیر میشم. گاهی هم از ته دل میخندم به افکار بامزه و شیرینشون. باور نکردنیه توی این مغزای کوچک اینهمه فکرای جالب هست و بعد ماها، همه ی ما بزرگترا، والدین، اطرافیان، مربی های مهد کودک، معلما و همه، کم کم شروع میکنیم به کندتر و کندتر و ضعیف تر کردن فعالیت های این مغزهای ناب و فوق العاده. مدام قانون می ذاریم و دیوارهای کوتاه و بلند از جنس مکان، زمان، باورهای کلیشه ای و سطحی و گاهی بی اساس جلوی راهشون میچینیم. همون دیوارهایی که همه ازش بیزاریم، که انتظار داریم به شکل معجزه آسایی از دنیای ما محو بشن. من بر این باورم که اگه قراره چیزی تغییر کنه، لازمه درباره ی باید و نبایدهایی که برای بچه ها تعریف میکنیم بازنگری بشه.

یادداشت 251، توقع بی جا

+ ۱۳۹۶/۹/۲۳ | ۲۳:۵۵ | لادن --

ما حتی خودمون نمیتونیم اون کسی که واقعا دلمون میخواد باشیم، چه جوری انتظار داریم دیگری کسی باشه که ما دلمون میخواد؟

یادداشت 248، از عجایب دوران خوابگاهیم

+ ۱۳۹۶/۹/۱۰ | ۰۲:۱۹ | لادن --
خوابگاه جای عجیب و هیجان انگیزیه اما گاهی وحشتناک ترین جای دنیا میشه. لحظه هایی که احساس غربت و تنهایی تا عمق وجودت نفوذ میکنه و تمام احساساتت رو در اختیار میگیره. اما فقط این نیست. خوابگاه گاهی چهره ی هولناکش رو درون صورت آدمای عجیبی که توی دلش داره نشون میده. یکی از عجیب ترین تجربیات زندگیم، زندگی کردن کنار یه بیمار روانی توی خوابگاه بود. یه بیمار به تمام معنا! و از شانس بد از بین این همه به من حساس شده بود.
continue

یادداشت 237، همه ی آدمای معمولی هم معمولی نیستند

+ ۱۳۹۶/۸/۱۴ | ۲۱:۰۹ | لادن --
همه ی آدمای معمولی، معمولی نیستن. بینشون معمولی های فوق العاده هم پیدا میشه. من با یکیشون دوستم. عمر دوستیمون به اندازه ی دو یا سه ماه هم اتاقی بودن بیش تر نیست و از اونجایی که خیلی اهل فضای مجازی نیست، بعد از خوابگاه ارتباطمون تقریبا قطع شد تا چند روز پیش که باهام تماس گرفت...
continue
زندگی با طعم لادن
about us
همیشه لادن بودم، از زمانی که اولین پست وبلاگی را منتشر کردم. شاید هم پیش‌تر! پیش از شناختن کلمه! کلمه همه‌ چیز بود و لادن چاشنی لحظه‌های زیستنم با کلمه‌ها!