زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

توی چشماش یه جفت مار سبز یشمیِ سحرآمیز داشت که هربار ناچار بودم باهاش صحبت کنم یه بخشی از وجودم رو می بلعید. معلم فیزیک سوم دبیرستانم رو میگم. من هنوز از مار و  مبحث مغناطیس فیزیک بدم میاد.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۸:۱۹
لادن --

می گفت: هر چی ماده دارویی که توی شرکت مِرک آلمان تولید بشه رو بدنمون می تونه بسازه، فقط باید بهش زمان داد. کارخونه ی عجیبی رو با خودمون این ور اون ور میبریم .


اونی که توی این کارخونه حبس شده و بی خودی تلاش میکنه این ور اون ور بره منم. کم کم هم داره سر خودتر از همیشه، همون ماده هایی که دلش میخواد میسازه.  یه چیز بساز جیگرمون حال بیاد بابا... 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۸
لادن --


داستان کتاب درباره ی روزهای پایانی فردی به نام ایوان ایلیچ است. یک کارمند معمولی دادگستری که مراتب ترقی رو به خوبی طی کرده . اما حالا در بستر مرگ و به عبارتی از همان روزهای نخست شروع بیماری، به تدریج درک و آگاهی بیشتری نسبت به حقیقت زندگی و مفهوم مرگ پیدا میکنه و کل ماجرای کتاب پیرامون همین مسئله است. 

بخشی از متن کتاب :

" ناگهان موضوع جلوه ی دیگری به خود گرفت. به دل گفت: < آپاندیس! کلیه! بحث آپاندیس یا کلیه نیست، بحث زندگی است و... مرگ. آری، زندگی در کار بود، و حالا دارد می رود، دارد می رود و نمی توانم جلوش را بگیرم. آری چرا خودم را گول بزنم؟ مگر بر همگان، الا خودم، عیان نیست که دارم می میرم، منتها صحبت بر سر هفته ها و روزهاست... شاید هم همین لحظه پیش بیاید.زمانی روشنایی بود و حالا دیگر تاریکی است. من اینجا بودم و حالا دیگر آنجا می روم! کجا؟> لرزه بر اندامش افتاد، نفسش بند آمد و جز تاپ تاپ دل چیز دیگری حس نمی کرد. "


"در خیال به یادآوری بهترین آنات زندگی دلپسندش پرداخت. و عجبا که هیچ آنی از بهترین آنات زندگی دلپسندش حالا دیگر ذره ای از جلوه ی سابق را نداشت. هیچ آنی جز نخستین خاطرات دوران کودکی. "


مرگ ایوان ایلیچ/ لئون تالستوی/ ترجمه صالح حسینی/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم 1386/ 152 صفحه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۴:۰۲
لادن --

برق که میره همه شمع روشن میکنن، من عود. این روزا بیش از نور به بو احتیاج دارم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۹:۰۹
لادن --

دارم با این کاموا یه کلاه بچگانه می بافم. انقدر دوستش دارم که آرزو میکنم کاش میشد توش حل بشم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۲۲:۴۵
لادن --

میدونم نباید زیادی غصه بخورم. میدونم تهش هیچی نیست. میدونم این روزا هم میگذره. میدونم نباید از هیچکس انتظاری داشته باشم. میدونم فقط باید روی پاهای خودم وایسم. میدونم وقتی بهم فکر نمیکنه نباید بهش فکر کنم. حتی فکر میکنم بدونم الان بهتره چه کاری بکنم. میدونم حسودی بده، کینه آدم رو از تو میپوسونه. می دونم خوش اخلاقی بیشتر بهم میاد، خندیدن خوشگل ترم میکنه. میدونم میشه یه چیزایی رو ساده تر تحمل کرد و یه سریای دیگه رو ( هر چند با جون کندن) تغییر داد. میدونم چیا لازم دارم توی زندگیم داشته باشم چیا زیاده خواهیه. میدونم به مولا میدونم اما نمیشه. نمی تونم. خسته م.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۹
لادن --


مدتها بود که مشتاق خوندن آثار همینگوی بودم اما مطمئن نبودم بتونم به خوبی نوشته هاش رو درک کنم. احتمال می دادم تجربه ای که با خوندن صد سال تنهایی مارکز اتفاق افتاد بازم تکرار بشه. این بود که با مشورت یکی از کتابخون هایی که توی اینستا دنبال می کردم تصمیم بر این شد از داستان های کوتاه ارنست همینگوی شروع کنم. 

کتاب بهترین داستان های کوتاه ارنست همینگوی، گزیده، ترجمه و با مقدمه ی احمد گلشیری ( که دارای مقدمه ای بسیار طولانی هست) رو تازگیا تموم کردم. حالا دیگه دنیای بسیار مردونه ی همینگوی رو می شناسم. در این کتاب داستان هایی از سرباز از جنگ برگشته، گاو بازی، مشت زنی، ماهی گیری، شکار و سایر دغدغه و علاقه مندی های نویسنده نوشته شده. همه چیز با جزئیات بسیار، بی طرفانه، نسبتا خشن و جدی به تصویر کشیده شده. جزئیات شخصیت ها با رفتار و کنش و واکنش هاشون نمایش داده شده و نشان دهنده ی انگیزه های اونهاست بی آنکه نیاز به توضیح اضافه ای از سمت راوی داستان باشه. 

با اینکه معروف ترین داستان های کوتاه این نویسنده، آدمکش، برف های کلیمانجارو و زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر هست من به شدت از داستان شکست ناخورده ش لذت بردم.


شکست ناخورده داستان یه گاو باز حرفه ایه که به پایان دوران حرفه ایش نزدیک شده و دوستانش تلاش دارن اون رو متقاعد کنند تا این کار رو کنار بذاره. سرسختی مانوئل، تلاش و اراده ش و توصیفات جانانه ی نویسنده از صحنه ی میدان گاوبازی، به شکلی که موقع خوندن میشه حس کسی رو داشت که دست کم از سکوی تماشاگران داره هنرنمایی گاو باز و تیمش رو تماشا میکنه، همه و همه برای من لذت بخش بود. 

در مجموع داستان های کوتاه همینگوی با حال و هوای متفاوت و مردانه و جدی که همگی جزیی از زندگی واقعی همینگوی بوده شاید برای همه ی خواننده  ها جذابیت یکسانی نداشته باشه اما من به شدت از خوندنش راضی و خوشحالم. و از اینا مهم تر اینکه حالا با اون دوست مجازی موافقم که این کتاب میتونه مقدمه ی خوبی برای درک و ورود به دنیای داستانی این نویسنده ی مدرن و مشهور آمریکایی باشه. حالا آماده م تا در فرصت مناسب برم سراغ پیرمرد و دریا ( معروفترین اثر) و ناقوس برای که می نوازد ( محبوب ترین کتاب از نظر نویسنده ش). 


+ بهترین داستان های کوتاه ارنست میلر همینگوی،  گزیده و ترجمه و با مقدمه ی احمد گلشیری، انتشارات نگاه، چاپ چهارم 1388، 439 صفحه

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۷ ، ۲۳:۳۳
لادن --

گوشی که زنگ خورد تازه رسیده بودم به ورودی محوطه ی خوابگاه. کیف دستیم به خاطر لپ تاپ و کتاب و کلی خرت و پرت آزمایشگاه سنگین بود. با یه دست گوشی رو گرفتم و یه انگشت از دستی که کیف رو گرفته بود سُر دادم روی صفحه گوشی. مامان که زنگ می زد همیشه مکالمه مون طولانی بود. اون از دنیای خودش میگفت، از محیط کارش، وام، قسط، همسایه پایینی، دانش آموزاش. منم از دنیای خودم میگفتم آزمایشگاه، استاد راهنما، ماده اولیه ی گرون قیمتی که تموم شده، استاد عقده ای که بیخود نمره حقم رو نمیداد. هر چه بیشتر تلاش می کردیم زورمون به فاصله ی بینمون نمی رسید. فقط عنوان دغدغه های همدیگه رو می دونستیم. 

ایستادم به صحبت کردن. آخرین دانشجو، که از اتوبوسی که باهاش اومده بودیم پیاده شده بود، از کنارم گذشت و به طرف کانکس سفید رنگ کنار ساختمون رفت. یادم افتاد یه هفته ست توی اتاق هیچی نداریم و فرصت خرید نداشتم. مامان از اون ور خط با هیجان صحبت می کرد. من گوش می دادم. راهم رو به طرف فضای چمن کاری شده کج کردم. همین که پام رو روی چمن گذاشتم نرمی زمین حالم رو بهتر کرد. زیر درخت کاج بلند که رسیدم کیف رو بهش تکیه دادم و شروع کردم به قدم زدن روی چمن تازه آبپاشی شده و با پا به مخروط کاج های روی زمین ضربه میزدم و باهاشون بازی میکردم. بوی چمن و رطوبت هوای این قسمت حس دلچسبی داشت. مامان میگفت من میگفتم و صحبتمون ادامه داشت. نشستم روی زمین. کف دستم رو چسبوندم به زمین. انگار یه جریان انرژی منفی از طریق سیستم گردش خونم می رسید به کف دستم و از اونجا توسط زمین بلعیده میشد و من رو سبک می کرد. 

من آدمی نیستم که در چنین مواقعی بتونم در برابر وسوسه ی دراز کشیدن روی چمنای مرطوب مقاومت کنم. حالا با همه ی وجود خنکیش رو حس میکردم. مقنعه م رو بالا زدم و کش موهام رو باز کردم. وقتی تار موهام روی چمن رها شد انگار زمین با ولع بیشتری شروع به مکش کرد. گوشی رو به دست دیگه م دادم و دستی که از گرفتن گوشی داغ کرده بود رو روی چمنا کشیدم. زندگی باید یه جایی اون پایین زیر اون خنکی و تری خاک باشه نه این بالا که از این همه تقلای بیهوده جوش میاریم و به آستانه ی فوران می رسیم. حس می کردم الانه که درسته توی زمین فرو برم. مامان خداحافظی کرد و من هنوز در حال سبک شدن بودم. به مخروط کاجی که چند قدمی من روی زمین افتاده بود خیره شدم بعد هم به آسمون بالای درخت. بعد چشمام رو بستم و آرزو کردم، اگر تناسخ واقعیت داشته باشه، توی زندگی بعدیم یه مخروط کاج باشم که منظره ی دیدش برای همیشه همین تصویر از آسمون از لا به لای شاخه و برگ درخت باشه. 

راستی!  ساعت چنده؟ بوفه ی خوابگاه تا ساعت چند بازه؟؟؟

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۰۰:۱۷
لادن --

بین وسایلم دو تا نامه ی قدیمی از خودم به خودم پیدا کردم. خوندمش. با اینکه از متن و لحن و شوق نوشته خوشم اومد اما زودی خوندم و باز هُل دادم همون جا که بود. دیگه نه تنها از دیگران که از توقعات گذشته ی خودمم خسته و بیزارم .


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۰۵
لادن --

خودم رو میدونم چند ماهی میشه زندگیم ریخته به هم. اوضاع احوالم خوب نیست.  غصه بیشتر میخورم در حالی که خوب میدونم اشتباهه. وبلاگ کمتر میام. کمتر حوصله ی خوندن وبلاگ دوستای چند ساله م رو دارم، از اونم کمتر می نویسم. مغزم انگار خالی شده، ذوقم کور شده و در حد لاک پشتی توی آکواریوم کند شدم. اما...

از همه اینا بدتر اینه که میبینم حال بقیه دوستام، وبلاگ نویسا، دور و بریا همه خوب نیست. جدی غم انگیزه. کاش دست کم شماها شاد باشید. خوب بنویسید حظ کنیم از خوندن وبلاگاتون. 


سلام بر حسین (ع)

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۵۶
لادن --