زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

بعد از مدتها که منتظر بازگشت مترسک بودیم، با این نامه برگشت. چی شد جناب مترسک؟  چی شد اون همه انرژی و انگیزه؟ 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۰
لادن --

یه جوری به آدما محبت نکنیم که بهشون بربخوره. غرور خیلی مهمه، خیلی. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۹
لادن --

نشسته بودم کنار پنجره. سایه ی ساختمان بلند روبرو داشت روی زمین قد میکشید. همزمان کلی فکر توی سرم وول میخورد. با خودم کلنجار میرفتم فقط روی یکی تمرکز کنم، فرقی نداشت کدوم. از لحظه هایی که سرم پر از افکار در هم برهم میشه متنفرم. ابرای آسمون بازم بازیشون گرفته بود. هر لحظه یه شکل به خودشون میگرفتن. سعی کردم روی تخمین فاصله ی ابری که شکل پنگوئن به خودش گرفته بود با سایه ی ساختمان روبرویی که داشت به باغچه ی گلای محمدی نزدیک میشد تمرکز کنم. با لبخند همیشگیش وارد آزمایشگاه شد. همون طور که سرش رو خیلی ریز تکون میداد شروع کرد به صحبت کردن. هر وقت خوشحال یا هیجان زده بود این کار رو میکرد. پرسید: حالا گل ببرم خوبه؟ 

- نمیدونم! من بودم روم نمیشد ولی خوبیش اینه تو، تویی. خودت باش.

+ نه! دوست دارم یه چیزی ببرم براش. چه گلی ببرم؟

- باور کن نمیدونم. 

+ رز میبرم. صورتی یا سرخ؟ [ همین جور که سرش رو تکون میده یه چشمک آرومم میزنه ]

- تو که داری گل رز میبری، سرخ ببر. اونم یه عالمه...

رفت. بدجوری بهش حسودیم میشد. از بس همه کارا رو ساده میگرفت.

برگشتم سمت منظره ی بیرون ، سایه کمی به گلای محمدی نزدیک تر شده بود. بازی ابرا تموم شده و حالا هر کدوم لایه های نازکی بودن که خیلی آروم خودشون رو به دست باد سپرده بودن. بوی تند کلروفرم همه جا رو گرفته بود. این دختر سر به هوا آزمایشش رو به امان خدا ول کرد و رفت. پا شدم دو شاخه ی هیتر آزمایشش رو از برق کشیدم. دفتر کارم رو توی کشو گذاشتم و قفل کردم. حالا فقط یه فکر توی سرم میچرخید. تصور اینکه با دیدن اون دسته گل سرخ غیرمنتظره چه حالی میشد!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۴۴
لادن --

پایتخت 5 رو دوست نداشتم. اگه تا امروز چیزی ننوشتم برای این بود که پیش داوری نکرده باشم. فصل های اول این مجموعه، از موفق ترین برنامه های تلویزیونی در طول این سالها بود. خانواده ی معمولی که بی ادعا، با وجود بسیاری از مشکلات در کنار هم، یک دل و همراه با هم داستان هایی رو پشت سر می گذاشتن، خیلی خوب جای خودش رو توی دل مردم باز کرد. تا جایی که موضوع تکراری و کلیشه ای (تهران جای خوبی برای مهاجرت نیست و اه اه تهران!)  رو قابل پذیرش میکرد. نقی، هما، ارسطو هیچکدام آدمای عجیب غریبی نبودن، سوپرمن نبودن، از جهانی دیگه نیومده بودن، شبیه خیلی از آدمای دور و بر خودمون شریف و سر به زیر به دنبال شرایط بهتری برای زندگی بودن. اما کم کم داستان عوض شد، خانواده ی معمولی خیلی معمولی به نظر نمیرسید، هما عقل کل شد، عضو شورای شهر، تنها نان آور خانواده، تنها کسی که کار غیر قانونی و اشتباهی انجام نمیداد و مدام در حال نصیحت اطرافیان بود و البته مورد حسادت قرار میگرفت. تا اینجا هم شوری آش داستان قابل توجیه بود. ما به این اغراق در سیاه و سفید نشان دادن شخصیت ها در سینما و تلویزیون کشورمون عادت داریم. یه عقل کل میون یه عالمه بی فکر منفعت طلب. 

انتقاد بی طرفانه نوشتن به مجموعه ای که بارها باعث خنده و شادیم شده کار خیلی ساده ای نیست، عوامل مجموعه خوب مخاطب رو نمک گیر کرده و کار انتقاد یا حتی اعتراض سخت تر هم شده، اما همین شاید دلیلی جدی برای حقی ست که به عنوان مخاطبِ همراهِ تمام فصل های پایتخت، برای خودم قائلم. 

پایتخت 5، به جز بازی خوب بهرام افشاری و درخشش در نقش بهتاش، هیچ نقطه ی مثبتی نداشت و در عوض پر از شعار و سیاست زدگی بود. مگر مخاطب تلویزیونی چه انتظاری از یک برنامه ی یک ساعته ی شبانه، آن هم به عنوان ویژه برنامه ی نوروزی داشت که آن را هم دریغ کردن؟ گرچه با هدف و موضوع کلی این فصل پایتخت هیچ مخالفتی ندارم اما باز،  برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که کار ارزشی و فرهنگی کردن از توان سینما و تلویزیون ما خارجه. پایتخت 5 مهم ترین دستاورد مجموعه ی چند فصلی اش، یعنی همراه و متحد کردن عده ی زیادی مخاطب از گروه، طبقه، عقاید و سلیقه، حتی سن و جنسیت های مختلف در کنار هم، را هدف گرفت. و متاسفانه حاصلی جز دامن زدن به اختلافات و دو دستگی مخاطبینش نداشت.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۵
لادن --

جناب سعدی اون وقتی که نوشت "بسته تر کارها نزدیک تر به گشایش است. " خوش حالی داشته...


جان به لب رسیدگانیم،  خداوندا مددی!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۳۵
لادن --

قدیما با خودم فکر میکردم، چقدر ظالمانه ست که یکی چند ساعت از وقتش رو صرف آشپزی کنه و حاصل تلاشش در عرض چند دقیقه ناپدید و فراموش بشه. باید زمان می گذشت و باتجربه تر میشدم تا درک کنم سفره و غذای گرم خونگی و مراسم صرف غذا در کنار خانواده (حتی دوستان) چقدر مهمه و توی سلامت روانی و روند معمول زندگی نقش داره. الان دیگه باور دارم که هر رفتاری دارای ابعاد مختلف و گاهی پنهانه که شاید از هدف اولیه و ظاهریش مهم تر هم باشه. تمام این سالها که شکل خانواده مون تغییر کرده، تلاشمون این بود که سفره ی غذا ( از آداب غذا خوردن گرفته تا کیفیت غذا و حتی نظم زمانیش) درست و سنجیده حفظ بشه. و الان که به روزای گذشته فکر میکنم واقعا تاثیرش رو در روند زندگیم حس میکنم. 

شایع ترین سوالی که من و برادرام اغلب مجبوریم بهش جواب بدیم اینه: (کی براتون غذا درست میکنه؟) اویل لجم میگرفت، عصبانی میشدم و در نظرم شخص مقابل احمق ترین موجود روی زمین میومدم. آخه اینا مشکل اصلی خانواده های از هم پاشیده یا فرزندان طلاق نیست. اما به مرور با درک اهمیت سفره ی غذا این سوال هم شکل منطقی تری به خودش گرفت تا جایی که امروز گذشتن از تمام روزای ناخوش گذشته و انگیزه ی تلاش برای زندگی رو یه جورایی مدیون همین مراسم روزمره میدونم. 

یه روزی هم اتاقیم توی خوابگاه گفت: میدونید از چه کار لادن ( البته اسم غیر مجازیم)  خوشم میاد؟ اینکه همیشه برای خودش سفره میندازه و غذا رو توی بشقاب میکشه انگار مهمون اومده... اگه زندگی خوابگاهی رو تجربه کرده باشید حتما درک میکنید منظورش چی بود. اون جا توی قابلمه و ماهیتابه غذا خوردن عادی ترین شکل غذا خوردنه :)

چرا که نه؟ همین آدابی که موقع غذاخوردن رعایت میکنیم، زمان خاصی که برای این کار در نظر میگیریم و جمع کردن همه ی اعضای خانواده در کنار هم هنر بزرگیه که گاهی مورد غفلت واقع میشه و چه خوب که ماها بر اساس عادت یا سنت بهش توجه داشتیم. 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۲۲
لادن --

مثلا اینو نمیدونستی که من عاشق تماشای بازیگوشی بچه گربه هام، زمانی که سعی میکنن دم خودشون رو بگیرن و هی دور خودشون میگردن...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۱۳
لادن --

گاهی از اینجا متنفر میشم، همین وبلاگ ، به حدی که دلم میخواد دونه به دونه کلماتش رو پاک کنم، تمام آرشیوش! و این حس به ویژه وقتی سراغم میاد که بازخورد نامناسبی از نوشته هام ببینم. حتی اون بیرون، اونجا که به اشتباه بهش میگیم دنیای حقیقی! 



+ یه بارم دیدی حس تنفرم غلبه کرد...

+ این یه بار دریچه نظرات بسته ست. خیال کن انگشتام رو محکم گذاشتم توی گوشم نمیخوام در این باره چیزی بشنوم.

۰۷ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۱۰
لادن --

سال نو مبارک. 

از صمیم قلب آرزو دارم برای همه ی دنیا،  همه ی آدما، به ویژه نزدیک ترامون، محبوب ترامون، روزای خوبی در پیش باشه و چرخ زندگی همه موزون و ملایم بچرخه. الهی که بخواید و بشه. 


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۴۶
لادن --

دانشکده توی دامنه ی یه کوه کم ارتفاع شایدم یه تپه بود. خوابگاه تقریبا روی قله ی همون کوه یا تپه. هر روز صبح از روی کوه به سمت دانشکده سرازیر میشدم. بر خلاف بیشتر دانشجوها به جای اینکه وقتم رو صرف انتظار برای اتوبوس کنم شیب جاده رو قدم زنان طی میکردم. اغلب هوای صبحگاهی سرد بود و آنقدری سوز داشت که انگار سوزنای ریزی رو به صورتم فرو میبرد، به علاوه برای سینوسامم ضرر داشت، اما من عاشق اون منظره بودم، عاشق همون نسیم خشک و خنک که تا انتهای کیسه های هوایی ریه هام حسش میکردم. انگار تمام دانشگاه و شهر زیر پاهام بود، سقف گنبدی مسجد، شیروانی دانشکده ها، پله های سنگی راه سلف سرویس دانشگاه، ساختمان جدید کتابخانه ، کمی دورتر گلخانه و مزرعه های کوچک دانشکده ی کشاورزی و از اون دورتر زمینای کشاورزی حاشیه ی رودخانه، حتی چرخ و فلک شهربازی هم دیده میشد. روزای برفی همه ی این منظره یه دست سفید میشد. انگاری یه دفتر نقاشی بزرگ جلوی روت باز کرده باشن و بهت اجازه بدن تا دلت بخواد از تخیلاتت استفاده کنی. 

کار توی آزمایشگاه تا نزدیک غروب طول میکشید، اون وقت بود که خسته و کوفته می ایستادم سر ایستگاه اتوبوس، اما همین که چشمم به این تعداد از دانشجوی منتظر می افتاد پشیمون میشدم و قدم زنان همون مسیر رو به سمت بالا میرفتم. کار کمی سخت تر بود علاوه بر اینکه خلاف شیب حرکت میکردم اون انرژی صبح هم نداشتم به همین خاطر مجبور بودم میانه ی راه چند باری توقف کنم و به منظره ی اطراف نگاهی بندازم. به خورشید که خیلی آروم پشت کوههای روبرو پنهان میشد، به نارنجی و قرمز و بنفش آسمون، به رنگای عجیب و هیجان انگیز ابرها که مثل من شاهد غروب خورشید بودن. گاهی از فرط خستگی و البته هیجان تماشای این همه زیبایی و شکوه پلکهام رو روی هم میذاشتم، اون وقت تنها حسی که درک میکردم نسیم خنک روی پوست صورتم و صدای باد لای برگای درختای چنار و همهمه ی خفیف و مبهمی بود که از سمت پایین تپه به گوشم می رسید. گاهی با خودم فکر میکردم شاید این لحظه هیچ وقت توی زندگیم تکرار نشه، این سکوت این آرامش این تابلوی شگفت انگیز پیش روم. پس در همون حالت با چشمای بسته تمام تلاشم رو برای ثبت تک تک این حواس توی ذهنم به کار میگرفتم. 

حالا روزایی که خسته م از رخوت و کسالت روزمرگی ها و دیوارهای سرد و خفه ی آپارتمان ها، چشمام رو میبندم و اون لحظه رو به یاد میارم. انقدر نزدیک و شفاف و حقیقی که نسیم خشک و خنکش تا انتهای کیسه های هوایی ریه هام حس میشه و سوزنای ریزش رو به پوست صورتم فرو میبره. 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۴۶
لادن --