زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

سال اول راهنمایی بودم. مدت زیادی از شروع مشکلات خانوادگی مون نمیگذشت. من و برادرام تمام تلاشمون رو میکردیم کمترین ضربه ای به درس یا فعالیت های مدرسه وارد نشه. این همیشه مهم ترین خواسته ی مامان و بابا بود. درسم خوب و جز 28 نفری بودم که از مدرسه ی 200 و چند نفری انتخاب شده بودن به عنوان فرزانگان. همین حمایت روحی خوبی برام بود. (البته در عجبم که چرا بقیه حیفشون نمیومد که بین اختلاف ها فرصت های ما از دست میره.) امتحانات نوبت اول شروع شد. معلم علوم چهار نمره از درسش رو به فعالیت عملی اختصاص داد. از دانش آموزا خواست تا همگی آزمایش تشکیل بلور زاج از محلول فراسیر شده رو اجرا کنن و بلورهاشون رو روز امتحان با خودشون بیارن.  امتحان هم از 16 نمره طرح شده بود. حالا توی اون گیر و دار من زاج از کجا پیدا میکردم؟ کی حواسش به من بود که بهش بگم برام بخره. با خودم فکر کردم من که دانش آموز درسخون کلاسم احتمال داره فرصت دیگه ای برام در نظر بگیره. روز امتحان شد، دست خالی رفتم سر جلسه. اول از همه بارم سوالات رو جمع زدم. دقیق 16 نمره، نه بیشتر! به پنجره نگاه کردم، چشمم به شیشه مرباهای های کدر که یه چوب بستنی بالاش قرار گرفته و یه بلور بد رنگ و حال بهم زن با یه نخ به چوب متصل بود افتاد. چی میشد یکی از همین بلور بی ریختا مال من بود. حسرت حس وحشتناکیه. یه جایی از غرور آدم رو میخوره و از بین میبره. به سوالات جواب دادم و اگه اشتباه نکنم کامل همه رو نوشتم. بعد از امتحان که همه برگه های امتحانی رو همراه با شیشه های برچسب خورده پیش معلم بردن من سر جام نشسته بودم. انگار برگه ی امتحانی بدون اون بلور لعنتی ارزشی نداشت. باید بلند میشدم و نتیجه ی زحمت یک ترم علوم خوندن رو به معلم میدادم. ازم پرسید :

آزمایشت کو؟

چی باید میگفتم؟ مامان خونه نبود. بابا ناراحت و عصبی بود. مامان بزرگ و بابا بزرگ مدام غر میزنن. من جرات ندارم باهاشون حرف بزنم. چی میگفتم؟ مثل هر آدم ضعیف و بی دفاع دیگه به دروغ رو آوردم. گفتم: شیشه ی آزمایشم توی راه شکست. باور نکرد. نبایدم باور میکرد. حقیقت نداشت، حقیقت تلخ تر از اون بود که یه بچه ی 12 ساله بتونه با جرات به زبون بیاره.

اون روزا گذشت. منم پا به پای مشکلات زندگی بزرگ شدم. کم کم یاد گرفتم (و در حال یادگیری هستم)  که از حقیقت حتی تلخ ترینش فرار نکنم. فهمیدم نمره ی 15 یا 16 آخر دنیا نیست. هیچ شکست و نقصی آخر زندگی نیست،  اینا همه جزیی از زندگی هستن.

حالا من که چنین تجربه ای رو پشت سر گذاشتم خوب درک میکنم، اون دانش آموزی که تکلیفش رو انجام نداده، تنها دلیلش تنبلی و زیر کار در رفتن نیست. و قصه ی پنهان آدمای تنها آزارم میده. اینکه دیگران نمیبینن و درک نمیکنن آزارم میده. 

چند روز پیش برادرزاده م که پیش دبستانی میره گفت: فردا توی مهد مراسم صبحانه داریم. از مامانش پرسیدم که ماجرا چیه؟ گفت یه لیست دادن از موادی که باید براشون تهیه کنیم و با تزیین مخصوص ببریم مهد. همین چند وقت پیش برای شب یلدا هم مراسم مشابهی داشتند که اتفاقا الان توی بیشتر مدارس و مهدهای کودک مرسومه و متاسفانه (تاسف شدید) مثل سایر مراسم های این دوره دچار مرض تجمل شده. کیک و خوردنی ها و تزیینات آنچنانی. 

کی میدونه اینجور وقتا من چی میکشم؟ وقتی به اون دانش آموز مظلومی فکر میکنم که قراره صبحانه های رنگ وارنگ همکلاسی هاش رو ببینه در حالی که کسی رو نداشته که حتی به قدر سیری و از سر محبت صبحانه ی مناسبی بهش بده.  یا هزار مثال دیگه که شاید همین الان به ذهنتون برسه. من هر بار به مادرم که معلم دبستانه یادآوری میکنم که تو رو خدا هوای دل اینجور دانش آموزا رو داشته باش حتی اگه نمیشناسی، احتمال بده که توی جمع 30 نفره ی کلاست چند تایی باشن. از شما هم خواهش میکنم حواستون به دل بچه ها باشه. هر جا معلمی دیدید یادآور بشید این ماجرا رو و در حد توانتون با این مراسم و جشن ها در مدراس همراهی نکنید. مدرسه باید آموزش دهنده ی زندگی عادلانه و شرافتمندانه باشه، حیفه آلودنش به این ظواهر مبتذل و پست.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۲۳:۰۲
لادن --

از بچگی با خودم فکر می کردم "اسم" اتفاق مهمیه. بنابراین همیشه اسم آدم ها ، مکان ها، مناسبت ها، کتاب ها و حتی سایت و وبلاگ ها و ... برام جالب و پرسش برانگیزه. از قضا اسم دختر زیبا و تپلی که اولین روز مدرسه کنارم نشست هم درنا بود. با اینکه اون موقع به خاطر اسم زیباش بهش حسودی می کردم اما از اینکه روزی چند بار این اسم رو صدا میزدم خوشحال بودم. بعدها لیدا، زیبا نامی بود که دوست و همکلاسیم شد. و جریان اسم های خاص و جذاب همیشه بخشی از توجهم رو به خودش معطوف میکرد.

الان چند سالی هست که دارم به ظاهر کلمات و گروه واژه ها بیش از قبل دقت میکنم. به شکل نوشتاری، آهنگ، کوتاه و بلندی و تناسب با مفهومی که با خودش همراه داره. 

یکی از روزهایی که سایت خرید اینترنتی کتاب رو بررسی میکردم، عنوان یه کتاب خیلی جذبم کرد: "سرخوشی های کوچک احمقانه. اینکه یکی اسم کتابش رو بذاره crazylittlething جالبه. نیست؟

کنجکاو شدم ببینم نویسنده ش کیه و چه جور کتابیه. بعد از جستجو توی گودریدرز به این نتیجه رسیدم که بخرمش. راستش نمیدونم بگم این کتاب رو بخونید یا نه. مطالعه این کتاب چیزی شبیه تماشای یه مجموعه تلویزیونی صرفا سرگرم کننده ست در حالیکه انقدر فیلم و کتاب خوب واسه تماشا و مطالعه هست که اگه حتی یه درصد کمی رو هم بنا باشه بخونیم شاید فرصت کافی نداشته باشیم. اما اگه کنجکاو شدید بدونید تریسی_بروگان چرا این اسم رو برای کتابش انتخاب کرده پس وقت رو تلف نکنید، چون هنوز کلی کتاب خوب هست که باید بخونیم.


از خلاصه داستان که صرفنظر کنیم، این شعر از جبران خلیل جبران در مقدمه ی کتاب خوندنی تره:

چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید

گرچه دشوار است و بی زنهار این طریق

و چون بر شما بال گشاید، سر فرود آورید به تسلیم 

اگر شمشیری نهفته در این بال، جراحت زخمی بر جانتان زند...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۲
لادن --

یه زمانی یکی از بستگان که بیش از حد داشت توی زندگیمون سرک میکشید و از من جوابی برای کنجکاوی هاش پیدا نمیکرد، گفت: دلم میخواد یواشکی بیام پشت پنجره ی خونه تون ببینم چه جوری زندگی میکنید!

این روزا دیگه نیازی به زحمت کشیدن و ریسک کردن و پشت پنجره مخفی شدن نیست. کافیه آدرس اینستاگرام یکی رو داشته باشی و هر از گاهی استوری هاش رو چک کنی. جالبه! نیست؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۶ ، ۰۸:۵۳
لادن --

یه جفت گنجشک روی کولر خونه ی مامان، خونه ساختن و زندگی میکنن. بدشانسی رفیق بازم هستن. کافیه در رو باز کنی. یه دسته گنجشک همزمان از بالای سرت پر میکشن به آسمون. احساس سلطان جنگل بودن بهم دست میده. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۱۴:۰۱
لادن --

رفته بودم کنار دریا. پاهام داشت توی کفش خفه میشد. کفش و جوراب رو که در آوردم ماسه ها شروع کردن به قلقلک دادن کف پاهام. گرم و ریز و بازیگوش زیر پاهام جریان داشتن. انگار این من نبودم که قدم بر میداشتم و اونا بودن که خلاف جهت من حرکت میکردن. موج شده بودن و همراه خودشون ضربه های موج دریا رو می بردن. کجا آخه؟ موج دریا، ساحل رو داره که همیشه آغوشش بازه و مشتاق دیدار دریا. ساحل کجا بره؟ من کجا بودم؟ رو به دریا، پشت به ساحل! 

صدای گریه میومد، گریه ی خفه زیر موج های آب دریا. صدای گریه بیشتر شد، همراه با سرفه های خشک شن ها. گلوی من هم مثل خاک ترک خورده ی کویر خشک بود و صورتم خیس. گرما از کف پاهام بالا میومد و به صورت نرسیده از قفسه ی سینه م بیرون میزد... اشک هام موج شد و پایین میرفت. اشک هام موج شد و به دریا رفت، دریا میرفت، ساحل میرفت، اشک هام میرفت.  من کجا بودم؟!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۶ ، ۱۵:۰۹
لادن --

دیشب، نیمه شب بود که با بی حوصلگی در حال تایپ مشاهدات مسائل عمیق حسی خودم بودم، بی توجه به ضرورت ذخیره یا کپی کردن نوشته ها. از قضا ( بر طبق قانون مورفی) درست در حال بی حوصلگی، دستم رفت روی یه گزینه و کلی حرف مگو که با سختی تایپ شده بود پیش از انتشار پاک شد. دلم نیومد ثبتش نکنم. خلاصه ی بی مقدمه و تفسیرش میشه این: اگه یه روز ازم بخوان از یکی از نقاط عطف زندگیم بگم یا بنویسم احتمالا بگم اون موقعی که به تجربه دریافتم آدما ( به خصوص خانما)  زمانی که سر و کله ی عشقی پیدا میشه زیباتر و جذاب و دوست داشتنی تر میشن. به آدم های در حال عاشق شدن اطرافتون دقت کنید و از کشف این تغییر لذت ببرید. اگر هنوز خرده شرر عشقی باقی مانده باشد. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۲۳:۱۰
لادن --

بر خلاف بسیاری از دوستام،  خیلی کم پیش میاد که دلم بخواد مامان بودن رو تجربه کنم. حتی به مسئولیت چنین جایگاهی فکر میکنم از ترس به خودم میلرزم. اما با دیدن این عکس یه دفعه دلم خواست یه دختر بچه با چکمه های رنگی دلبر داشته باشم که توی یه روز بارونی صدام کنه و بعد با ذوق و هیجان بپره وسط یه چاله آب. قول میدم به خاطر خیس شدن دامنش اخم هم نکنم.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۵
لادن --

تمام اون چیزی که اون روزا از خدا میخواستم این بود که اعضای خانواده م با هم خوب باشن، همدیگه رو دوست داشته باشن، به حرف هم گوش بدن و احساسات طرف مقابل براشون مهم باشه. همه ی عموهام با دایی هام، پدربزرگام با هم، مامان و بابا، بابا و شوهر خاله و همه ی دیگه. تمام اون سالها، تمام لحظه های روز تولدم، تمام لحظات تحویل سال، تمام مدت بارش باران و هر بار که دلم شکست یا احساس کردم خدا الان صدام رو بهتر از همیشه میشنوه. و به این شکل فرصت خیلی از آرزوهام از دست رفت...



+ و ملتی هستیم که مثل بچه های طلاق همه ی رویاها و آرزوهامون داره از دست میره.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۶ ، ۰۱:۰۹
لادن --

به طرز غریبی، نوشتنم نمیاد. این چند روز با اینکه چند بار ایده ی پست جدید داشتم اما حس نوشتن نبود. حتی از اون نوشته ها که گاهی وسط درس خوندن توی چکنویس مینوشتم هم خبری نبود. تمرکز مطالعه م هم به طرز نگران کننده ای پایین اومده. نیاز به یه شوک یا عامل انگیزشی دارم. عوامل درونیم از کارایی افتادن. 


+ پاک کن و نوک مداد هم دیگه دارم اینترنتی میخرم. کسی نمیخواد نگران من بشه :/

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۶ ، ۲۳:۴۳
لادن --

چند روزی هست که دارم به واژه ی <شرافت > فکر می‌کنم و اینکه چه مفهوم وسیع و زیبایی داره این کلمه. چه ویژه و باارزش و در عین حال مبهم( شاید گاهی). 


+ یلدا مبارک 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۹
لادن --