زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

سر و صدایی که خندوانه ی دیشب (19 مرداد) توی اینستا به پا کرده بود، تشویقم کرد تکرار برنامه رو ببینم. حس و حال استند آپ وحید رحیمیان، لعنتی چقدر آشناست! چقدر شبیه کنکوریه که حاصل دوازده سال ( یا اغلب بیشتر)  تحصیلمون رو در چشم به هم زدنی به باد میده. 
این طبیعیه که گاهی آدم کنترل احساساتش رو از دست میده، چیزایی رو که باید، به یاد نمیاره یا به اصطلاح خالی میکنه. بیش تر آدمای احساساتی و هیجانی چنین تجربه ای داشتن. این پست درباره ی وحید رحیمیان نیست درباره ی همه ی ماهاست، ماهایی که یادمون ندادن چه جوری احساساتمون ( به قول اشکان خطیبی احساسات بی دفاعمون)  رو کنترل کنیم، یاد نگرفتیم توی شرایط خاص چه جوری رفتار کنیم، کسی برای حضور روی صحنه ی زندگی اجتماعی آماده مون نکرده، تجربه ی کافی نداریم و به یک باره با کوهی از توقعات مواجه میشیم. ماهایی که نظام آموزشی ( از دبستان تا دانشگاهش) حتی سنجش و گزینشش احساساتمون رو در نظر نگرفته. سالی چند صد نفر، چند هزار نفر توی اون چهار ساعت کنکور لعنتی، حسی مشابه رو تجربه میکنن و بعدش میشن یه شکست خورده؟ شکست خورده هایی که هیچ وقت باور شکست از ذهنشون پاک نمیشه؟
دم خندوانه ایا گرم! ممنون از اشکان خطیبی، رامبد جوان و بقیه که با وجود نقدهایی که به فصل جدیدشون دارم، امروز مسیر جدیدی رو رفتن. هیچ مهم نیست استند آپ امروز چه طور بود. چه طور تموم شد و چقدر با اجرایی که باید، فاصله داشت. فقط این مهمه که همه در کنار هم ایستادن، کمدینشون رو تشویق کردن، بهش این اطمینان رو دادن که باورش دارن و یه فرصت دوباره... فرصتی که همه ی ما نیاز داریم. 
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۹
لادن --

هیچ کس نمیتونه درک کنه هر بار که از خیابون لین یک آبادان و فرعیاش رد میشم، چقدر به یکی از عمیق ترین آرزوهام فکر میکنم و بابت نرسیدن بهش غصه میخورم. آرزو دارم یه دوربین عکاسی نسبتا خوب داشتم، کمی از عکاسی سر در میاوردم و با یه دوست و همراه با حوصله صبح یه روز تعطیل، از تمام ساختمانای قدیمی این خیابون عکس میگرفتم. از معماری دلنشین خونه ها، تاقچه ی اتاقایی که با فروریختن دیوار از توی خیابون دیده میشه، رنگ دیوارا،  پنجره های رو به کوچه ی خونه ها که ارتفاع زیادی از زمین ندارن،سر در خونه های قدیمی، بالکن خونه های طبقه دوم و راه پله هایی که به پشت بوم میره. همون پشت بومی که ساکنین خونه ها، شبای بهار توی پشه بند زیر سقف آسمون صفا میکردن و من خاطره ی خیلی مبهمی از این تجربه ی شیرین در سالهای اول زندگیم دارم.

من عاشق بازارچه انقلابم حتی اگه بنجل ترین اجناس رو داشته باشه و توی خرازی هاش به سختی ابزار مورد علاقه م رو پیدا کنم، عاشق ترمینال قدیمم وقتی تصور میکنم مامان رو که بچه شده و دست خواهر برادرای کوچکترش رو گرفته و دنبال مامان بزرگ ( مامانش) راه میره تا به اتوبوس بوشهر برسن. من عاشق مسجد سه طبقه ی امیرالمؤمنینم وسط بازار لین یک. هر بار میترسم دفعه ی بعد که بیام یکی از این ساختمونا نباشه یا این منطقه دست مردم کشور دوست و همسایه (!!!) عراق بیفته. نگران بر باد رفتن این یکی آرزومم. 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۸
لادن --

چی میتونه حس و حال این روزامون رو کمی بهتر کنه؟  

چشمامون رو ببندیم و به صدای طبیعت گوش بدیم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۱
لادن --
بیش تر از یک ساله که کسب و کار هنریش رو شروع کرده. توی خونه و سر حوصله با نخهای رنگی و طرح های فانتزیش مشغوله. هر بار به من میگفت شروع کن یه بهانه می تراشیدم. خودمم میدونم بهانه ست. بالاخره ته مونده پس اندازم رو خرج خرید یه سری ابزار و متریال کردم. کلی زمان صرف این شد که چی رو از کدوم سایت و پیج و کانال سفارش بدم. اما... اما نداره باز دارم بهانه میارم. 
پیج دکتر مجید حسینی رو که دنبال میکنم بیش تر مطمئن میشم باید یه جا دور بزنم برگردم تو جاده اصلی زندگیم. همینطور بی هدف دارم میرم. 
با کلی ذوق یه عکس فرستاده که این مدل رو میتونی برام ببافی؟ خودم نمیتونم به نظر سخت میاد. گفتم احتمالا می تونم. برنامه ریزی کردم که امتحان میکنم، چند تا موتیف می بافم میام نشون میدم راضی بودی ادامه بدیم. مونده بود توافق سر رنگ کاموا. هر چی گشتم اون رنگی که میخواست پیدا نشد. چند جا پرسیدم قیمتا روز به روز بالا میره مثل همه چیز دیگه. کاموایی که دو سه سال پیش میخریدم 4500 شده بود 9000 تومن. پیام فرستادم با همین قیمت بخرم، فروشنده گفت قیمت امروز 11 تومنه. به دوستم گفتم، نوشت: 
بیخیال. خودمم تازگی هیچی نخریدم. دست روی هر چی بذاری چند برابر شده... 
منو بگو میخواستم تازه شروع کنم. گفتم :
یه نفس عمیق بکش سارا جان.
بعد آهنگی که تازه دانلود کرده بودم و داشتم گوش می دادم و هنوز به انتها نرسیده بود براش فرستادم و نوشتم: 
میوزیک بنیوش رفیق جان 

آره بابا! گور بابای دنیاشون/ دنیامون. 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۱۹
لادن --

...کانزاس کلی رنگ داره ؛ مخصوصا توی پاییز.> گذاشتم تا خاطره ها من را با خودشان ببرند به گذشته. 

< آسمون آبی خیلی قشنگی داره...>

< مثل اقیانوس؟ >

< یه جورایی. مامانم می گفت اگه دنیا سر و ته بشه، می تونی صاف شیرجه بزنی توی آسمون و شنا کنی. می گفت مزرعه ی گندم قبل از برداشت محصول، مثل یه پتوی طلاییه که موج می خوره و می درخشه. >

< چه قشنگ! صداش چه جوریه؟ >

< فقط گندمزاره که موج برمیداره. هیچ سر و صدایی نداره...> اما بعد بهش فکر کردم. < خب، فکر کنم اگه خیلی خوب گوش بدی، میگه ششش. >

< اگه خیلی خوب تر گوش بدی چی؟> 

< اگه خیلی خوب تر گوش بدم... > همین جور که پارو می زدم، چشم هایم را بستم. < فکر کنم یه صدای شاد و لبریز داره...


اقیانوسی در ذهن/ کولر وَندرپول/ ترجمه عطیه الحسینی/ نشر پرتقال/ 292 صفحه. مناسب برای +12 ساله ها

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۴
لادن --

این روزا دارم کتاب "هنر داستان نویسی " دیوید لاج رو میخونم. در کنارش سری می زنم به مطالب نوشته شده توی اینترنت، خلاصه و نکته نویسی های قبلیم و بریده مجله هایی که جمع کردم. حالا وقتی به سراغ داستان کوتاه های منتشر شده توی مجله ها و فضای مجازی میرم همه رو به هم شبیه می بینم. آن قدری که تلاش شده از اصول و قواعد درست نویسی (!) پیروی بشه به اصل داستان و حس نویسنده پرداخته نشده. طبیعیه که لذت خوندن چنین داستان هایی برام کمتر از قبل شده. کم کم دارم متوجه میشم چرا گوش دادن به نقل و حکایت ها، خاطره ها و صحبت های پیرزن پیرمردای بی سواد یا کم سواد اما بی ادعا، لذت‌بخش تر از شنیدن و خوندن از تحصیل کرده های پر ادعای همه چیزدونه. 

توی دنیایی که هر لحظه در حال انبساطه، که یکی از تعیین کننده ترین عامل های رخ دادن یا ندادن یه واکنش یا رخداد شیمیایی، افزایش آنتروپی و بی نظمیه، دلیل این همه اصرار آدمی برای پایبند بودن به اصول و قواعدی که حاصل دست خود و بر جا مونده از عقاید افرادی، هر چند نخبه، از نسل های قبل هست رو درک نمی کنم. 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۰
لادن --

وبلاگ که نمینویسم. تلگرامم که زحمتش افتاد روی دوش آقایون. واتس آپم دید بهش محل نمیذارم طاقچه بالا گذاشت منم که از هر کی از اول خوشم نیاد به این سادگیا نظرم عوض نمیشه. مونده یه اینستای لعنتی که هر وقت میرم از خودم و زندگی با هم مایوس میشم. یه درصد حدس بزنی اینا به خاطر درس خوندنه، سرم رو میکوبم به در همین کمد روبرو که یه عالمه ازش بدم میاد... 

دیشب اومدم یه دری وری پست کنم گفتم، بیخیال!  حال مردم رو نگیر. نوشتم توی تقویم جیبیم (کیفی!) الان بهتر از این نمیتونم بنویسم. 

آدم فضوله درونم داره دق میکنه که نمیدونه فلانی کنکورش رو چه کرده. دارم با این آدم عوضیای درونم میجنگم. کسی نمیخواد بهم مدالی، نشانی، لقبی چیزی بده؟! 

یه کوه غم روی دلم تلنبار شده، هی میگه: موجت رو مثبت کن... ول کن بابا دلت خوشه! 

تنها اتفاق خوب این مدت آشنایی با مربای هویج و زعفران شانا بوده. تعریفت از بدبخت چیه؟ 

با یکی قهر بودم سر هیچ و پوچ. پیش قدم شدم واسه آشتی. گمونم اونم فراموش کرده بود سر چی قهر بودیم. امروز یه لطف غیرمنتظره کرد بهم. بعد از مدتها یه آفرین به خودم گفتم واسه حذف قهر و کدورتای احمقانه از زندگیم. 

غروب تا حالا یه عطر عجیبی توی اتاق پیچیده. سرم رو زمین میذارم بوش بیشتر حس میشه.

تو دعا کنی من فقط چشمام رو میبندم و آمین میگم. 

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۵
لادن --

تقریبا روزی نیست که به این سوال تلخ فکر نکنم: 

چرا وقتی میشه یه گلفروش شاد، شیرینی پز خوش ذوق ، ویولونیست یا بالرین شد، باید کارمند، دکتر یا مهندس بشی؟!

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۵۵
لادن --

من از اون دسته آدمام که ترجیح میدم کسی برام هدیه نیاره. از اینکه انتظار جبران ازم داشته باشن خیلی بهتره.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۳
لادن --

اردیبهشته و دلم هوای منظره پنجره ی اتاقم توی خوابگاه مهرورزی رو کرده.آخ! که چقدر خاطره دارم از اون خوابگاه. 

من که عاشق فیلم واکنش پنجم تهمینه میلانی هستم همیشه غصه م میگیره از کارای جدیدش که از نظر سینمایی ضعیفه. اما (ملی و راه های نرفته اش) رو باید دید و درباره ش مفصل صحبت کرد. 

سی سالگی رو پشت سر گذاشتم و حالا توی چهارمین دهه ی عمرم هستم. نمیدونم از این که هر چی تا امروز تلاش کردم که زندگیم رو خودم بسازم و نشد باید غمگین باشم یا از این که هنوز امید و انگیزه ی ادامه دادن و جنگیدن با ( یا برای) زندگی رو دارم، خوشحال! 

درباره ی وبلاگ یه تصمیم جدی گرفتم. یه فرصت مناسب لازم دارم که اجراییش کنم. 

چیزی به کنکور نمونده، استرس ندارم اما آماده هم نیستم.

این کتاب قصه که الان روی میزه، انگاری همین دیروز بود که برای داداش کوچیکه میخوندم. یهو 15-16 سال گذشت. امروز برای بچه های داداش بزرگه خوندم.

گاهی هم دلم واسه اون روزا که شمع روشن میکردم و با خدا پچ پچ میکردم تنگ شده اما دیگه نمیتونم! خدایا لطفا شما سر صحبت رو باز کن...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۱۰
لادن --