زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

دانشکده توی دامنه ی یه کوه کم ارتفاع شایدم یه تپه بود. خوابگاه تقریبا روی قله ی همون کوه یا تپه. هر روز صبح از روی کوه به سمت دانشکده سرازیر میشدم. بر خلاف بیشتر دانشجوها به جای اینکه وقتم رو صرف انتظار برای اتوبوس کنم شیب جاده رو قدم زنان طی میکردم. اغلب هوای صبحگاهی سرد بود و آنقدری سوز داشت که انگار سوزنای ریزی رو به صورتم فرو میبرد، به علاوه برای سینوسامم ضرر داشت، اما من عاشق اون منظره بودم، عاشق همون نسیم خشک و خنک که تا انتهای کیسه های هوایی ریه هام حسش میکردم. انگار تمام دانشگاه و شهر زیر پاهام بود، سقف گنبدی مسجد، شیروانی دانشکده ها، پله های سنگی راه سلف سرویس دانشگاه، ساختمان جدید کتابخانه ، کمی دورتر گلخانه و مزرعه های کوچک دانشکده ی کشاورزی و از اون دورتر زمینای کشاورزی حاشیه ی رودخانه، حتی چرخ و فلک شهربازی هم دیده میشد. روزای برفی همه ی این منظره یه دست سفید میشد. انگاری یه دفتر نقاشی بزرگ جلوی روت باز کرده باشن و بهت اجازه بدن تا دلت بخواد از تخیلاتت استفاده کنی. 

کار توی آزمایشگاه تا نزدیک غروب طول میکشید، اون وقت بود که خسته و کوفته می ایستادم سر ایستگاه اتوبوس، اما همین که چشمم به این تعداد از دانشجوی منتظر می افتاد پشیمون میشدم و قدم زنان همون مسیر رو به سمت بالا میرفتم. کار کمی سخت تر بود علاوه بر اینکه خلاف شیب حرکت میکردم اون انرژی صبح هم نداشتم به همین خاطر مجبور بودم میانه ی راه چند باری توقف کنم و به منظره ی اطراف نگاهی بندازم. به خورشید که خیلی آروم پشت کوههای روبرو پنهان میشد، به نارنجی و قرمز و بنفش آسمون، به رنگای عجیب و هیجان انگیز ابرها که مثل من شاهد غروب خورشید بودن. گاهی از فرط خستگی و البته هیجان تماشای این همه زیبایی و شکوه پلکهام رو روی هم میذاشتم، اون وقت تنها حسی که درک میکردم نسیم خنک روی پوست صورتم و صدای باد لای برگای درختای چنار و همهمه ی خفیف و مبهمی بود که از سمت پایین تپه به گوشم می رسید. گاهی با خودم فکر میکردم شاید این لحظه هیچ وقت توی زندگیم تکرار نشه، این سکوت این آرامش این تابلوی شگفت انگیز پیش روم. پس در همون حالت با چشمای بسته تمام تلاشم رو برای ثبت تک تک این حواس توی ذهنم به کار میگرفتم. 

حالا روزایی که خسته م از رخوت و کسالت روزمرگی ها و دیوارهای سرد و خفه ی آپارتمان ها، چشمام رو میبندم و اون لحظه رو به یاد میارم. انقدر نزدیک و شفاف و حقیقی که نسیم خشک و خنکش تا انتهای کیسه های هوایی ریه هام حس میشه و سوزنای ریزش رو به پوست صورتم فرو میبره. 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۴۶
لادن --

خانمای فامیل دور هم جمع شده بودن و درباره ی یکی از همسایه ها با هم صحبت میکردن. صداشون تا جایی که من نشسته بودم خیلی واضح نمیرسید. اما شنیدم که عمه م با صدای بلند گفت: حق داشته. زیبایی خیلی مهمه. ماجرا از این قرار بوده، پسر همسایه با همسر جوانش از خونه ی پدری رفته بودن. گویا مادر شوهر مذکور اول با ساعت خواب عروس و بعد با میزان غذایی که میخوره و هزار بهانه دیگه حسابی این دو تا جوان رو اذیت میکرده و اونا هم صبوری میکردن تا اینکه یه روز به پسرش گفته: زنت زیادی به خودش میرسه... همین. 


دوم راهنمایی بودم یه روز عموم ازم پرسید: فکر میکنی از نظر زیبایی چندمین دختر کلاسی؟ یه خرده فکر کردم و جواب دادم: خب! فرخنده از همه خوشگل تره، زینبم خیلی نازه، سحر بامزه میخنده، خنده ش صدای بوق اتوبوس میده، دیگه... آزاده دستای ظریفی داره، خیلی کارای هنری بلده... مریم هم سفیده هم موهای صاف و بلندی داره... بعد از اینا فکر کنم خودم باشم. میدونستم عموم حتما از این سوال منظوری داره اما نمیدونستم منظورش چیه دقیقا. 


دبستان یه عکس دسته جمعی از کلاسمون گرفتن. همه خوشحال بودن و من خوشحالیم رو با یه نیش باز، یه خنده ی کروکدیلی ثبت کردم. عکس که حاضر شد و بردیم خونه، داداشام تا مدتها به خندیدنم توی عکس میخندیدن و من حسابی لجم میگرفت. از اون وقت به بعد همیشه موقع عکس گرفتن حواسم به میزان خنده م بود و تلاش میکردم هیجانم رو کنترل کنم.


تا همین چند سال پیش عاشق دندونای فک بالام بودم. هر بار توی آینه به روی خودم میخندیدم از صاف بودنشون لذت میبردم، از اینکه برخلاف فک پایین توی یه ردیف صاف کنار هم نشستن. ولی از اون جا که هیچ لذتی توی این دنیا قرار نیست ماندگار باشه، دندونا یکی یکی شروع کردن به خراب شدن، بعدم عصب کشی و روکش و... 


دندون پزشکه داشت خیلی آروم برای دستیارش توضیح میداد که این دندونای جلو رو ببین، آناتومی خیلی خوبی داره. توی ارتودنسی دقیقا انتظار داریم یه چنین قوسی به دست بیاد. آناتومی شادمانی به این میگن...


شاید هیچکس توی زندگیم به اندازه ی "ر" باهام روراست نبوده، اون وقت که بهم گفت: یه غمی توی چشمات هست که حتی وقتی داری از ته دل میخندی، از توی چشمات فریاد میزنه. 


کدوم قرار بود سرنوشتم باشه؟ شادمانی یا یه غم عاصی...


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۰۳
لادن --

حتی مسئولیت همه ی حرفهایی که نمیزنیم هم فقط به عهده ی خودمونه...



پ.ن: چرا دو تا دیس لایک؟ کاش نظرتون رو میگفتید. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۲ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۵۳
لادن --

مهتابیه ها! آسمون... امشب... 



پ.ن: این قرص دلفریب ماه کیمیاییه واسه خودش توی آسمون دود و غبار گرفته ی جنوب. چه آسمونیه امشب.

پ.ن 2: کو؟ ندیدی که! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۱
لادن --

روبه روی تو ایستادم. حضورت، بی هیچ جنبشی، سرد و شفاف دنیایم را تغییر داد. نور تابید. انعکاس نور در سیمای تو چشمانم را فراگرفت. نور تابید. ذوب شدی. تمام سطح زمین را فراگرفتی. تو هر کجایی. روان بر روی زمین، معلق در هوایی که نفس میکشم ، جاری در رگ هایم. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۰۷
لادن --

توی بازار مدام چشمم بین خرت و پرت های ریز دستفروش ها میگشت. دنبال گیره موی استیل قدیمی. خودم یکی داشتم، سالها باهام بود. تمام شبای امتحان دوره ی دبیرستان، تمام شبای کنکور، حتی خوابگاه که بودم خودش رو بین موهام مخفی میکرد. از بین گیره و کلیپس و انواع کش مو و هدبند و گیره های رنگی و مهره دار و تور دار خوشگل رقیب نداشت. یه جور موها رو جمع میکرد که نه تار مویی از دستش در بره نه آنقدر سفت موها رو بکشه که به سر فشار بیاد. خلاصه که رفیق ساده و بی ادعا و به درد بخوری بود واسه موهام تا همین دو هفته پیش شکست. غیر منتظره هم شکست. مونده بودم مگه فلز به این راحتی میشکنه. به پایان کارش فکر نکرده بودم. شاید فکر میکردم در بدترین حالت گم بشه. 

امروز هر چی توی بساط دستفروش های پیر نگاه کردم لنگه ش پیدا نشد. در کمال ناامیدی به یه دختر جوان که توی یه خرازی فسقلی نشسته بود مشخصاتش رو گفتم و اونم بعد از کلی جستجو بین خرده ریزه هاش یه بسته گیره ی استیل ساده پیدا کرد. همه شبیه گیره ی خودم فقط نو و براق تر. حالا یه جدیدش رو دارم و به این فکر میکنم با این یکی قراره چه روزایی رو بگذرونیم!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۵۱
لادن --