زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

شب عید باید برای همه عید باشه وگرنه از شب کنکور هم بدتره...


الهی این شب عیدی هیچ بچه ای حسرت به دل نمونه، الهی هیچ پدری شرمنده ی زن و بچه ش نباشه،  الهی هیچکس از عزیزش دور نباشه، الهی تندرستی نصیب همه بشه و الهی بین قلبا حتی قد یه بند انگشت فاصله نباشه. الهی مهربونی بشه عادتمون...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۸
لادن --
این ژله یادگاری بود که امروز خوردم. اون روز هم اتاقیم خونه بود من رفتم فروشگاه نزدیک خوابگاه خرید، کلی خرت و پرت خریدم. یکیش همین ژله ای بود که دیشب درست کردم. رفیق نبود بدون رفیقم که ژله خوردن نداشت این شد که ژله موند توی کمد. بعد هم که رفیق جان اومد دیگه نه فرصت شد نه دل و دماغ ژله آماده کردن بود. توی این 13 ماه گذشته از پایان دوره ی تحصیلم این ژله توی کابینت مونده بود هر بار با دیدنش یاد رفیق و خوابگاه و روزای پر تلاطم و پر هیجان دفاع میفتادم. تا دیروز که خونه تکونی به کابینتای آشپزخونه رسید. بین اون همه ریخت و پاش و خستگی این پاکت ژله سوپرایزی بود وصف ناشدنی! یه ماه بیشتر تاریخ نداشت، کابینتا رو رها کردم و مشغول تهیه ژله شدم. آخی رفیق نیست که بخوره.
امروز ظرف ژله رو آوردم گذاشتم جلوم باز یاد رفیق جان افتادم و بهش پیام دادم که ژله آخریه رو یادته؟ اونم نامردی نکرد و کلی استیکر غمگین فرستاد که چرا همون موقع درست نکردی بخورم. بعدم مشغول تمرین نواختن آهنگ غمگینی که به تازگی یاد گرفته بود شد و هی واسه ژله مون اشک ریخت! یکی بیاد به این وجدان من حالی کنه بابا ژله ی دو تومنی ارزش این حرفا رو نداره...
دلم تنگته رفیق!
خلاصه که گفتم: باور کن اصلا خوشمزه نیست، یه چیزیه در حد ماکارونی با طعم ببعی که تو و رفیق جون جونیت به خوردم دادید. ماجرایی بود:

تو دوره ی کارشناسی هر بار از جمع هم اتاقیا و فضای اتاقمون خسته میشدم میرفتم اتاق این رفیق جان و رفیق جون جونیش؛ این دو تا یه روح بودن در دو بدن. در باحالی و سرخوشی و شیطنت لنگه نداشتن. سوژه ی دانشکده و خوابگاه و مشخصه ی بارز ورودی ما، در این حد که اگر پنجاه سال دیگه یکی از ماها با استاد قدیمیش روبرو بشه و بخواد خودشو معرفی کنه کافیه بگه: من فلانیم، ورودی اون خانم "رفیق جان و رفیق جون جونیش"، و لبخند معنادار استاد به منزله ی یادآوری تموم آتیشاییه که این دو تا توی اون چهار سال سوزوندن. ماجرای ببعی رو میگفتم. روزی از روزها که از کسالت زندگی خوابگاهی به اتاق این عزیزان پناه بردم و برای ناهار دعوت شده بودم با صحنه ی عجیبی روبرو شدم. یه قابلمه ی بزرگ پر از ماکارونی چرب و خوش رنگ و رو با بوی نه چندان دلنشین گوسفند زنده. این دو عزیز که هنوز که هنوزه بعد از گذشت قریب به پنج یا شش سال از اون روز (به اعتراف یکی شون ) هنوز آشپزی یاد نگرفتن مقدار زیادی گوشت رو تفت نداده به مایه ی ماکارونی اضافه کردن و در نهایت قابلمه ماکارونی فقط مونده بود بع بع کنه. چشمتون روز بد نبینه منم خجالتی( خجالتی!!!) مجبور شدم یه بشقاب ماکارونی البته به زور سس مخصوص مادر یکی از اون عزیزان و کلی ترشی و ماست و نوشابه بخورم، خوشبختانه زنده موندم ولی آثار روانی این شکنجه تا سالها توی روح و روانم باقی میمونه!

رفیق جان پر رو پر رو میگه: مزه ماکارونی انقدر خاص بوده که مزه ش زیر زبونته. شیطونه میگه... تازه یه خاطره تخم مرغ آبپز داره ازم خواهش کرده دیلیتش کنم از ذهنم، منم گفتم هفتصد جا ازش نسخه پشتیبان تهیه کردم مبادا فراموشم بشه، فقط دیگه دلم سوخت رسانه ایش نکردم.
اونم جهت تلافی خاطره ی فرنی منو رو کرد. اینجا هم باز یه درصدی خودش مقصر بود، برداشته از خونه نمک فله اورده منم فکر کردم شکره، ریختم توی فرنی، دیگه بقیه ش نیاز به توصیف نداره! میفرمایند:آخه نمک به جای شکر؟ شیمیدان باشی و بلورا رو نبینی
در جواب فرمودیم: فرض رو به این گذاشتم که موقع کریستالیزیشن محلول رو زیادی هم زدن بلوراش زیادی ریز شده.
باز از غصه ی اون شب در غم از دست دادن فرنی ای که حتی شیرش از اتاق بغلی قرض گرفته شده بود نمینویسم.

ماییم و خاطراتی با آوای دلنشین بع بع!
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۲۳
لادن --

چند وقتیه صدا و سیما توی مجموعه های تلویزیونی خیلی ریز داره نحوه ی کنار اومدن با هوو و پذیرش همسر دوم رو نشون میده. از اونجایی که خیلی اهل تماشای مجموعه های داستانی تلویزیون نیستم بیش از این وارد ماجرا نمیشم، فقط خواستم بگم حواسم بهشون هست ولی واقعا متوجه نشدم داستان چیه؟


#نفس گرم #روزهای بیقراری #پیامک از دیار باقی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۶
لادن --

دوستان عزیز رادیو بلاگیها به وبلاگ بی مقدار من لطف داشتند، هرچند از همراهان رادیو بلاگیها نبودم،  پست "تب داری عزیزم" را به صورت فایل صوتی در وبلاگ و کانال تلگرامشان منتشر کردند.

صمیمانه سپاسگزارم و برایشان سلامتی، شادی و موفقیت روزافزون آرزومندم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۰۹
لادن --

اینکه تا من پیام نفرستم و زنگ نزنم کاری به کارم ندارن خوب نیست، حتی اگر بعدش بگن، با دیدن پیامت از خوشحالی بال در میارم یا خیلی بامرامی و این حرفا. اینکه من برام مهم نیست بهم فکر میکنی یا نه هی دلم بخواد سراغتو بگیرم اصلا جالب نیست، میدونی! یه جوری زیادی لوسه، زیادی رمانتیکه، برای خودمم قابل باور نیست. اینکه مدام سعی کنم خودمو تغییر بدم و یه عادت ناجور خودمو کنار بذارم هم خوب نیست، اینقدر آزاردهنده ست که یه وقتا خیال کنم نکنه دارم فیلم بازی میکنم! من کیم؟ چقدر خودمم؟ بابا من همه نمکم به بی کلگیمه (چه واژه ای شد، بی کله! خفیف تر از بی مخ، یاغی، عاصی...)

اصلا لادن باشی و تند نباشی؟! هیجان زده و جیغ جیغو نباشی؟ خنگ طور نخندی؟

نمیدونم چقدر درک کنی ولی خیلی دلم واسه خود قدیمیم تنگ شده. نه که غصه ای داشته باشم، یا روزگار ساز مخالف بزنه، نه! از بعضی تغییرات و رفتارای جدیدم راضی نیستم. باید بیشتر با خودم خلوت کنم، همه رو از مغزم بریزم بیرون. اصلا این بالا پر شده از دیگران، فکرشون، خاطره هاشون، نظرات و باید و نبایدهاشون، سرزنش ها و توقعاتشون. همه رو میذارم کنار، باید به خودم فرصت بدم... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۳
لادن --

اون قدیما که ما بچه بودیم میخوندیم: هر کی به گل دست بزنه شاپره نیشش میزنه. به این کار ندارم که شاپره اصلا چی هست؟ و نقشش در حفاظت از گلها چقدر جدیه، اما هر چی که بوده گویا هنوز غیرتش مثل خیلی از موجودات دو پا و گاها دو بال حاضر نم نکشیده بوده و سایه ش مثل یه مرررد بالا سر گلها بوده. ولی این روزا خشکسالی، گرمایش کره زمین، زیاده خواهی ما آدما و البته زیاد شدن وسایل نقلیه و دسترسی آسون تر به نقاط صعب العبور و دور افتاده همه دست به دست هم دادن تا برخی از گونه های گیاهی (همون گل معروف شاپره یا شب پره) در خطر انقراض قرار بگیرند. اینه که گاهی قدم به یه بیابون بی آب و علف میذاری از قدیمیای محل میشنوی "اینجا روزی روزگاری دشت گلهای وحشی بوده، تا چشم کار میکرده زرد و نارنجی و سرخ و صورتی و بنفش بوده که سلول های عصب بینایی رو صفا میداده". پای این موجود دو پا هر جا که رسید خودخواهی و نادانیشم با خودش برد و این شد که نفهمید این گلستون باید برای آیندگان هم باقی بمونه. 

خلاصه ش کنم، تقاضا دارم در ایام گشت و گذار بهاری اگر گذرتون به طبیعت افتاد هوای این منابع عظیم گیاهی رو داشته باشید،  ارزششون از بشکه بشکه نفت خامی که داره صادر میشه به کشورای دیگه کمتر نیست.  خیلی از گونه های گیاهی که توی کشورمون داریم نادر و منحصر به منطقه ی ماست و فراورده هاش (به شرط استخراج و شناخت صحیح) بسیار گران بها هستند. پس تا جایی که امکان داره سعی کنید به گیاهان خودروی طبیعت آسیب نرسه، این گلها باید روی شاخه خشک بشن تا گرده و دونه شون برای سال های بعد و تولید نسل های آیندشون مناسب باشه. 

آی لجم میگیره گلی که نیم ساعت بعد از جدا شدن از ساقه ماندگاری نداره میچینن. اصلا منم اون شاپره که هر کی به گل دست بزنه با من طرفه.


پ.ن: گلهایی که در تصویر پروفایلم میبینید از همون نمونه هستن که از شیرین کاری یکی از دوستان بوده، هر چند از یه منطقه چیده شده که از این گلها به فراوانی رشد میکنه اما این دلیل نمیشه هر کدوم از ما به خودمون اجازه چنین کاری بدیم. 

+ بیش از این حواسمون به نظم طبیعت باشه، ما هم جزیی از همین طبیعتیم.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۴۲
لادن --

مدتها پیش قرار بود قسمت هایی از کتاب «رویای نیمه شب» را اینجا بنویسم. امروز دیگه وقتشه.


« پدر بزرگ از پشت قفسه ها بیرون آمد و به گوشواره ای زیبا و گران بها که من طراحی کرده و ساخته بودم، اشاره کرد. خوشحال شدم که آن را برای ریحانه انتخاب کرده بود؛ هرچند بعید می دیدم که مادرش زیر بار قیمت آن برود. گوشواره را بیرون آوردم و به پدربزرگ دادم.

طراحی و ساخت این گوشواره، کار هاشم است. حرف ندارد! مادر ریحانه گوشواره ها را گرفت و ورانداز کرد.

- واقعا قشنگند، ولی ما چیزی ارزان قیمت میخواهیم.

مادر ریحانه گوشواره ها را روی مخمل گذاشت. با نگاهش گوشواره های قبلی را جستجو کرد. پدر بزرگ گوشواره های گران بها را توی جعبه کوچکی گذاشت. جعبه را به طرف مادر ریحانه سُراند.

- از قضا قیمت این گوشواره ها دو دینار است.

در دلم به پدربزرگ آفرین گفتم.از خدا میخواستم که ریحانه صاحب آن گوشواره ها شود. قیمت واقعی اش ده دینار بود. یک هفته روی آن زحمت کشیده بودم.»

«میان سرسرایی بزرگ و روشن که سقفی بلند و پر نقش و نگار داشت، به دری چوبی رسیدیم. امینه در را باز کرد و گفت: (اینجا محل کار شماست. ترتیبی داده خواهد شد که هر روز بدون مزاحمت نگهبان ها به همین جا بیایید و کارتان را انجام دهید.) پشت سرش وارد شدم. اتاق بزرگ و دلپذیری بود. دو پنجره ی بزرگ و محرابی شکل به طرف باغ داشت. کف اتاق و سکوی گوشه ی آن، پوشیده از فرش بود. جلوی پنجره ها پرده هایی گران بها آویزان بود. پرده ها را کنار زدم. قسمتی از باغ، نیمی از شهر، رودخانه ی فرات و پل روی آن، به چشم آمد. پنجره ها را گشود تا هوای اتاق عوض شود.

امینه وقتی دید همه چیز مرتب است، تعظیم کرد و رفت. به طرف سکو رفتم. کنار بالش ها و زیراندازهایی از خز، ظرف هایی پر از انگور و انار و انبه چیده شده بود. اتاق شباهتی به کارگاه نداشت. حق با پدربزرگم بود. قنواء و خانواده اش نقشه هایی برایم داشتند، وگرنه باید اتاق کوچکی در گوشه ای از طبقه ی پایین در اختیارم می گذاشتند. اتاقی که در آن ایستاده بودم، برای پذیرایی از میهمانان مهم و نزدیکان حاکم مناسب بود.

ساعتی گذشت. خبری نشد. گاهی کنار پنجره می ایستادم و گاهی لبه ی سکو می نشستم. یکی دو بار تصمیم گرفتم بروم و از امینه یا دیگری بپرسم که کی و چگونه باید کارم را شروع کنم. چند خنجر و شمشیر و سپر جواهرنشان به دیوار آویزان بود. یکی از خنجرها را برداشتم. آن را از شال حریری که به کمرم بسته بودم، گذراندم. جلوی آیینه ای سنگی که توی طاقجه ای، در دل دیوار، کار گذاشته شده بود ایستادم. چرخیدم و خودم را تماشا کردم. خنجر را از غلافش بیرون کشیدم. تیغه ای ظریف و درخشان داشت. نگین های روی دسته و غلافش خیلی خوب کار گذاشته شده بود. فکر کردم شاید قرار است کارم را با جلا دادن آن سلاح ها شروع کنم. خنجر را در هوا چرخاندم و حواله ی دشمن فرضی کردم. این کار را بارها تکرار کردم. با این تصور که زندانی هستم و میخواهم فرار کنم، به پشت در رفتم. با حرکتی ناگهانی  آن را باز کردم. از آنچه در مقابلم دیدم خشکم زد...»


رویای نیمه شب/ نویسنده: مظفر سالاری/ ناشر: کتابستان معرفت/ چاپ ششم- بهار 94


+ قبلا هم نوشتم که این داستان بیشتر برای نوجوانان نوشته شده.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۲۳
لادن --

دو جلد کتاب <مجموعه آثار انتون چخوف > مدتهاست همراهم شده. کتاب مجموعه داستان های کوتاه صمد بهرنگی هم که داره منو شیفته ی خودش میکنه. به این دو سه تا کتاب <فن سماع طبیعی، ابن سینا> هم اضافه کنید. بعد همه ی اینا یه طرف medicinal natural products هم یه طرف. اصطلاح تا خرخره در امری فرو رفتن رو برای چنین حالاتی پدید آوردن.

جلد اول داستان های چخوف ارزش وقتی که براش گذاشتمو نداشت، به جز داستان <داس سبز> بقیه خیلی سطحی بودن و تنها نکته ی جالبش اینه که روند پیشرفت نویسنده در نوشتن داستان رو با توجه به ترتیب زمانی که کتاب داره نشون میده. 

کنکور دکتری رو گذاشته بودم کنار، حتی سر جلسه هم نرفتم، هزینه ثبت نامش کوفت سنجش بشه که nمین باره دارم ثبت نام میکنم و شرکت نمیکنم.

دوستم میگه: به فکر یه کاری باش واسه کتاب همیشه وقت هست، من موافق نیستم. الان وقت خوندنه برای من، بهترین وقت. 

کاش بشه و بتونم یه کار کوچک دل خوش کنک سر هم کنم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۹
لادن --

یه مدت فکرم مشغول این بود که چه جوری تولدش رو تبریک بگم، حالا که نمی تونم بغلش کنم، ببوسمش،  بگم: رفیق مهربون روزای دلتنگی تولدت مبارک. اصلا همین جمله وقتی تایپ بشه و توی یه پیام ارسال بشه، مگه چقدر حس میتونه با خودش منتقل کنه، چه جوری بدون اینکه زل بزنم توی چشماش و اون لبخند همیشگی و شیرین به وسعت نصف صورتش رو با یه نگاه و لبخند صمیمی جواب بدم، بهش بفهمونم این فاصله ها هیچی نیست، هیچی! بگم: ببین! ما از خیلیای دیگه که یه متری هم هستن و دلشون با هم نیست نزدیک تریم. آه! روزگار بی وفاییه، نه اصلا چرا گردن روزگار بندازم؟ آدمای بی وفایی شدیم. ساده فراموش میکنیم همه ی اشک و غم و شوق و لبخند و هیجان هایی رو که با هم تجربه کردیم. ولی من باید یادم بمونه و می مونه، پس فرقی نداره چقدر ازم دوری، به یه سوپرایز تولدانه فکر میکنم. 

یه ایده به ذهنم میرسه، روی یه برگه امتحانی قدیمی، از اینا که بالای برگه یه نوار آبی رنگ هست که مشخصات امتحان و دانش آموز اون جا نوشته میشه بر میدارم. یه امتحان با موضوع دوستم مینویسم، و توی دو تا سوال و جواب شخصیتش رو از نظر خودم توصیف میکنم، خیلی جدی هم بارم بندی و تصحیح میکنم. یه سوال حتی رسم شکل هم داره، این یکی حسابی باید بامزه ش کرده باشه. باید بدونه هنوزم برام مهمه ( چون مهمه)

حالا از برگه امتحانی با همه ی حس طنزی که میتونستم توی نگارش از خودم نشون بدم، عکس میگیرم و به تلگرامش میفرستم. 

خوشحال شد و چند دقیقه بعد برگه امتحانی توی استوری اینستاگرامش ظاهر میشه، اما یه نوشته بهش اضافه شده: #معرفتینگ. دروغ چرا یه کم غصه م میگیره، چرا باید انقدر از هم نا امید شده باشیم که چنین حرکت ساده ای اسمش بشه معرفت!؟ 

سوپرایز جانانه ی بعدی عکسیه که اون برام میفرسته، دانلود میکنم، یه برگه آزمایشه به تاریخ دیروز. خوش قدم باشی نی نی تپلو!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۲
لادن --

اسفند شروع شد، اسفند با خودش بوی بهار میاره، کم کم یه ساعتایی از روز میشه پنجره ها رو باز کرد و نسیمی ملایم و خنک رو مهمون هوای زمستونی خونه کرد. اسفند میشه توی گلدون بذر تازه کاشت تا اوایل بهار جوونه بزنه و نوید سرسبزی و زندگی بده. هر سال این موقع ها برای ما خوزستانی ها بهار پیش پیش رخ نشون میداد. صحراها سرسبز و با صفا میشد و هوا رو به گرمی می گذاشت. آخر هفته ها خانواده ها دل به جاده میزدن و از طراوت سبزه های سیراب از بارش های زمستانی و عطر خوش گل های خودروی دشت و صحرا لذت می بردن، اینا تحمل تابستون گرم و شرجی هوا،جیره بندی و قطع گاه و بیگاه برق، کیفیت بد آب آشامیدنی و حتی ریزگردهای موذیِ وقت و بی وقتش رو راحت تر میکرد. اما امسال خوزستان به خودش بهار ندید و احتمالا هم نمی بینه، گرد و خاک هوا که با شروع گرمای هوا قدرت نمایی می کرد امسال پاشو از گلیم همیشگی درازتر کرده و سهم بهار زمستونی ما رو هم تصاحب کرده. خوزستان هوا، آب، برق نداره، اما زنده ست، بالا سر زنده که گریه نمیکنن؛ هوا نداره ولی نفس میکشه. به فکر چاره و درمان موثر و اساسی باید بود.

با این وجود ما هنوزم میزبان مهمانان نوروزی و راهیان نور هستیم، بیایید ببینید راستی راستی جنگ برای ما هنوز تموم نشده، ما توی شرایط جنگی و پسا جنگی موندیم تا شما بیدار بمانید و ارزش ها فراموش نشه. ببینید ما هنوز داریم سهم خودمون رو نسبت به وطن میدیم، نفت و گاز زیر پامون کمه از هوامونم باید بگذریم تا وطن یکپارچه  بمونه؟! به ما خرده نگیرید که چرا هوا، آب، برق نداریم و اون جور که باید صدامون در نمیاد، زندگی مرز نشینی مسئولیت داره.

خوزستان پیشونی تب دار کشور عزیزمونه...


+ زمان آلودگی هوا برای کمتر کردن تاثیرش روی بدن مایعات بیشتر بنوشید مخصوصا شیر، شربت آبلمیوی ترجیحا تازه و دمنوش دارچین ( چوب دارچین). پونه و نعناع و به لیمو و بهار نارنج هم مفیده. دود کردنی ها مثل عود، کندر، اسفند، مشک، زعفران، برگ درخت مورد و پوست انار به طوری که نیم تا یک ساعت توی فضای خونه بمونه تا 24 ساعت اثر میکند و آلوگی های میکروبی رو از بین میبره. توی این شرایط تا حد امکان از خونه خارج نشید و فضای خونه رو پاکسازی کنید، با برش هایی از لیمو و پرتقال و نارنج تازه توی جاهای مختلف خونه. (این روش ها برای آلودگی هوای شهرهای صنعتی و پر ترافیک مثل تهرانم مفیده)


+ هنوزم توی کتاب جغرافی دبستان مینویسن «جلگه ی خوزستان»؟ چه جوری روشون میشه؟

+ من با واژه ی «ریزگرد» خیلی مشکل دارم. یه جورایی سوسول بازیه، ابهت نداره. الان به شدت دنبال اینم یه واژه ی جدید و در خور این پدیده ی شوم براش پیدا کنم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۹
لادن --