زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

دو سال پیش به این باور بودم که دخترا معمولا همسری برای زندگی انتخاب میکنن که بیشترین شباهت رو به پدرشون داره، حتی اگر با خیلی از افکار پدرشون موافق نباشن. البته الانم همین باور رو دارم. 

چه جوری میشه از شر ناخودآگاه ها و افکار القا شده خلاص شد؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۱۸
لادن --

هر چی به مغزم فشار میارم اسم قرص ضد تهوعی که بهش حساسیت داشتم یادم نمیاد. وقتی میخوردم به شدت تپش قلب میگرفتم، بیقرار میشدم، نه میتونستم بشینم نه بایستم، نه حرف بزنم نه هیچ کار دیگه. بیقراری حس وحشتناکیه. این چند روز یه جور دیگه بیقرارم، عجیبه نه افسرده م، نه ناراحت، نه عصبی، حتی استرس چیزی رو هم ندارم فقط نا آرومم. قلبم تند میزنه و گاهی نفس کشیدنم سخت میشه. درست حسابی درس هم نخوندم این روزا. چرا اینا رو مینویسم؟ چرا اینجا؟ میگفت: مثل این میمونه با یکی بری بیرون بعد  بگی خب حالا جهنم و ضرر یه بستنی هم بخوریم. اینه داستان این مدل یادداشتام.

ساعتام جفت میشه، همین الان یهو چشمم خورد به چهارتا صفر بالای صفحه ی گوشی. این عقیده ی مسخره منصوره بود، میگفت این لحظه ها معنی داره. 

چند صفحه ی آخر جز از کل باقی مونده بود امروز خوندمش. یه جاهایی دلم میخواست برای جسپر زار بزنم، در اصل برای جسپر درون خودم. 

سه تا بذر لادن کاشتم، فقط یکیش جوانه زد. کاش نارنجی بشه گلش. 

چند روز پیش با خودم فکر میکردم کاش یه آدم شاد و پر انرژی بودم اون وقت آرزو میکردم خدا بهم یه خانواده ی شلوغ بده با حداقل چهارتا بچه، اون وقت صبح دور میز صبحانه با هم آواز میخوندیم و میخندیدیم اما از اونجا که چنین آدمی نیستم همون بهتر که فرزندی نداشته باشم. امروز که مجله داستان چند ماه پیش رو ورق میزدم رسیدم به یه داستان که درباره ی یه خانواده بود که یه کاروان میخرن تا با هم به یه ساحل دور برن و جزر و مد دریا رو تماشا کنن. وقتی داشتم توصیف فضای داخل کاروان رو میخوندم بازم به همون خانواده ی شاد و شلوغ فکر میکردم با چند تا بچه ی قد و نیم قد. کاش پدر و مادر منم قبل از صاحب فرزند شدن به مسئولیت شاد بودن فرزندشون فکر میکردن، فقط فکر، که بدونن چنین مسئولیتی هم وجود داره. داره دیگه؟!

امروز پنج بار مار عینکی کشیدم. از مصائب عمه بودنه. 

این روزا بیقرارم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۲۳
لادن --

شنیدید میگن: ( از دختری که موهاش رو کوتاه کرده بترس)؟ هیچم اینطور نیست. از من بشنوید! از دختری که رنج مراقبت و صبوری در بلند شدن گیسو رو به جون میخره بترس. گذشتن از چهار تار مو که هنر نیست. جا زدنه. پاک کردن صورت مسئله است. شما تصور کن صبح که از خواب پا میشه، یه دسته مو رو از صورتش کنار میزنه، میریزه یه طرف گردنش، بعد با رخوت صبحگاهی مبارزه میکنه و صبورانه گره از چین و شکن موهاش باز میکنه و شونه میکشه به گیسوی بلندش. بعد همه رو جمع میکنه بالای سرش و دست و صورتش رو میشوره. حالا حساب کنید خانم گیسو کمند ماجرا بخواد بره دانشگاه یا سر کار. باید همه رو جمع و جور کنه و گیره بزنه. اگه موی بلند رو تجربه نکردید باید عرض کنم، تصور کنید یه وزنه دو کیلویی به سرتون آویزان کنن. که این رو فقط وقتی که مقدار قابل توجهی مو از سرتون جدا کنید یا گره ی گیره مو رو باز کنید متوجه میشید. بعد باید شست این عظمت رو. اصلا براتون بگم که تحقیقات نشون میده که علت خشک سالی همیشگی کشور ما و مصرف بالای آب ناشی از علاقه ی خانمهای هموطن به موی بلند و به ویژه اعتقادشون به روش های سنتی مراقبت از موهاست. اگه تا بحال حنا و سدر و بابونه به همراه دو تا زرده تخم مرغ محلی نذاشته باشید عمرا متوجه منظورم بشید. شانه زدن و سشوار کشیدن و ویو کردن و حالت دادن و شنیون و... که دیگه نگو. رنگ و مش و مابقی داستان هم که عذاب صد چندان به همراه داره. بعد شما از این خانم با اراده و سر سخت نمی ترسی؟ من که میترسم. از وقتی که تصمیم به بلند گذاشتن موهام گرفتم و دیدم نمیشه با این حجم از مو درس خوند و توبه کنان، قیچی به دست به حمام رفتم و از شر اضافی موهام آزاد شدم، ترسم از بانوان گیسو کمندِ پر چین و شکن بیشتر و البته احترامم به این بزرگواران چندین برابر شده. به احترامشان چتری موهایم را کنار زده و در سکوت با حسرت گیسویشان تنها میمانم. 


پ.ن: البته اگه خیلی خانم پر مشغله ای نباشید ماجرا به این سختی هم نیست ولی درس خوندن و کار کردن با این شرایط جدا کار هر کسی نیست. بترسید و هوشیار باشید در چین و شکن زلفشان دل از دست ندهید. 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۵۶
لادن --

من خودم رو دوست دارم، خودی که الان هستم نه حتی اون که چند سال پیش بودم. بابت بعضی از تغییراتی که آگاهانه صورت گرفته راضیم، اونایی که از بیرون بهم تحمیل شد و من رو ناچار به پذیرشش کرد، هم دوست دارم. اینا همه جزیی از منه و من خودم رو تمام و کمال ( در عین پذیرش نقصهام) دوست دارم. اما...

من دیگرانی که بهم شبیه هستن رو دوست ندارم. برای خودمم خیلی عجیبه که ازشون فراریم، که میترسم و اغلب نمیدونم باید چه جوری باهاشون برخورد کنم. واسه همینه که اغلب با پدرم به مشکل برمیخورم اون زیادی شبیه منه ( شایدم برعکس!)، مهسا هم از جهاتی به شدت به من قبلی شبیه بود و باید اعتراف کنم با اینکه دوست صمیمیم بود اما همیشه دلم میخواست یه جوری دوستیمون برای همیشه به پایان برسه. 

خیلی تلاش میکنم هر چه عقاید و افکارم رو شکل داده پیدا کنم و دونه به دونه وارسی کنم. دلم نمیخواد مثل یه ربات یا ماشین برنامه ریزی شده باشم. سعی کردم تعارف رو کنار بذارم، خجالتی نباشم، از سرزنش یا برداشت اشتباه کسی نترسم، رک باشم حتی در بیان احساسات و خیلی موارد دیگه. اما حالا که گویا یه عضو جدید داره وارد خانواده مون میشه و به طرز عجیبی داره نشانه هایی از شباهت به منی که برای خودم ساختم نشون میده، وحشت دارم. میترسم و نگرانم از روبرو شدن با یکی مثل خودم و از همه مهم تر، از اینکه من واقعا موجود ترسناک و غیر قابل تحملی باشم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۳
لادن --

این چند روزه داشتم به این فکر میکردم که اون رنگه چی بود که خیلی دوستش داشتم و خواستم اسمش فراموشم نشه. یادم نمیومد. امروز صبح چشم باز کردم، اولین واژه ای که به ذهنم اومد داستی رز بود.

 فراموشم نشی!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۱
لادن --

تا همین چند سال پیش، هر زمان عمیقا ناراحت بودم برای اینکه چند دقیقه یا چند ساعت به مشکلم فکر نکنم، کار دستی درست میکردم. در و دیوار و قفسه های اتاقم پر بود از تزیینات رنگی ریز و درشت که بر خلاف ظاهر شادشون یادگاری از تلخ ترین لحظه هام بودن. بعد بافتنی یاد گرفتم، دیگه به جای چسب، کاغذ و نوارهای رنگی، روبان و مروارید، کاموا بود و گره پشت گره. دونه دونه غم و غصه هام رو بین گره ها قایم میکردم شاید اینجوری فراموش بشه. این روش هم دیگه جوابگو نبود. این روزا (شبا) غصه که راه نفسم رو بند میاره دیگه هیچ کاری نمیکنم. نه اینکه نا امید یا ناتوان شده باشم نه! دیگه برام عادی شده. مینشینم، زانوهامو بغل میگیرم، زل می‌زنم به تصویر غمگین و رنجیده م توی آینه و به این فکر میکنم که چرا تموم نمیشه. که ای کاش میشد همه رو ریخت توی یه چمدون قدیمی و برد وسط بیابون زیر یه درخت خشکیده چال کرد. اما غم مثل ریزترین مویرگهام تموم سلول های وجودم رو پوشونده.

بعد به این فکر میکنم که مینشینم و تموم غصه های زندگیم رو میپذیرم و از نو شروع میکنم حتی اگه باز هم بعد از تلاش فراوان همین جایی برگردم که الان هستم. نه! نباید جا بزنم. بعد چی؟ آخرین سلاح دخترونه م رو برمیدارم و سرخ ترین لاکم روی ناخنم میکشم. حالا آماده م برای دوباره جنگیدن... 

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۴۵
لادن --

گاهی یه شی یه وسیله ی معمولی که شاید در حالت عادی اصلا به چشم نیاد، یه دنیا حس و خاطره توی دلش جا میده. این درِ فلزی که به طرز غیر معمولی وسط آشپزخونه ی ما هست و شاید فردا صبح نباشه، برای ما، ساکنین این دو واحد بهم چسبیده چیزی بیش از یک در هست. اون روزا امیر رضا نوزاد بود و بغل باباش میومد و یه عالمه ذوقش رو میکردیم، بعد تاتی تاتی کنان راه میرفت و میومد پشت در صدامون میزد، بعد از یه مدت یاد گرفت پاش رو از چارچوب بالا ببره و از در رد بشه، بعدها داداشی به دنیا اومد، یه کم بعد متوجه شد وقتایی که داداش بزرگترش غیب میشه اومده اینور در، بعد با روروعک بامزه ش میومد پشت در و دلش میخواست بیاد پیشمون، یه کم دیگه گذشت و یه روز داداشی با گذاشتن قدم اولش به خونه ی ما ذوق زده مون کرد و این اواخر که امیر رضا میره پیش دبستانی این در شد اتوبان امیر محمد... همین کاغذی که از پایین در برداشته شده اقدام هوشمندانه ی امیر رضا برای بررسی موقعیت خونه ی ما بود که با دیدن نور تلویزیون متوجه میشد که میتونه بیاد اینجا. از یه جایی به بعد امیر رضا ترفندایی که با کلی تجربه یاد گرفته بود به داداش کوچولوش یاد میداد. یه روزی داداشی بهمون کلک زد و غیر از زمان معمول اومد خونه مون کلی خوشحال شدن. بعضی شبا به زور فرستادیم برن خونه شون. اوه! اوه! چه غذا، دسر و خوراکیا که از این در نرفت و نیومد. من و زن داداش چه پچ پچه ها که به خورد این چارچوب ندادیم. اصلا این در و خونه ی پشت اون جزیی از هویت این خونه ست. که برای همیشه پشت یه دیوار آجری با روکش سرامیک پنهون میشه!

خدا رو شکر که همه ی ما ساکنین این دو واحد سلامتیم و فقط داریم یه بار دیگه با یه خونه خداحافظی میکنیم. خدای مهربان! همه ی عزیزانم رو هر جای دنیا که هستن در پناه مهر خودت حفظ و از برکت و شادی و سعادت لبریز بفرما.

نمایی از در خاطره انگیز ما

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۸
لادن --