زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

حالا هی بگو نتیجه ش برام مهم نیست... ناخناتو چرا میجوی؟


+ دو تا برادرزاده های فسقلیمم توی انتخابات شرکت داشتن :))

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۵۱
لادن --

این روزا که هر جا بری و هر حرفی رو پیش بگیری تهش به انتخابات و بحث درباره ی نماینده های انتخابات و وعده وعیدهاشون میرسه، خواه ناخواه بخشی از ذهنت متوجه این ماجرا میشه و به این فکر میکنی که «اگه من نماینده بودم چه وعده ای میدادم که از پسش هم بربیام؟» و « اگه من رییس جمهور میشدم چکارا میکردم؟» امروز موقع تماشای مستندی درباره ی صنایع دستی و نحوه ی بافت "گلیچ" توسط یه خانم روستایی به ایده ای که قبلا به ذهنم رسیده بود بیشتر فکر کردم...

راستش اگه من رییس جمهور میشدم به جای دادن یارانه که حتی اگه چند برابر مقدار فعلی هم بشه درد زیادی را درمان نمیکنه و همیشه برای قشر پایین جامعه و به ویژه روستاییان مشکلاتی از قبیل نداشتن بیمه و نبود منبع درآمد پایدار و مطمئن و فقدان تضمینی برای آینده، باقی میمونه به فکر راه حل شایسته تر و منطقی تری میبودم. از طرفی فرهنگ بومی، صنایع دستی و سبک خاص زندگی هموطنان عزیزم در مناطق مختلف کشور که به طور قطع سرمایه ی ارزشمند و قابل افتخاریه روز به روز به نابودی نزدیک تر میشه. به همین دلیل اگر رییس جمهور بودم حتما برای تصویب قانونی برای این قبیل مشاغل رو به انقراض و نابودی که میتونه به افزایش پتانسیل گردشگری هم کمک کنه تلاش میکردم، به این شکل که قانونی تصویب بشه که برای کسانی که از طریق سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری مشخص شده اند، و رسما به شغل های هنری دستی که در خطر فراموشی هستند میپردازند تسهیلاتی داده بشه و این افراد بیمه بشن، میشه در قانون بیان کنن که هر کدام از این افراد موظف به پرورش چند استاد جوان در حیطه ی فعالیت خودشون هستن. با اینکار به چند هدف مهم می رسیم، یک اینکه به جای دادن وجه نقد به مردم کار و فعالیت اقتصادی بهشون دادیم و این بیشتر به عزت و حس اعتماد به نفس و روحیه ی امیدواری مردم به ویژه قشر محروم کمک میکنه ( دیگه به جنبه ی اقتصادیش نمیپردازم چون خارج از سطح معلوماتمه و در این باره باید بیشتر با مشاورینم صحبت کنم :)) ) دو : از فرهنگ بومی مناطق حمایت شده و این فرهنگ نسل به نسل ادامه پیدا میکنه و به مرور میتونه به شکل خلاقانه ای به روز بشه و وارد زندگی مردم. سوم: بخشی از مشکل بیکاری حل میشه (بخش کوچکی)، چهارم: از مهاجرت روستاییان به شهرهای بزرگ جلوگیری میشه و به کاهش مشکل حاشیه نشین ها کمک می کنه، پنجم: خیلی کار باحالیه و همه ی مردم میفهمن شما جدا تصمیم به انجام کارهای اصولی دارید نه صرفا نمایش قدرت و ...


پ.ن: لازم به توضیح نیست ولی میگم که توی دلم نمونه، من تجربه ای در زمینه ی کار اجرایی ندارم ولی به شدت به فرهنگ، هنر و سربلندی کشور و مردمم عشق میورزم و از سیاست بیزارم.

پ.ن2: حالا اینکه چرا ما خانم رییس جمهور نداریم یا چرا نباید رییس جمهور جوان و با ایده های نو داشته باشیم، بحث دیگه ایه...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۲
لادن --

دیگه یه چیز توی زندگی خوب یاد گرفتم و اون اینکه از هیچکس توقعی نداشته باشم. سخت میشه به چنین نقطه ای رسید که به کامل ترین شکل ممکن از تمام اطرافیان، دوستان و اعضای خانواده (و حتی اون دسته افرادی که ادعای رفاقت یا علاقه دارن) توقعی نداشته باشی؛ اینه که کوچکترین محبتی که قطعا دور از انتظارم باشه من رو تا حد زیادی ذوق زده میکنه. و محبت الناز برام یه دنیا ارزش داشت وقتی بین همه ی کارا و دغدغه های پایان نامه و مشکلات ترم آخری و خوابگاهی و... برام وقت گذاشته بره انتشارات کتابی که مد نظرم باشه بگیره و بعد با کلی زحمت اونهمه کتاب رو ببره خوابگاه، بعد با خودش ببره نمایشگاه کتاب و از اونجا برام پست کنه تا هزینه پستش مناسب تر باشه برام... جدی چنین حرکتی تفسیر واژه ی رفاقت نیست؟! من که الان در پوست خودم نمیگنجم از این همه شادی برای داشتن دوست این مدلی... امیدوارم بتونم یه روز جوری که انتظار نداره و بهش بچسبه از خجالتش در بیام.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۴
لادن --

چند سال پیش بود که صبح روز تولدم چشمم به خال ریز روی انگشت دستم افتاد، تقریبا مطمئن بودم شب قبل که ناخن هام رو کوتاه کرده و دستم رو کرم زده بودم اون خال نبود. وقتی با تعجب و البته کمی هیجان به دوستم نشونش دادم گفت: این خال تولدته :)

این اتفاق رو فراموش کرده بودم تا همین چند روز پیش که یه خال ریز جدید کف دستم دیدم. این کی اینجا سبز شده بود؟ فقط دو سه روز بعد از تولدم متوجهش شده بودم. خلاصه این که داستان خالهای ریز و روز تولد برام اتفاق جالبیه از این جهت که تمام طول سال با نگاه کردن بهشون به یاد روز تولدم میفتم و اینکه باید حواسم باشه که چقدر از لحظه ی ورودم به این دنیا گذشته و توی این مدت چه کارا کردم و از پس چه کارایی هنوز بر نیومدم...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۲۶
لادن --

همزمان هم زل زدم به مانیتور و نوشته های غمگین این دوست وبلاگ نویسم از عشق نافرجامش رو میخونم و بغض میکنم، هم یه چشمم به گوشیه و توی تلگرام جواب شوخیای اون یکی دوستم که همراه با عشق فرجامش سر کَل کَل رو باز کرده میدم. چه فاصله ی نزدیکی! چه حجم سنگینی از احساس!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۰۹
لادن --

فقط توی دنیای شیمی نیست که برای حل کردن چیزی باید تا حد امکان کوچکش کرد، هر جای این دنیا با هر مسئله ای که روبرو شدید به جای بزرگنمایی و اغراق درباره ش، خیلی ساده تا میتونید کوچکش کنید تا قابل حل بشه... اگر نشد به حال خود رهاش کنید یا اصلا حل شدنی نیست یا الان زمانش نیست، به بقیه ی زندگیتون بچسبید مگه چقدر عمر میکنیم؟!!

عمرتون طولانی...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۰۱
لادن --

ماها عادت کردیم همیشه دنبال چیزای خوب باشیم. اما خوب چیه؟ بهترین طعم چیه؟ بهترین حالت کدومه؟ بین غم و شادی همیشه شادی گزینه بهتره ست؟ شاید واسه همینه همش از زندگی و دنیا و هر چی اون تو هست ناراضی هستیم.

برای شما هم پیش اومده بعد از تماشای فیلمی به شدت تحت تاثیر قرار بگیرید و حالتون بد بشه؟ شده کتابی حسابی روحیه تون رو بهم بریزه؟ یا بعد از درک درست یه مسئله خاص احساس کنید که دیگه هیچ چیز مثل قبل نمیشه و دیدتون درباره ی این ماجرا روی بقیه ی زندگیتون تاثیر بذاره. من این جور وقتا خیلی عذاب میکشم ولی از این اتفاق راضی هستم، ذهنم همش میگه: بنویس مثل تلخی قهوه یا تندی گلبرگ لادن ولی من این مثالا رو نمی پسندم. تلخ مثل طعم واقعی حقیقت!

اون موقع که بچه مدرسه ای و پشت کنکوری بودم داداشم میگفت هر جا احساس کردی درس زیادی برات سخت شد بدون داری یاد میگیری. راست میگفت. فرایند یادگیری جوریه که در ابتدا همه چیز به نظر ساده میاد و وقتی قراره به دنبال دلیل منطقی یا روش اثبات باشی میبینی داستان به این سادگیا هم نیست. این طعم تلخ این حس ناخوشایند لازمه برای فهمیدن. خدا کنه توی مسیر باشم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۳
لادن --

داشتم به این فکر میکردم که چی میشه یه لحظه هایی جای بعضیا وحشتناک خالی بنظر میرسه؟ مثلا زمانی که قرار بوده سرنوشت ماها نوشته بشه، اینجور نوشته شده که این لحظه باید در کنار یه فرد مشخص باشی و اگه به هر دلیلی سرنوشتت عوض شده باشه و اون فرد نباشه، هیچ کسی یا هیچ چیزی نمیتونه جاش رو پر کنه. شبیه لحظه هایی که توی جمع تنهایی...برای من که زیاد پیش میاد، دارم به یه اتفاق یا یه فیلم بامزه میخندم، انقدر  میخندم که اشک از چشمام جاری بشه و دل درد بگیرم و به سرفه بیفتم بعد همون لحظه دلم میخواد یه فرد خاص پیشم باشه، اه لعنتی... یا مثلا کیک شکلاتی خوب شده، همچین ترد و خوشمزه، شکلاتش توی دهن آب میشه و طعم و بوی شکلات یادت میندازه اون دوستت که عشق شکلاته کیلومترها ازت دوره. یا قارچای توی خوراک لوبیا من رو یاد هم اتاقیم میندازه که همیشه میگفت: قارچای کنسرو لوبیای سلف رو بذار برای من :))... وقتی قارچ توی خوراک خوشگل و  خوشمزه ست عجیب جاش خالیه که قارچ خوشگلاش رو برداره. یا وقتایی که هیچکس نیست که درک کنه چی میگی، اون هم اتاقی قدیمی سال چهارم دانشگاه چقدر جاش خالی میشه.

اه! لب ساحل رو که دیگه نیاز نیست بگم؟! اونجا فقط یکی فقط فقط هم همون یکی...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۵۶
لادن --

نیمه شب 6 اردیبهشت 1365، 26 آوریل 1986 (31 سال پیش در چنین روزی) در نیروگاه چرنوبیل واقع در کشور اوکراین و جنوب بلاروس اولین فاجعه ی بزرگ هسته ای جهان رخ داد. انفجار و آتش سوزی رآکتور شماره 4 این نیروگاه، موجب پخش مواد رادیوکتیو در بخش وسیعی از غرب کشور شوروی و اروپا شد (و البته کشور ما که فاصله ی چندانی با این منطقه ندارد). در پی این حادثه هزاران نفر بیمار شدند و جان خود را از دست دادند و  هزاران نفر نیز رسما از کار افتاده اعلام شدند. آثاری از مواد رادیو اکتیو و  همچنین تغییرات ژنتیکی که باعث تولد نوزادان معلول و بیمار گردید، تا امروز در مردم منطقه مشاهده می شود. سوتلانا آلکسیویچ، نویسنده و روزنامه نگار اهل بلاروس برنده ی جایزه نوبل ادبیات سال 2015، در کتاب "صداهایی از چرنوبیل، تاریخ شفاهی یک فاجعه ی اتمی" به خوبی توانسته ماجرای این حادثه ی هولناک را در قالب مستند گونه و از زبان قربانیان و ساکنان منطقه وحاضران در محل حادثه بیان کند. مطالعه ی کتاب با جذابیتی که نویسنده در بیان حقایق بکار برده است، نیاز به آگاهی همه ی مردم جهان از پیامدهای چنین حوادث ناگواری و نشان دادن رنج و درد مردمی که به یکباره همه ی زندگی و آرامش خود را در اوج شکوه و زیبایی طبیعی از دست داده اند مشخص میکند. شاید بد نباشد ما نیز درباره ی خطرات و تاثیراتی که علم و تکنولوژی خواسته یا ناخواسته بر روی زندگی ما میگذارد بیشتر بدانیم... با ادای احترام به تمام قهرمانان حادثه ی چرنوبیل، امدادگران، آتش نشان ها و... همچنین قربانیان این فاجعه ی اتمی مطالعه ی این کتاب را به همه ی دوستان گرامی توصیه میکنم.

بخشی از کتاب:

جهان به دو بخش تقسیم شده است: یک طرف ماییم؛ چرنوبیلی ها، و طرف دیگر شما ایستاده اید؛ دیگران. دقت کرده اید؟ اینجا هیچ کس نمی گوید روسی، بلاروسی یا اوکراینی است. ما خودمان را چرنوبیلی می نامیم. «ما چرنوبیلی هستیم.» «من چرنوبیلی ام» انگار مردمی دیگریم؛ ملتی نو.


... همسایه مون هم همین رو می گفت، اون معلم بود. می گفت: «طبیعت بهتر از ما عمل می کنه؛ بهتر خودش رو وفق می ده. طبیعت فورا همه چیز رو فهمیده بود و ما تازه الان چیزهایی رو می شنویم. روزنامه ها، رادیوها و اخبار چیزی نمی گن؛ اما زنبورهای عسل می دونستن.» اونا روز سوم بیرون اومدن. ما یه لونه ی زنبور بالای ایوون مون داشتیم. هیچ کس بهش دست نمی زد و بعد، یه روز صبح اونا دیگه اون جا نبودن؛ نه مرده شون و نه زنده شون. اونا شش سال بعد برگشتن. تشعشعات همه ی حیوونا، آدما و پرنده ها رو می ترسونه.  حتی درختا هم می ترسن. اما اونا ساکتن؛ چیزی نمی گن این برای همه یه فاجعه ی بزرگ بود. اما سوسکای کاورادو مثل همیشه به کارشون می رسیدن. سیب زمینی ها رو سریع تا ته می خوردن. سیب زمینی ها هم آلوده بودن مثل ما.


با اتوبوس می رفتیم و آسمون، تا چشم کار می کرد آبی بود. تو کیف ها و سبدهامون کیک های عید استر و تخم مرغ رنگی بود. اگر این جنگه، پس اصلا اون طور که من در کتاب ها خونده بودم و تصور می کردم، نیست. باید اینجا و اون جا بمبی، انفجاری، چیزی باشه. خیلی آهسته می رفتیم؛ چون گاو و گوسفندها سر راهمون بودن.

صداهایی از چرنوبیل، تاریخ شفاهی یک فاجعه ی اتمی/سوتلانا آلکسیویچ/ ترجمه: حدیث حسینی/ انتشارات کتاب کوله پشتی


پ.ن 1: متاسفانه بنابر دلایلی هنوز نتونستم مطالعه ی کتاب رو به پایان برسونم، زمانی که این چند صفحه ی پایانی رو هم بخونم حتما بازم قسمتهایی از متن کتاب رو اینجا منتشر میکنم.

پ.ن 2: تصمیم دارم کتاب "چهره ی غیر زنانه ی جنگ" از این نویسنده رو هم بخونم و احتمالا بعدش ایشون در فهرست نویسندگان مورد علاقه ی من قرار میگیرن.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۲۳
لادن --

طبق جدیدترین تحقیقات صورت گرفته در گلخونه ی خونه مون، سوسول ترین و حساس ترین گیاه گلخونه ای کاکتوس و ساکولنته... با کوچکترین تنشی از بین میرن... چه ژست سرسختانه ای هم میگیرن مسخره ها :))



عاشق جو تبلیغاتی قبل از انتخاباتم، اینا اونا رو له میکنن، اونا اینا رو، بعد ما باید از بین له و له تر انتخاب کنیم...

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۰۰
لادن --