زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

شدیدا احساس نیاز به کاموا و قلاب داشتم. مدتها بود که قلاب دست نگرفتم، هنوز قلاب بافی دوست دارم اما این فاصله گرفتن باعث بی حوصلگی شده. به همین خاطر امروز که به سرم زد بافتنی کنم، رفتم سراغ ته مونده های کامواهام. اما میدونی نیم ساعت بیشتر حوصله م نکشید. دوری خیلی بده، فاصله گرفتن سردت میکنه. شروع دوباره نیرو محرکه ی چندین برابر میخواد. 


+ مشغول خوندن کتاب ( تاریخچه ی زمان)  استفن هاوکینگ هستم، خوندنش زیادی طول کشید. خیلی خیلی جالبه ولی اونقدرا هم ساده نیست. تموم بشه حتماً قسمت هایی از متن کتاب رو اینجا مینویسم. کتاب علمی هم بخونید، حال و هوای خودش رو داره. 

+ مایلم قالب وبلاگم ساده باشه و خواننده راحت نوشته ها رو بخونه، واسه همین مدام تغییر دادم.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۷
لادن --

امروز تکرار خندوانه ی دیشب رو تماشا میکردم (البته کاملا گذری). مهمان برنامه که دکتر متخصص مغز و اعصاب بود نکات جالبی درباره ی مراقبت از ستون فقرات و راه های تشخیص عیب هایی توی اسکلت بدن افراد بیان کردن. نکات ساده ای که اگه به موقع تشخیص داده نشه ممکنه در آینده باعث بروز کلی درد و دردسر و هزینه ی درمان و هزار تا بدبختی دیگه بشه. بعد هم ابراز تمایل کردن که یه سری تست های غربالگری مربوط به این تخصص رو در مراکز پر جمعیتی مثل مدارس یا سرباز خونه ها انجام بدن (البته که به تعداد محدود).

داشتم به این فکر میکردم که چنین کاری چقدر ضروریه. اینکه ما راجع به ساده ترین کارها میتونیم و باید آموزش ببینیم و از بروز یه بخش از مشکلات به سادگی میشه پیشگیری کرد. یه نگاهی به آدمای اطراف یا حتی خودمون بیندازیم. کمرای قوز کرده، پاهای پرانتزی، کمردرد، ساییدگی مفاصل، زانو درد، درد گردن تا استخون کوچیکه ی انگشت پا. این درد و مشکلی که به راحتی پذیرفتیم و حتی به پیشگیری یا بدتر از اون درمانش فکر نمیکنیم و خیلی ساده گردن سن و سال میندازیم و نه عادت های بد و ندونم کاریامون. باز میرسم به اینکه توی آموزش لنگ میزنیم؛ باز سیستم آموزشی ضعیف و عدم ارتباط درستش با سایر سازمان ها به خصوص وزارت بهداشت.

این دیگه واکسن نیست که جنجال به پا کنیم که کارخونه های داروسازی وابسته به قدرتها توطئه کرده باشن تا هم پول به جیب بزنن و هم بلا سر جهان سومیا در بیارن. تستای ساده ی بررسی سلامت فیزیکی و بدنی و آموزش صحیحه.

یاد خاطره ی سوم دبیرستانم افتادم. همون طرح مسخره ای که برای مقابله با کم خونی (کمبود آهن) توی خانمای جوان راه انداخته بودن و بخشنامه فرستاده بودن که از هر مدرسه باید یه نفر آموزش ببینه. مدرسه ی ما هم معاون بد اخلاقمون رو فرستاد. خانم معاون با چند تا بسته ی مسخره ی فروس سولفات اومد تا کم خونی رو توی ماها ریشه کن کنه :)) هفته ای یه بار شنبه ها زنگ اول (آخه زنگ اول، دانش آموز ناشتا!) با یه پارچ آب و چندتا لیوان میومد و مجبورمون میکرد قرص رو به زور قورت بدیم. فاجعه ی انسانی بود. یادمه هر بار مینا بعد از خوردن قرص بالا میاورد (خب مشکل گوارشی یکی از عوارض شایع این قرصه) باز هفته ی بعد مجبورش میکردن بخوره. یه بارم وقتی خواست امتحان ریاضی نده که نخونده بود یه دونه قرص قبل از امتحان خورد و خودشو به مریضی زد.

یه کارایی میشه انجام داد و با تکرار و توضیح و تبیینش افراد جامعه رو نسبت به اهمیت توجه به اون امر آگاه کرد و با این آگاهی هم از خیلی از دردها پیشگیری کرد و هم از خیلی هزینه های وارد بر فرد و مملکت کم کرد. ولی خودمونیما بلد نیستیم، باور نداریم که میشه.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۵
لادن --

آدما رو از خوبی کردن ناامید نکنیم. خوبی رو با بدی جواب بدی همین چهارتا آدم خوبم از خوبیاشون پشیمون بشن، سنگ رو سنگ بند میشه؟ 



پستی دنیا اونجا معلوم میشه که جنگ بچه ها رو یتیم میکنه.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۸
لادن --

یک ششصدم کمتر است از یک شصتم. حواست کجاست؟ کلاس چهارم خوندیم.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۸
لادن --
_ تا حالا آدامس هندونه ای خوردی؟
+ آدامس هندونه ای؟
_ آره! آدامس با طعم هندونه
+ نچ

[سکوت]

_ ولی اگه بهت بگن حق نداری آدامس هندونه ای بخوری میدونی دنیا چه جهنمی میشه برات؟ دیگه تمام روزا و شبا فقط به طعم احتمالیش فکر میکنی. حس همه ی هندونه هایی رو که خوردی با همه ی آدامسای بی مزه و بدمزه ای که بی توجه جویدی و دور انداختی قاطی میکنی و فکر کردن به حسی که تجربه ش نکردی همه ی لذتای دنیا رو برات بی ارزش میکنه.
۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۱
لادن --

شبکه ی نسیم یعنی همون شبکه ای که با وجود سابقه ی کمش، یه جورایی از نظر جلب مخاطب آبروی صدا و سیما رو  خریده ( فکر کن چقدر باید کم توقع باشیم ما) این روزا داره فصل سوم مسابقه ی « خانه ما » رو پخش میکنه. من تقریبا از نیمه های فصل دوم مخاطب همیشگی این مسابقه شدم. عاملی که منو جذب خودش کرد اول از همه سوژه ی اصلی مسابقه ست، مسابقه ای برای خوانواده ها و با شرکت کنندگان خانوادگی. محیط برنامه خیلی آروم و ملایم بدون اغراق، بدون تلاش برای ایجاد هیجانات کاذب و استفاده ی نادرست از لودگی مجریه. همه چیز در کمال سادگیه و از هیچ ابتذالی برای جلب نظر مخاطب استفاده نشده. اینکه چه میزان تماشا کننده داشته باشه رو نمیدونم اما آنقدر شریف هست که مطمئنم بقیه ی کسانی هم که این مسابقه رو دنبال میکنن به خاطر محتوای برنامه ست نه هیچ چیز گول زنک دیگه ای. نکته ی جالب دیگه اینه که مدام خودت رو جای خانواده ای تصور میکنی که داره تلاش میکنه خرج و دخل زندگیش رو مدیریت کنه بدون اینکه از کیفیت و نشاط زندگی اعضای خونه کم بشه. به عنوان یه مخاطب مدام به خودت میگی این تصمیم درسته و اون یکی نا درست.  و اینکه در عمل یاد میگیری که استفاده نکردن از چیزی با مفهوم صرفه جویی زمین تا آسمون فرق داره و چه تصمیمات ساده ای میتونه مسیر یا نظم زندگی رو تغییر بده، بهبود ببخشه یا تضعیف کنه. تا اینجای برنامه احساس من اینه که خانواده هایی موفق میشن از پس مدیریت مالی خونه به خوبی بر بیان که هماهنگی خاصی بین اعضا باشه و وظایف به طور متناسب بین اعضا پخش شده باشه. اینا نمونه های نسبتا واقعی هستن که در قالب یه مسابقه به نمایش گذاشته میشه و به مخاطب اجازه ی درست فکر کردن میده. برای همه ی آدما ممکنه شرایطی پیش بیاد که ناچار باشن روال زندگیشون رو تغییر بدن، خیلیا تا به حال با ورشکستگی یا مشکلات شدید مالی برخورد داشتن و این توانایی و قدرت تمام اعضای خانواده ست که میتونه به اونها کمک کنه تا از پس یه بحران بر بیان. و چه ساده داریم تمرینی از این شرایط رو در قالب یه مسابقه ی ساده میبینیم.

و یه نکته ی دیگه که برای من خیلی مهمه اینه که مسابقه ی خانه ما بر خلاف سایر برنامه های تلویزیونیمون کمتر رنگ و روی کپی برداری از برنامه ها و یا مسابقه های شبکه های خارجی داره یا حتی اگر مشابهی این چنین داشته باشه خیلی خوب خودمونی شده. و نکته ی آخر اینکه خوشبختانه برای جلب مخاطب به هیچ چهره ی مشهوری متوسل نشده. یه کلام: خودشه!



پ.ن: برای کسانی که ممکنه ندونن دارم درباره ی چه برنامه ای صحبت میکنم، عرض کنم که این برنامه جمعه شب ها ساعت 21 از شبکه نسیم پخش میشه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۲۳
لادن --

... داش آکل را همه ی اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال که محله ی سردزک را قرق میکرد، کاری بکار زنها و بچه ها نداشت، بلکه برعکس با مردم به مهربانی رفتار میکرد و اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی میکرد یا به کسی زور میگفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل به در نمی برد. اغلب دیده میشد که داش آکل از مردم دست گیری میکرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را به خانه شان میرساند. ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگری را ببیند، آنهم کاکا رستم که روزی سه مثقال تریاک میکشید و هزار جور بامبول میزد.



سه قطره خون/ صادق هدایت/ چاپ سوم/ 1433-1954

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۴
لادن --

میگن واسه متفاوت بودن کافیه خودت باشی. این حرف به نظرم خیلی درسته چون دقیقا دنیایی که هر آدمی توی ذهنش میسازه و با خودش این ور و اون ور میبره منحصر به فردترین و خودی ترین چیزیه که داره و میتونه داشته باشه. از این رو نشستم به تفکر و اندیشیدن در درونم که من چی دارم که از بقیه متفاوت ترم میکنه که نوشتن و نشر دادن  اون ممکنه به قدر ذره ای برای دیگران مفید باشه. رسیدم به اینکه تجربه های زندگیم توی همین دوره ی بیست و نه یا سی ساله ای که از خدا عمرم گرفتم، تقریبا تنها داشته و ابزاریه که برای نوشتن دارم. بعد از انتشار این پست در خردادماه، به این فکر رسیدم که بیشتر از حس و تجربه های بخشی از زندگیم که مربوط به جدایی والدینم میشه بنویسم. از بزرگترین تابوی زندگیم. جدایی! به نظر خودم که نوشتن از چنین مسائلی کار خیلی دشواریه، ولی شما میتونی ازم نپذیری. چرا دشوار؟ چون بدون اینکه وارد بخش خیلی خصوصی زندگیم بشم باید از دیدگاهم در این باره صحبت کنم. نوشتن از عقاید و نظرات خالصانه ی درونی یکی از سخت ترین کارای دنیاست، این رو لطفا از من بپذیرید چون ماها اغلب با خودمونم صادق نیستیم چه برسه با دیگران.

من مایلم بیش از واژه ی طلاق از معادلش یعنی جدایی استفاده کنم، به چند دلیل؛ اول اینکه طلاق یه واژه ی حقوقیه و من میخوام تجربیات حسی و مشکلات اجتماعی مربوط به این ماجرا رو مورد بحث و بررسی قرار بدم. دلیل دوم وجود شرایطیه که بهش طلاق عاطفی میگن. من این واژه رو هم درک نمیکنم ولی جایگزین بهتری هم براش سراغ ندارم. وقتی یه زوج بدون اینکه به لحاظ قانونی و شرعی از هم جدا بشن، نسبت بهم علاقه و عاطفه ای نداشته باشن ساده ترین و دم دست ترین حالت ممکنه، در بیشتر موارد (مواردی که من دیدم یا شنیدم و...) وضع از این هم بدتره. افراد احساس مسئولیتشون نسبت به همدیگه رو هم از دست میدن و یا به آزار همدیگه و حتی دیگران رو میارن و هزار تا پیامد نامطلوب دیگه. پس واژه ی طلاق عاطفی فقط یه زیر مجموعه از مفهومیه که من اون رو جدایی مینامم. دلیل دیگه اینه که رابطه هایی هست که در اون دو نفر بنا بر ملاحظاتی ( عرفی) بدون اینکه از هم طلاق گرفته باشن جدا زندگی میکنن. این مورد اخیر اصلا چیز جالبی نیست یه جور بلاتکلیفی همیشگیه و اون کسی که بیش از همه آسیب میبینه و رنج میکشه قطعا زنه. بازم یادآوری میکنم که اصلا قرار نیست به بحث حقوقی ماجرا بپردازم وگرنه نظرات در این باره فراوانه. دلایل دیگه ای هم هست که بحث رو زیادی کش دار میکنه و فعلا ازش میگذرم.

پس از این به بعد هر از گاهی تلاش میکنم درباره ی مسائلی از این دست که خودم توی زندگی باهاش مواجه شدم یا حسش کردم بنویسم. و در مجموعه موضوعات " طعم تلخ جدایی" در گوشه ی وبلاگم میتونید همه رو یه جا پیدا کنید.


برای شروع بذارید از وجود یه سری حسگر حساس توی وجود خودم براتون بگم. این حسگرا در چند مورد اخیر به خوبی خودشون رو ثابت کردن. زمانی که از بچگی شاهد اختلافات بین والدینتون هستید خواه ناخواه به مسائلی فکر میکنید که مربوط به سن و سالتون نیست و خیلی زود با چراهایی توی زندگی مواجه میشید. چی میشه که آدما همدیگه رو درک نمیکنن؟ دقیقا چی عامل اون حسیه که باعث میشه کسی صدای خودش رو بلندتر از بقیه بشنوه یا حتی گوشی برای شنیدن طرف مقابلش (همسر، فرزند) نداشته باشه؟ و... فکر کردن به این مسائل دو تا گزینه پیش روی فرزند جدایی (یا طلاق) میاره. یکی اینکه انقدر بهش آسیب بزنه که اونو از پا دربیاره و از مسیر عادی زندگیش منحرف کنه، در پی این اتفاق فرد یا به اعتیاد رو میاره یا ترک تحصیل میکنه یا زیاده از حد پرخاشگر میشه و ... اما گزینه ی دوم مشمول همون قانونی میشه که " هر چیزی که تو رو نکشه قدرتمندترت میکنه" پس اگه نخواید بهم سخت بگیرید، اسمشو میذارم "درک زودرس " و البته که مربوط به موضوعات خاص پیش روی فرد میشه و نه همه ی مسائل. چون ماجرای جدایی به شکل بیرحمانه ای تلاش میکنه آدمای درگیرش رو از روال عادی زندگی و تجربه ی سایر وجوه دنیا دور نگه داره. از حسگرها میگفتم... من قبل از اینکه خود افراد متوجه بشن علایمی رو که باعث جداییشون میشه حس میکنم. علائم خیلی سخت و پیچیده ای نیست، همون طور که چند خط بالا نوشتم از جایی شروع میشه که نمیشنویم.

دوست عزیز باور کن هیچ کدوم از ما همه چیز رو نمیدونیم. ما احساست همدیگه رو درک نمیکنیم، ما رویاهای هم رو نمی بینیم، و درک درستی از توقعات همدیگه نداریم. نمیتونیم داشته باشیم چون هر کدوم به دنیای ذهنی خودمون تعلق داریم. اونچه ما رو کنار هم نگه میداره و رابطه هامون رو حفظ میکنه درک و احترام به این تفاوت هاست. وقتی آقایی از خانمش میخواد رنگی رو از طیف رنگی لباس هاش حذف کنه وقتی خانمی همسرش رو از محیطی که مرد به اون نیاز داره و در اون احساس خوشحالی میکنه بی دلیل یا خودخواهانه منع میکنه، داره اولین گام رو برای نادیده گرفتن این دنیای متفاوت بر میداره. و نگاه ها! این پارامتری که شاید به سادگی از کنارش بگذریم و ندیده ش بگیریم اما اولین آلارم و اخطار از نگاه ها شروع میشه و از چشم هایی که به هم دوخته نمیشن مگر در موقع خشم و اعتراض.

در همین جا ازتون درخواست دارم اگر این موضوع از نوشته هام رو دنبال میکنید ( یا خواهید کرد) بهم کمک کنید تا بهتر و هدفمند در این باره بنویسم. با این امید که برای خواننده ها مفید باشه.


پ.ن: واقعا کل متن رو خوندید، بابا دمتون گرم.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۵
لادن --

بازم یه سوژه ی مجازی دیگه

فلان مجری تلویزیونی توی آپارتمان شخصیش میمیره هزار تا داستان باید بشنویم هزار تا توجیه، اون یکی هنرپیشه اور دوز میکنه میگن داروی اشتباهی مصرف کرده، یه ورزشکار به خاطر عکسای نامتعارف همسرش میره کمیته انضباطی، یه جشنواره به خاطر پوشش نامناسب خانمای بازیگر زیر سوال میره، یه روزنامه با الفاظ رکیک اون توهین ها رو به یه جامعه هنری میکنه، یکی به خاطر برداشتن حجاب و مهاجرت هزار تا مخالف و از اون طرف هزار تا هوادار سینه چاک پیدا میکنه، این یکی بخاطر انتخاب پوشش متفاوت به قبلش هزار تا برچسب میخوره، یکی اعتراض میکنه چرا باید خالکوبیاشو بپوشونه اون یکی داره با دفترچه نقاشی روی بدنش جولون میده اووووف! این یکیا شعار مرگ بر استکبارشون گوش فلک رو کر کرده، از اون طرف اولین مقصد تفریحی و تحصیلیشون لونه ی استکبار جهانیه، روی گندکاری یکی به خاطر حزب سیاسی یا حرفه ش سرپوش گذاشته میشه و اون وقت یه پژوهشگر به خاطر اعتقادات یا حتی تن صداش به راحتی کنار گذاشته میشه و آب از آب هم تکون نمیخوره، یکی هم پیداشده  سهمشو از انقلاب بر میداره یکی هم به ژنش مینازه! فضای مجازی پر شده از تیترای خاله زنکی، از قیافه های حال بهم زن مصنوعی، از شعار و اظهار نظرهای بی اساس، از عقده، آخ! عقده ! اینهمه...!؟

به قول علی دایی: ببخشید کجای دنیا...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۹
لادن --