زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

بعضی وقتها غصه م که زیاد میشه، یاد اون پرنده ی سخنگو که توی عطاری بود میفتم. اون همه تلاش برای اینکه یاد بگیره صداهای اطرافش رو تکرار کنه. اون صداها چی باشه؟ صدای عطسه و سرفه ی مشتریا! میدونم این روزا هیچکس سر جای خودش نیست. ولی تمام تنم بوی زردچوبه و میخک و آویشن میده. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۰
لادن --
سر و صدایی که خندوانه ی دیشب (19 مرداد) توی اینستا به پا کرده بود، تشویقم کرد تکرار برنامه رو ببینم. حس و حال استند آپ وحید رحیمیان، لعنتی چقدر آشناست! چقدر شبیه کنکوریه که حاصل دوازده سال ( یا اغلب بیشتر)  تحصیلمون رو در چشم به هم زدنی به باد میده. 
این طبیعیه که گاهی آدم کنترل احساساتش رو از دست میده، چیزایی رو که باید، به یاد نمیاره یا به اصطلاح خالی میکنه. بیش تر آدمای احساساتی و هیجانی چنین تجربه ای داشتن. این پست درباره ی وحید رحیمیان نیست درباره ی همه ی ماهاست، ماهایی که یادمون ندادن چه جوری احساساتمون ( به قول اشکان خطیبی احساسات بی دفاعمون)  رو کنترل کنیم، یاد نگرفتیم توی شرایط خاص چه جوری رفتار کنیم، کسی برای حضور روی صحنه ی زندگی اجتماعی آماده مون نکرده، تجربه ی کافی نداریم و به یک باره با کوهی از توقعات مواجه میشیم. ماهایی که نظام آموزشی ( از دبستان تا دانشگاهش) حتی سنجش و گزینشش احساساتمون رو در نظر نگرفته. سالی چند صد نفر، چند هزار نفر توی اون چهار ساعت کنکور لعنتی، حسی مشابه رو تجربه میکنن و بعدش میشن یه شکست خورده؟ شکست خورده هایی که هیچ وقت باور شکست از ذهنشون پاک نمیشه؟
دم خندوانه ایا گرم! ممنون از اشکان خطیبی، رامبد جوان و بقیه که با وجود نقدهایی که به فصل جدیدشون دارم، امروز مسیر جدیدی رو رفتن. هیچ مهم نیست استند آپ امروز چه طور بود. چه طور تموم شد و چقدر با اجرایی که باید، فاصله داشت. فقط این مهمه که همه در کنار هم ایستادن، کمدینشون رو تشویق کردن، بهش این اطمینان رو دادن که باورش دارن و یه فرصت دوباره... فرصتی که همه ی ما نیاز داریم. 
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۳۹
لادن --

هیچ کس نمیتونه درک کنه هر بار که از خیابون لین یک آبادان و فرعیاش رد میشم، چقدر به یکی از عمیق ترین آرزوهام فکر میکنم و بابت نرسیدن بهش غصه میخورم. آرزو دارم یه دوربین عکاسی نسبتا خوب داشتم، کمی از عکاسی سر در میاوردم و با یه دوست و همراه با حوصله صبح یه روز تعطیل، از تمام ساختمانای قدیمی این خیابون عکس میگرفتم. از معماری دلنشین خونه ها، تاقچه ی اتاقایی که با فروریختن دیوار از توی خیابون دیده میشه، رنگ دیوارا،  پنجره های رو به کوچه ی خونه ها که ارتفاع زیادی از زمین ندارن،سر در خونه های قدیمی، بالکن خونه های طبقه دوم و راه پله هایی که به پشت بوم میره. همون پشت بومی که ساکنین خونه ها، شبای بهار توی پشه بند زیر سقف آسمون صفا میکردن و من خاطره ی خیلی مبهمی از این تجربه ی شیرین در سالهای اول زندگیم دارم.

من عاشق بازارچه انقلابم حتی اگه بنجل ترین اجناس رو داشته باشه و توی خرازی هاش به سختی ابزار مورد علاقه م رو پیدا کنم، عاشق ترمینال قدیمم وقتی تصور میکنم مامان رو که بچه شده و دست خواهر برادرای کوچکترش رو گرفته و دنبال مامان بزرگ ( مامانش) راه میره تا به اتوبوس بوشهر برسن. من عاشق مسجد سه طبقه ی امیرالمؤمنینم وسط بازار لین یک. هر بار میترسم دفعه ی بعد که بیام یکی از این ساختمونا نباشه یا این منطقه دست مردم کشور دوست و همسایه (!!!) عراق بیفته. نگران بر باد رفتن این یکی آرزومم. 

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۸
لادن --

چی میتونه حس و حال این روزامون رو کمی بهتر کنه؟  

چشمامون رو ببندیم و به صدای طبیعت گوش بدیم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۱
لادن --
بیش تر از یک ساله که کسب و کار هنریش رو شروع کرده. توی خونه و سر حوصله با نخهای رنگی و طرح های فانتزیش مشغوله. هر بار به من میگفت شروع کن یه بهانه می تراشیدم. خودمم میدونم بهانه ست. بالاخره ته مونده پس اندازم رو خرج خرید یه سری ابزار و متریال کردم. کلی زمان صرف این شد که چی رو از کدوم سایت و پیج و کانال سفارش بدم. اما... اما نداره باز دارم بهانه میارم. 
پیج دکتر مجید حسینی رو که دنبال میکنم بیش تر مطمئن میشم باید یه جا دور بزنم برگردم تو جاده اصلی زندگیم. همینطور بی هدف دارم میرم. 
با کلی ذوق یه عکس فرستاده که این مدل رو میتونی برام ببافی؟ خودم نمیتونم به نظر سخت میاد. گفتم احتمالا می تونم. برنامه ریزی کردم که امتحان میکنم، چند تا موتیف می بافم میام نشون میدم راضی بودی ادامه بدیم. مونده بود توافق سر رنگ کاموا. هر چی گشتم اون رنگی که میخواست پیدا نشد. چند جا پرسیدم قیمتا روز به روز بالا میره مثل همه چیز دیگه. کاموایی که دو سه سال پیش میخریدم 4500 شده بود 9000 تومن. پیام فرستادم با همین قیمت بخرم، فروشنده گفت قیمت امروز 11 تومنه. به دوستم گفتم، نوشت: 
بیخیال. خودمم تازگی هیچی نخریدم. دست روی هر چی بذاری چند برابر شده... 
منو بگو میخواستم تازه شروع کنم. گفتم :
یه نفس عمیق بکش سارا جان.
بعد آهنگی که تازه دانلود کرده بودم و داشتم گوش می دادم و هنوز به انتها نرسیده بود براش فرستادم و نوشتم: 
میوزیک بنیوش رفیق جان 

آره بابا! گور بابای دنیاشون/ دنیامون. 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۱۹
لادن --

...کانزاس کلی رنگ داره ؛ مخصوصا توی پاییز.> گذاشتم تا خاطره ها من را با خودشان ببرند به گذشته. 

< آسمون آبی خیلی قشنگی داره...>

< مثل اقیانوس؟ >

< یه جورایی. مامانم می گفت اگه دنیا سر و ته بشه، می تونی صاف شیرجه بزنی توی آسمون و شنا کنی. می گفت مزرعه ی گندم قبل از برداشت محصول، مثل یه پتوی طلاییه که موج می خوره و می درخشه. >

< چه قشنگ! صداش چه جوریه؟ >

< فقط گندمزاره که موج برمیداره. هیچ سر و صدایی نداره...> اما بعد بهش فکر کردم. < خب، فکر کنم اگه خیلی خوب گوش بدی، میگه ششش. >

< اگه خیلی خوب تر گوش بدی چی؟> 

< اگه خیلی خوب تر گوش بدم... > همین جور که پارو می زدم، چشم هایم را بستم. < فکر کنم یه صدای شاد و لبریز داره...


اقیانوسی در ذهن/ کولر وَندرپول/ ترجمه عطیه الحسینی/ نشر پرتقال/ 292 صفحه. مناسب برای +12 ساله ها

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۴
لادن --