زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۲۹۷ مطلب با موضوع «یادداشت روزانه» ثبت شده است

توی چشماش یه جفت مار سبز یشمیِ سحرآمیز داشت که هربار ناچار بودم باهاش صحبت کنم یه بخشی از وجودم رو می بلعید. معلم فیزیک سوم دبیرستانم رو میگم. من هنوز از مار و  مبحث مغناطیس فیزیک بدم میاد.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۸:۱۹
لادن --

می گفت: هر چی ماده دارویی که توی شرکت مِرک آلمان تولید بشه رو بدنمون می تونه بسازه، فقط باید بهش زمان داد. کارخونه ی عجیبی رو با خودمون این ور اون ور میبریم .


اونی که توی این کارخونه حبس شده و بی خودی تلاش میکنه این ور اون ور بره منم. کم کم هم داره سر خودتر از همیشه، همون ماده هایی که دلش میخواد میسازه.  یه چیز بساز جیگرمون حال بیاد بابا... 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۸
لادن --

برق که میره همه شمع روشن میکنن، من عود. این روزا بیش از نور به بو احتیاج دارم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۹:۰۹
لادن --

میدونم نباید زیادی غصه بخورم. میدونم تهش هیچی نیست. میدونم این روزا هم میگذره. میدونم نباید از هیچکس انتظاری داشته باشم. میدونم فقط باید روی پاهای خودم وایسم. میدونم وقتی بهم فکر نمیکنه نباید بهش فکر کنم. حتی فکر میکنم بدونم الان بهتره چه کاری بکنم. میدونم حسودی بده، کینه آدم رو از تو میپوسونه. می دونم خوش اخلاقی بیشتر بهم میاد، خندیدن خوشگل ترم میکنه. میدونم میشه یه چیزایی رو ساده تر تحمل کرد و یه سریای دیگه رو ( هر چند با جون کندن) تغییر داد. میدونم چیا لازم دارم توی زندگیم داشته باشم چیا زیاده خواهیه. میدونم به مولا میدونم اما نمیشه. نمی تونم. خسته م.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۹
لادن --

گوشی که زنگ خورد تازه رسیده بودم به ورودی محوطه ی خوابگاه. کیف دستیم به خاطر لپ تاپ و کتاب و کلی خرت و پرت آزمایشگاه سنگین بود. با یه دست گوشی رو گرفتم و یه انگشت از دستی که کیف رو گرفته بود سُر دادم روی صفحه گوشی. مامان که زنگ می زد همیشه مکالمه مون طولانی بود. اون از دنیای خودش میگفت، از محیط کارش، وام، قسط، همسایه پایینی، دانش آموزاش. منم از دنیای خودم میگفتم آزمایشگاه، استاد راهنما، ماده اولیه ی گرون قیمتی که تموم شده، استاد عقده ای که بیخود نمره حقم رو نمیداد. هر چه بیشتر تلاش می کردیم زورمون به فاصله ی بینمون نمی رسید. فقط عنوان دغدغه های همدیگه رو می دونستیم. 

ایستادم به صحبت کردن. آخرین دانشجو، که از اتوبوسی که باهاش اومده بودیم پیاده شده بود، از کنارم گذشت و به طرف کانکس سفید رنگ کنار ساختمون رفت. یادم افتاد یه هفته ست توی اتاق هیچی نداریم و فرصت خرید نداشتم. مامان از اون ور خط با هیجان صحبت می کرد. من گوش می دادم. راهم رو به طرف فضای چمن کاری شده کج کردم. همین که پام رو روی چمن گذاشتم نرمی زمین حالم رو بهتر کرد. زیر درخت کاج بلند که رسیدم کیف رو بهش تکیه دادم و شروع کردم به قدم زدن روی چمن تازه آبپاشی شده و با پا به مخروط کاج های روی زمین ضربه میزدم و باهاشون بازی میکردم. بوی چمن و رطوبت هوای این قسمت حس دلچسبی داشت. مامان میگفت من میگفتم و صحبتمون ادامه داشت. نشستم روی زمین. کف دستم رو چسبوندم به زمین. انگار یه جریان انرژی منفی از طریق سیستم گردش خونم می رسید به کف دستم و از اونجا توسط زمین بلعیده میشد و من رو سبک می کرد. 

من آدمی نیستم که در چنین مواقعی بتونم در برابر وسوسه ی دراز کشیدن روی چمنای مرطوب مقاومت کنم. حالا با همه ی وجود خنکیش رو حس میکردم. مقنعه م رو بالا زدم و کش موهام رو باز کردم. وقتی تار موهام روی چمن رها شد انگار زمین با ولع بیشتری شروع به مکش کرد. گوشی رو به دست دیگه م دادم و دستی که از گرفتن گوشی داغ کرده بود رو روی چمنا کشیدم. زندگی باید یه جایی اون پایین زیر اون خنکی و تری خاک باشه نه این بالا که از این همه تقلای بیهوده جوش میاریم و به آستانه ی فوران می رسیم. حس می کردم الانه که درسته توی زمین فرو برم. مامان خداحافظی کرد و من هنوز در حال سبک شدن بودم. به مخروط کاجی که چند قدمی من روی زمین افتاده بود خیره شدم بعد هم به آسمون بالای درخت. بعد چشمام رو بستم و آرزو کردم، اگر تناسخ واقعیت داشته باشه، توی زندگی بعدیم یه مخروط کاج باشم که منظره ی دیدش برای همیشه همین تصویر از آسمون از لا به لای شاخه و برگ درخت باشه. 

راستی!  ساعت چنده؟ بوفه ی خوابگاه تا ساعت چند بازه؟؟؟

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۰۰:۱۷
لادن --

بین وسایلم دو تا نامه ی قدیمی از خودم به خودم پیدا کردم. خوندمش. با اینکه از متن و لحن و شوق نوشته خوشم اومد اما زودی خوندم و باز هُل دادم همون جا که بود. دیگه نه تنها از دیگران که از توقعات گذشته ی خودمم خسته و بیزارم .


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۰۵
لادن --

خودم رو میدونم چند ماهی میشه زندگیم ریخته به هم. اوضاع احوالم خوب نیست.  غصه بیشتر میخورم در حالی که خوب میدونم اشتباهه. وبلاگ کمتر میام. کمتر حوصله ی خوندن وبلاگ دوستای چند ساله م رو دارم، از اونم کمتر می نویسم. مغزم انگار خالی شده، ذوقم کور شده و در حد لاک پشتی توی آکواریوم کند شدم. اما...

از همه اینا بدتر اینه که میبینم حال بقیه دوستام، وبلاگ نویسا، دور و بریا همه خوب نیست. جدی غم انگیزه. کاش دست کم شماها شاد باشید. خوب بنویسید حظ کنیم از خوندن وبلاگاتون. 


سلام بر حسین (ع)

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۵۶
لادن --

به خط خطیای روی میز اشاره میکنم و میگم: 

- این چیه؟ چه کاریه آخه؟ بزرگ شدی دیگه، داری میری کلاس اول. میدونی که اگه بخوای بنویسی یا نقاشی کنی باید برگه بگیری ازم. 

با یه دستپاچگی بامزه ای میگه: 

+ نه عمه جان! اینا رو اینجا کشیدم که هر بار دیدی یادت بیفته که من همیشه به تو فکر میکنم. 


محبت بعضی وقتها شکل نامتعارفی داره ولی همیشه دلنشینه. 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۵۱
لادن --

آخرین بار که یه ماجرای هیجان انگیز و خاطره ساز داشتم کی بوده؟ یادم نمیاد. چقدر همه چیز بی مزه و تکراری و خالی از معنی شده. آخرین بار که قلبم به شدت به تپش افتاد کی بود؟ یادم نمیاد. نکنه مُردم، هنوز باور ندارم. 





+ لطفا برای سلامتی دوست کوچک و خوش قلبم روژان دعا کنید. لعنت به سرطان. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۳۹
لادن --

بعضی وقتها غصه م که زیاد میشه، یاد اون پرنده ی سخنگو که توی عطاری بود میفتم. اون همه تلاش برای اینکه یاد بگیره صداهای اطرافش رو تکرار کنه. اون صداها چی باشه؟ صدای عطسه و سرفه ی مشتریا! میدونم این روزا هیچکس سر جای خودش نیست. ولی تمام تنم بوی زردچوبه و میخک و آویشن میده. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۰
لادن --