زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۳۱۲ مطلب با موضوع «یادداشت روزانه» ثبت شده است

زندگی از وقتی برام سخت تر شد که فهمیدم واقعیت ثابت و مشخصی وجود نداره. زهر ماری که به زور تحملش می کنیم برای دیگری قنده.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۷ ، ۰۰:۳۳
لادن --

معمولا اینجوریه که وقتی با مشکلی روبرو میشم خودم به تنهایی دنبال راه حل میگردم و اغلب تنهایی راه حل رو عملی میکنم. تا حالا که به این روش عمر گذروندم. فکر کنم این جور بار اومدم که کمتر سراغ راه حل های گروهی میرم یا شایدم به این دلیل که هیچ وقت نمی تونم به کسی اعتماد کامل داشته باشم. 

دوستی داشتم که هر وقت به یه مشکل بر میخورد، هر چند کوچک و دم دستی زود میرفت سراغ دیگران ازشون کمک می خواست. مثلا توی کار آزمایشگاهی سریع می رفت سراغ دانشجوهای دکتری رشته مون. یه بار سر همین قضیه با هم حرفمون شد. من بهش گفتم نیاز نبود کسی در جریان کارمون قرار بگیره و مثلا به این دلیل و به اون دلیل مشکل پیش اومده و احتمالا راه حل رو با کمی فکر کردن و سرچ پیدا می کردیم. کلافه و دلخور با لحنی حق به جانب داشتم برای دوست دیگه م ماجرا رو تعریف می کردم. دوست دوم خیلی خونسرد و همچین پیر دانا طور بهم گفت: خب اینم یه راه حله دیگه! 


حق با دوست دومم بود. اشتباه از من بود که فکر می کردم تنها راه حل یه مسئله روش همیشگی، پر هزینه و زمان بر و خسته کننده ی من بوده. از اون ماجرا یه درس گرفتم و اینکه اجازه بدم دست کم دیگران به روش خودشون مشکلاتشون رو حل کنن و کمتر سرزنششون کنم. این روزا با یادآوری تجربه ی گذشته به یه جمله رسیدم که برای خودم خیلی مهمه.

اینکه ما تصور کنیم دیگران باید حتما به روشی که ما درست می دونیم رفتار کنن و مسیر درست فقط همونه که توی ذهن ماست، نوعی جهالته و اصرار بر این جهالت نوعی جنایت. 

جنایت ظریف و موذی و کثیفی که می تونه به سادگی عمر آدمای اطرافمون ( یعنی با ارزش ترین دارایی شون) رو از بین ببره.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۷ ، ۱۳:۳۹
لادن --

نزدیک به 15 سال. این یعنی نیمی از عمرم رو توی این شهر زندگی کردم. همین چند وقت پیش بود که حساب کردم و شگفت زده شدم از این حقیقت. شاید بهتر باشه بگم از 15 سال پیش خانواده م به این شهر اومد. وگرنه که من شش سال از این مدت دانشجوی شهر دیگه ای بودم. حدود سه سال هم پشت کنکور گذشت و شبها و روزهایی که به هم دوخته و عمر سوخته ای شد که تفاوتی نداشت کجای این کره خاکی باشم. در تمام این مدت هیچ وقت نشد که خودم رو اهل اینجا بدونم. اینجا شهر من نبود. 

شیراز، که تنها دو سالی مهمان صفای خونه های بهار خواب دار و کوچه و خیابانش بودیم و از عطر نارنج و تماشای بهار بوستانها و موزه‌ها و سینماهاش لذت بردیم، با یک جفت کفش قرمز پاشنه داری که پشت ویترین مغازه ای دلم رو برد و هیچ وقت نصیبم نشد، رو بیشتر شهر خودم میدونستم. یا رشت که سالهای دبستانم، کوچه هاش محل بازی و قهر و آشتی با دوستام شد، پارک شهر و کانون کودک و نوجوانش خاطره ی شیرین زندگیم و اولین تلاشم برای ارتباط با کتاب و نوشتن بود با فرهنگ زیبای دلنشینش بیشتر به شهر من شبیه بود. آبادان که از وقتی یادم میاد تعطیلاتم رو توی بازار و محله ها و ساحل رودخونه و نخلستان هاش گذراندم همین طور.حتی دو شهر دانشجوییم که هزاران خاطره ازش داشتم. اما اینجا چی؟ من توی این شهر زندگی نکردم. توی خیابوناش با دوستی قدم نزدم. توی پارک شهرش با کسی درد دل نکردم، اینجا به کسی دل نبستم، توی بستنی فروشیای این شهر از خنده روده بر نشدم، توی فروشگاهش پول کم نیاوردم تا مجبور بشم اضافه ی خریدم رو به قفسه ها برگردونم و با ته مونده ی پولم لواشک بردارم و بعد یه دل سیر به خنگی نداشتن حساب کتاب جیبم با دوستی بخندم. من از قدم زدن توی روزای بارونی این شهر هیچ لذتی نصیبم نشده. من توی این شهر زندگی نکردم. 

اینجا رو شهر خودم نمیدونستم تا اون روز که دنبال پیدا کردن مزار پدر دوستم بودم.اون جا بیشتر مطمئن شدم که اینجا شهرم نبوده. زیر این خاک من عزیزی نداشتم. اون روز همینطور که بی هدف قدم میزدم و چشم می گردوندم و سنگ مزارها رو می خوندم و دنیا دور سرم می چرخید و همزمان اقیانوس درون دلم طوفانی شده بود، وسط هزار هزار فکری که توی اون طوفان در تلاطم بود به اینام فکر می کردم. به این که دیگه چیا می تونه آدمی رو به شهری، سرزمینی، خاکی متصل کنه؟

اون روز وقتی هیولای غم راه گلوم رو گرفته بود. وقتی به عموی مهربانی فکر کردم که من رو "دخترم" صدا می کرد و من محبت پدرانه ش رو باور داشتم، وقتی همه ی وجودم، حس از دست دادن رو تجربه کرد، انگار پیوندی بین خودم و این شهر حس کردم. پیوندی که همه ی این سال‌ها انکار شده بود. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۷ ، ۰۰:۲۹
لادن --

تفکرات، تصمیمات، احساسات و رفتار ما حاصل فرآیندهاییه که توی مغزمون رخ میده. یه سری جریان های عصبی و تغییر پتانسیل های الکتریکی و جابجایی چند تا ماده ی شیمیایی. البته منم مثل شما میدونم که ماجرا به این سادگیام نیست اما وقتی آزرده میشم، غصه م میگیره یا از همه کس و همه چیز خسته میشم باورش سخته که کار با چند تا جرقه ی کوچک و مولکول های آشنایی که ساختارشون رو توی کتابا دیدم حل بشه. بعد به این فکر می کنم که خب نباید کار سختی باشه که از مغزمون بخوایم جریان خاصی ایجاد کنه و هورمون مشخصی رو تولید کنه یا جلوی تولید دیگری رو بگیره. خب آره! میدونم به این سادگیا نیست ولی شدنیه.

حالا سوال اینجاست، پس چرا آنقدر سخت باور میکنیم که کسی با توکل به خدا و امور معنوی بتونه به روحش مسلط بشه؟ باور نداشتن به این مسئله زندگی رو سخت تر میکنه.



پ.ن: این کتابی که این روزا میخونم باعث شده بیشتر به خودم فکر کنم. به اینکه این ناآرامی و به هم ریختگی ذهنی چه مغناطیسی نیاز داره که در جهت مناسبی قرار بگیره. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۷ ، ۲۳:۱۸
لادن --

یادته انقدر با هم صمیمی بودیم که روزی چند بار با خنده به هم می گفتیم: "تو هم به همون چیزی فکر می کنی که من فکر می‌کنم؟ "؟ 

حالا چی؟ من سالهاست دارم به این فکر می کنم که چی تو فکرت بود که بی هوا گذاشتی رفتی...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۷ ، ۰۰:۲۱
لادن --

برنده ی نهایی اونیه که از همه بهتر مهربونی بلده. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۲۳:۴۶
لادن --

یادم نمیاد چه زمانی بود ولی اینکه لذت راه رفتن روی جدول کنار خیابون رو شناختم خیلی عالیه. هنوزم حالم رو بهتر میکنه. 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۳
لادن --

بی دلیل، بی ایده ای برای نوشتن این صفحه رو باز کردم. گاهی این عبارت "ارسال مطلب جدید " این گوشه خیلی وسوسه م میکنه برای نوشتن پست جدید. بر خلاف هیاهوی ذهنم ،این گرداب مخوفی که تمام محتویات کله م رو به هم ریخته، هیچ موضوع مشخصی برای نوشتن ندارم. بذار ببینم چیا مشخصه توی دل این مرداب.

فردا صبح باید بسته ی کتابام برسه. توی این بی پولی 180 دادم کتاب خریدم. دق کرده بودم از اینکه لیست خرید کتابام روز به روز بلندتر میشه و هیچ کدوم رو ندارم/ از بچگی مزه ی گوجه فرنگی رو دوست داشتم مخصوصا با پنیر / مقاله ی ارشدم رو که توی دستم میگیرم احساس میکنم هنوز کلی کار دارم که باید انجام بدم توی این حوزه / یه وبلاگ بود چند وقت پیش (گمونم بیش از یه سال) یه پست گذاشته بود معرفی کتابای جامعه شناسی، نمیدونم چجوری پیداش کنم/ واکنش درست در برابر خشونت خانگی چیه؟ چرا این سوال دست از سرم بر نمیداره / وحشتناکه خونه ت امن ترین جای دنیا نباشه / بلوز لی و شلوار کتون نخودی دوست دارم/ تصویر سازی و توصیفا و فضای کتابی که دارم میخونم کم نظیره ولی درک ناباکوف برام سخته / آخرش فقط کار،  اولشم فقط کار اصلا کلا فقط کار مهمه / موهامو کوتاه میکنم در حد یکی دو سانت/ تا حالا قطار سوار نشدم / یه ازدواج بد زندگی آدمو نابود میکنه. چرا عین خیالشون نیست؟ / احمقانه ترین نظریه تاریخ بشر، قانون جذبه. لجم میگیره از آدمایی که باورش دارن/ احمق ترین آدم دنیا اونیه که به آدمی که بارها ذات عوضیش رو نشون داده فرصت بده. عاشق ترین نه ها! احمق ترین / میگفت کاش همون دختر بامعرفتی که میشناختم میموندی. حالا من توی رودربایستی یا برای اینکه ثابت کنم اونقدرام بی معرفت نشدم هر از گاهی ازش سراغی میگیرم. خودم که میدونم دو زار نمی ارزه/ جلال آل احمد برای سیمین نوشته: تو کم خندیده ای ! این خانه را میسازم تا صدای خنده هایت از دیوارهایش بالاتر برود. / پاتوق روشنفکرا بوده اون خونه حالا موزه شده. هر کی رفت بازدید یادیم از من کنه معرفتی/ بوف کور رو خوندم، چشمهایش بزرگ علوی توی راهه، می مونه شوهر آهو خانم که یه فرصت مناسب بخرم یا بخونم یه جوری. اینا به روایتی پایه های ادبیاتداستانی عصر جدید کشورمونن./ دستام هنوز رنگ و بوی حنا داره. درگیر بو هستم وسواس گونه. امروز یه ساعت یه پرتقال رو بو کردم بعد پوست گرفتم خوردم بعدشم پوستش رو مزه مزه کردم. بوش فقط بو! / من مدرسه نرفته بودم که ازدواج کرد حالا بعد از این همه سال بالاخره صاحب فرزند شد اونم دوقلو/ بالاخره...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۳
لادن --

هر بار برای مامان تعریف می کنم که بچگیام بدون اجازه ش تا کجاها با دوچرخه  رفتم باور نمی کنه و میگه: آخه من کجا بودم که متوجه نشدم! و من هر بار به خاطر دل و جرات یا حتی کله ی خراب اون زمانیم ذوق مرگ میشم. به تک تک اون روزا و حس و حالش فکر می کنم و غصه م میگیره وقتی مطمئن میشم که اگه امروز به اون محله برگردم هیچ چیز به زیبایی قبل نیست. 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۷ ، ۰۰:۴۳
لادن --

اولین نسخه ی پایان نامه رو به استاد راهنمام داده بودم. رفتم دفتر استاد که نظرش رو بپرسم. تا وارد شدم با یه لحن نسبتا عصبانی گفت: لادن! تو با نقطه مشکلی داری؟

جا خوردم. حسابی هم جا خوردم. اصلا فکر نمی کردم بارزترین خطای متنی که نوشتم نقطه است. پنجاه و هفت صفحه ی فصل اول رو که گذاشت روی میز برداشتم و ورق زدم. با خودکار صورتی تمام ویرگول ها رو تبدیل به نقطه کرده بود. این همه جا من به اشتباه از نقطه غافل شده بودم. 

خیلی به این قضیه فکر کردم. هنوزم فکر می‌کنم. به همه ی ویرگول های اشتباهی که توی زندگیم گذاشتم. کارایی که باید در زمان مشخص برای همیشه تموم میشد. روابطم با آدما که باید یه جایی به پایان می رسیدن و به اشتباه نقطه نذاشته بودم. حتی نقطه های اشتباهم توی مسیر و زمان هایی که به خاطر ضعفم بریده بودم. باید حواسم باشه که یه علامت یا حرف  ربط نا به جا می تونه حسرت همیشگی به دل آدم بذاره.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۷ ، ۲۱:۵۱
لادن --