زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۱۷ مطلب با موضوع «کتاب های مورد علاقه م» ثبت شده است

دختری که پادشاه سوئد را نجات داد، از نظر من یه کتاب شلوغه. به زبان طنز نوشته شده ولی پر از اطلاعات علمی، تاریخی، سیاسی، نظامی و... . از اینکه چه جوری میشه با اتیلن گلیکول یه سگ رو مسموم کرد و اطلاعاتی درباره ی بمب اتمی گرفته تا نقد کمونیست و مارکسیست و فاشیست و سوسیالیست و کلی یست دیگه! اما اینا باعث نمیشه حوصله تون ازش سر بره، کتاب رو زمین بذارید و تا انتها با شخصیت اول داستان ( نومبکو نابغه) همراه نشید.

 داستان درباره ی دختر سیاه پوستی به نام نومبکو نوشته شده که متولد یه محله ی زاغه نشین در حاشیه ی شهر ژوهانسبورگ آفریقای جنوبیه. نومبکو که هوش بالایی به ویژه در ریاضی داره طی یه ماجرای عجیب موفق میشه خوندن و نوشتن یاد بگیره و در اثر یه تصادف سر از یه مرکز تحقیقات اتمی در میاره اونم به عنوان پیشخدمت. اما هوش بالا و علاقه ی شدید نومبکو به مطالعه باعث به وجود اومدن ماجراهای شگفت انگیز بعدی میشه. آخرشم سر از سوئد در میاره و با آدمای عجیب تر از خودش روبرو میشه.

در مجموع داستان پر ماجرا و جذابیه. به من باشه میگم بهتر بود اسم اصلی کتاب رو برای ترجمه ی فارسی انتخاب میکردن: بی سوادی که خواندن و نوشتن بلد بود. 

در مقدمه کتاب میخونیم:

از نظر علم آمار، احتمال این که یک آدم بی سوادِ بزرگ شده در سوئتوی دهه ی 1970 روزی متوجه شود با پادشاه و نخست وزیر سوئد در یک کامیون حمل سیب زمینی گرفتار شده است یک به 45766212810 است.

البته این درصد احتمال بر اساس محاسبات همان فرد بی سواد تخمین زده شده است. 


دختری که پادشاه سوئد را نجات داد، یوناس یوناسون،  ترجمه کیهان بهمنی،  نشر آموت ، چاپ چهارم بهار 95، 578 صفحه 


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۵۴
لادن --

مدتها بود به خودم وعده ی خوندن یه کتاب عاشقانه ی کلاسیک داده بودم. و بالاخره رفتم سراغ غرور و تعصب، نوشته ی جین آستین. سالها پیش فیلمش رو دیده بودم و خیلی هم دوست داشتم اما کتابش رو به سختی تموم کردم. نه اینکه خوب نباشه، شاید من توی این فضاها نبودم. حتی فکر کردم شاید بهتر بود کتاب دیگه ای از این نویسنده برمیداشتم. شاید دفعه ی بعد که رفتم کتابخونه همین کار رو بکنم.

با کتاب احتمالا آشنایی داشته باشید بس که توی این فضای مجازی درباره ش نوشتن. من از این بخشای کتاب بیش از همه خوشم اومد ( و البته اون سکانس که برای اولین بار هر دو حقیقت رو از دید خودشون مطرح میکنن و طوفانی از حس های مختلف به پا میشه) :

" هیچ چیز فریبنده تر از تظاهر به فروتنی نیست. خیلی وقت ها فروتنی در حکم بی توجهی به نظر دیگران است، گاهی هم به رخ کشیدن است به شکل غیر مستقیم. "


" ... خیلی وقت ها ما با خیالات مان خودمان را فریب می دهیم.  زن ها خیال می کنند تحسین و ستایش معنایی بیش از تحسین و ستایش دارد."


" فقط هنگامی به گذشته بیندیشید که یادآوری اش سبب رضایت تان می شود. "


+ غرور و تعصب، جین آستین، ترجمه: رضا رضایی، نشر نی، 445 صفحه


 این ویدئوی معرفی کتابش هم عالیه. 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۱۸
لادن --

...کانزاس کلی رنگ داره ؛ مخصوصا توی پاییز.> گذاشتم تا خاطره ها من را با خودشان ببرند به گذشته. 

< آسمون آبی خیلی قشنگی داره...>

< مثل اقیانوس؟ >

< یه جورایی. مامانم می گفت اگه دنیا سر و ته بشه، می تونی صاف شیرجه بزنی توی آسمون و شنا کنی. می گفت مزرعه ی گندم قبل از برداشت محصول، مثل یه پتوی طلاییه که موج می خوره و می درخشه. >

< چه قشنگ! صداش چه جوریه؟ >

< فقط گندمزاره که موج برمیداره. هیچ سر و صدایی نداره...> اما بعد بهش فکر کردم. < خب، فکر کنم اگه خیلی خوب گوش بدی، میگه ششش. >

< اگه خیلی خوب تر گوش بدی چی؟> 

< اگه خیلی خوب تر گوش بدم... > همین جور که پارو می زدم، چشم هایم را بستم. < فکر کنم یه صدای شاد و لبریز داره...


اقیانوسی در ذهن/ کولر وَندرپول/ ترجمه عطیه الحسینی/ نشر پرتقال/ 292 صفحه. مناسب برای +12 ساله ها

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۴
لادن --

از بچگی با خودم فکر می کردم "اسم" اتفاق مهمیه. بنابراین همیشه اسم آدم ها ، مکان ها، مناسبت ها، کتاب ها و حتی سایت و وبلاگ ها و ... برام جالب و پرسش برانگیزه. از قضا اسم دختر زیبا و تپلی که اولین روز مدرسه کنارم نشست هم درنا بود. با اینکه اون موقع به خاطر اسم زیباش بهش حسودی می کردم اما از اینکه روزی چند بار این اسم رو صدا میزدم خوشحال بودم. بعدها لیدا، زیبا نامی بود که دوست و همکلاسیم شد. و جریان اسم های خاص و جذاب همیشه بخشی از توجهم رو به خودش معطوف میکرد.

الان چند سالی هست که دارم به ظاهر کلمات و گروه واژه ها بیش از قبل دقت میکنم. به شکل نوشتاری، آهنگ، کوتاه و بلندی و تناسب با مفهومی که با خودش همراه داره. 

یکی از روزهایی که سایت خرید اینترنتی کتاب رو بررسی میکردم، عنوان یه کتاب خیلی جذبم کرد: "سرخوشی های کوچک احمقانه. اینکه یکی اسم کتابش رو بذاره crazylittlething جالبه. نیست؟

کنجکاو شدم ببینم نویسنده ش کیه و چه جور کتابیه. بعد از جستجو توی گودریدرز به این نتیجه رسیدم که بخرمش. راستش نمیدونم بگم این کتاب رو بخونید یا نه. مطالعه این کتاب چیزی شبیه تماشای یه مجموعه تلویزیونی صرفا سرگرم کننده ست در حالیکه انقدر فیلم و کتاب خوب واسه تماشا و مطالعه هست که اگه حتی یه درصد کمی رو هم بنا باشه بخونیم شاید فرصت کافی نداشته باشیم. اما اگه کنجکاو شدید بدونید تریسی_بروگان چرا این اسم رو برای کتابش انتخاب کرده پس وقت رو تلف نکنید، چون هنوز کلی کتاب خوب هست که باید بخونیم.


از خلاصه داستان که صرفنظر کنیم، این شعر از جبران خلیل جبران در مقدمه ی کتاب خوندنی تره:

چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید

گرچه دشوار است و بی زنهار این طریق

و چون بر شما بال گشاید، سر فرود آورید به تسلیم 

اگر شمشیری نهفته در این بال، جراحت زخمی بر جانتان زند...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۲
لادن --

<آدم رویایی خاکستر رویاهای گذشته اش را بیخودی پس میزنه به این امید که در میانش حداقل جرقه کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند. تا این آتش احیا شده قلب سرمازده ی او را گرم کنه، و همه ی آنهایی که براش عزیز بودند، برگردند. همان چیزی که تکانش داد، خونشو جوش آورد. اشک را از چشمانش سرازیر کرد، و آنچنان با شکوه فریبش داد!>

< اوه، ناستنکا، میدونی؟ بعضی وقتا ما از بعضیها تنها به خاطر اینکه با ما تو یه دنیا زندگی میکنن، خوشمون می آد. من از تو خوشم می آد چون همدیگه رو شناختیم، چونکه من تا آخر عمرم این روزو به خاطر خواهم سپرد. و به خاطر همین مسائل از همدیگه سپاسگزاریم.>

شبهای سپید/ فئودور داستایوفسکی



+ اگه از ترجمه ی ضعیف نسخه پی دی اف چشم پوشی کنم، یکی از بهترین هایی بوده که این چند وقت خوندم. انقدر احساسی که برای چند دفعه چشمام رو نمناک کرد. به زودی ترجمه ی بهتری از این کتاب رو خواهم خوند. 

پ.ن: برای ارسال نظر روی پست کلیک کنید تا در صفحه ی جدید باز بشه. 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۹
لادن --

"دیزی:   پس ما حق داریم که زندگی کنیم. حتی در مقابل خودمان وظیفه داریم که مستقل از همه ی مردم خوشحال باشیم. احساس تقصیر علامت بیماری خطرناکی است. علامت فقدان طهارت است.

برانژه:   آه بله. همین است که می کشد به اینجا... ( با دست به سمت پنجره اشاره می کند که از زیرش کرگدن ها می گذرند و به سمت دیوار عقب که سایه ی یک کله ی کرگدن بر آن می افتد)... خیلی از این ها هم همینجوری شروع کردند!

دیزی:   سعی کنیم که دیگر خودمان را مقصر احساس نکنیم.

برانژه:   آخ که تو چقدر حق داری! ..."


" آدمیزاد بودن برتر از کرگدن بودنه، ولی ما نمی تونیم اون ها رو مجبور کنیم. اون ها خودشون باید بخوان که کرگدن نشن."


" بهترین طرز دفاع در مقابل واقعه، داشتن اراده است."


"وای به حال آن که بخواهد اصالت خودش را حفظ کند."


کرگدن (نمایشنامه در سه پرده و چهار مجلس) / اوژن یونسکو/ جلال آل احمد/ انتشارات مجید/ چاپ دوم 1378/ 199 صفحه


+ عالی بود

+ من نسخه پی دی اف رو از کانال تلگرام cafeetakroman دانلود کردم.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۵۲
لادن --

قسمتی از کتاب تاریخچه زمان:

به نظر می رسد تابش حفره های سیاه، گویای این حقیقت است که فروپاشی گرانشی آنقدرها هم که فکر می کردیم، فرجامین و برگشت ناپذیر نیست. اگر فضانوردی درون یک حفره ی سیاه بیفتد جرم حفره زیاد می شود، اما سرانجام انرژی معادل جرم اضافی، به صورت تابش به جهان باز پس داده می شود. بنابراین به یک معنی، فضانورد باز در «چرخه» وجود قرار خواهد گرفت. اما این یکجور فناناپذیری حقیر است چرا که هرگونه تصور شخصی از زمان برای کسی که درون حفره سیاه تکه تکه شده، به پایان می رسد! حتی انواع ذراتی که حفره ی سیاه سرانجام گسیل خواهد کرد بطور کلی با ذرات تشکیل دهنده فضانورد فرق می کند: جرم و انرژی او تنها وجوه هستی اش می باشند که امکان بقا می یابند.


تاریخچه ی زمان (از انفجار بزرگ تا سیاهچاله ها)/ استیون و. هاوکینگ/ محمدرضا محجوب/ شرکت سهامی انتشار/چاپ 21/ 1396 (256 صفحه، قیمت 17500 تومان)



+ گاهی وقتا به مرگ که فکر میکنم، صرف نظر از بُعد روحی هر انسان، تبدیل شدن بدنی که روزی حرکت داشته، قلبی که تپیده، چشمایی که دنیا رو نظاره کرده و هر بخش از این بدن خاکی و فناپذیر به خاک یا تجزیه شدن به مولکول های آلی و معدنی به نظرم چندان دلپذیر نمیاد. ولی تصور افتادن توی یه سیاهچاله و تبدیل به جرم و انرژی شدن با شکوه تره. کاش میشد وصیت کنم جنازه م رو به جای دفن کردن به نزدیکترین سیاهچاله ببرن. البته اگه تا اون روز بشر شناخت درستی از سیاهچاله ها داشته باشه.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۸
لادن --

... داش آکل را همه ی اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال که محله ی سردزک را قرق میکرد، کاری بکار زنها و بچه ها نداشت، بلکه برعکس با مردم به مهربانی رفتار میکرد و اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی میکرد یا به کسی زور میگفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل به در نمی برد. اغلب دیده میشد که داش آکل از مردم دست گیری میکرد، بخشش مینمود و اگر دنگش میگرفت بار مردم را به خانه شان میرساند. ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگری را ببیند، آنهم کاکا رستم که روزی سه مثقال تریاک میکشید و هزار جور بامبول میزد.



سه قطره خون/ صادق هدایت/ چاپ سوم/ 1433-1954

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۴
لادن --

سایه ی ترس از مرگ هم بدتر است.


سال بلوا /عباس معروفی /انتشارات ققنوس /1382

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۴
لادن --

ویلی: بچه ها اون خودش بود و یه دست لباس،  اما حالا صاحب چند تا معدن الماس شده! 

هپی: دلم میخواد یه روزی بهم بگی که اون چی کار کرد که موفق شد.

ویلی: می خوای رمز موفقیتشو بدونی؟ برادرم می دونست چی میخواد. رفت دنبالش و گیرش آورد! رفت جنگل و موقعی که از جنگل در اومد بیست و یه ساله همه چی داشت!  دنیا مثل صدف مروارید می مونه! اما این صدف رو آدم نمی تونه روی تشک رختخواب باز کنه!


نمایشنامه مرگ فروشنده/ آرتور میلر/ عطاالله نوریان/نشر قطره/1382

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۲
لادن --