زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

۵ مطلب با موضوع «طعم تلخ جدایی» ثبت شده است

قدیما با خودم فکر میکردم، چقدر ظالمانه ست که یکی چند ساعت از وقتش رو صرف آشپزی کنه و حاصل تلاشش در عرض چند دقیقه ناپدید و فراموش بشه. باید زمان می گذشت و باتجربه تر میشدم تا درک کنم سفره و غذای گرم خونگی و مراسم صرف غذا در کنار خانواده (حتی دوستان) چقدر مهمه و توی سلامت روانی و روند معمول زندگی نقش داره. الان دیگه باور دارم که هر رفتاری دارای ابعاد مختلف و گاهی پنهانه که شاید از هدف اولیه و ظاهریش مهم تر هم باشه. تمام این سالها که شکل خانواده مون تغییر کرده، تلاشمون این بود که سفره ی غذا ( از آداب غذا خوردن گرفته تا کیفیت غذا و حتی نظم زمانیش) درست و سنجیده حفظ بشه. و الان که به روزای گذشته فکر میکنم واقعا تاثیرش رو در روند زندگیم حس میکنم. 

شایع ترین سوالی که من و برادرام اغلب مجبوریم بهش جواب بدیم اینه: (کی براتون غذا درست میکنه؟) اویل لجم میگرفت، عصبانی میشدم و در نظرم شخص مقابل احمق ترین موجود روی زمین میومدم. آخه اینا مشکل اصلی خانواده های از هم پاشیده یا فرزندان طلاق نیست. اما به مرور با درک اهمیت سفره ی غذا این سوال هم شکل منطقی تری به خودش گرفت تا جایی که امروز گذشتن از تمام روزای ناخوش گذشته و انگیزه ی تلاش برای زندگی رو یه جورایی مدیون همین مراسم روزمره میدونم. 

یه روزی هم اتاقیم توی خوابگاه گفت: میدونید از چه کار لادن ( البته اسم غیر مجازیم)  خوشم میاد؟ اینکه همیشه برای خودش سفره میندازه و غذا رو توی بشقاب میکشه انگار مهمون اومده... اگه زندگی خوابگاهی رو تجربه کرده باشید حتما درک میکنید منظورش چی بود. اون جا توی قابلمه و ماهیتابه غذا خوردن عادی ترین شکل غذا خوردنه :)

چرا که نه؟ همین آدابی که موقع غذاخوردن رعایت میکنیم، زمان خاصی که برای این کار در نظر میگیریم و جمع کردن همه ی اعضای خانواده در کنار هم هنر بزرگیه که گاهی مورد غفلت واقع میشه و چه خوب که ماها بر اساس عادت یا سنت بهش توجه داشتیم. 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۲۲
لادن --

سال اول راهنمایی بودم. مدت زیادی از شروع مشکلات خانوادگی مون نمیگذشت. من و برادرام تمام تلاشمون رو میکردیم کمترین ضربه ای به درس یا فعالیت های مدرسه وارد نشه. این همیشه مهم ترین خواسته ی مامان و بابا بود. درسم خوب و جز 28 نفری بودم که از مدرسه ی 200 و چند نفری انتخاب شده بودن به عنوان فرزانگان. همین حمایت روحی خوبی برام بود. (البته در عجبم که چرا بقیه حیفشون نمیومد که بین اختلاف ها فرصت های ما از دست میره.) امتحانات نوبت اول شروع شد. معلم علوم چهار نمره از درسش رو به فعالیت عملی اختصاص داد. از دانش آموزا خواست تا همگی آزمایش تشکیل بلور زاج از محلول فراسیر شده رو اجرا کنن و بلورهاشون رو روز امتحان با خودشون بیارن.  امتحان هم از 16 نمره طرح شده بود. حالا توی اون گیر و دار من زاج از کجا پیدا میکردم؟ کی حواسش به من بود که بهش بگم برام بخره. با خودم فکر کردم من که دانش آموز درسخون کلاسم احتمال داره فرصت دیگه ای برام در نظر بگیره. روز امتحان شد، دست خالی رفتم سر جلسه. اول از همه بارم سوالات رو جمع زدم. دقیق 16 نمره، نه بیشتر! به پنجره نگاه کردم، چشمم به شیشه مرباهای های کدر که یه چوب بستنی بالاش قرار گرفته و یه بلور بد رنگ و حال بهم زن با یه نخ به چوب متصل بود افتاد. چی میشد یکی از همین بلور بی ریختا مال من بود. حسرت حس وحشتناکیه. یه جایی از غرور آدم رو میخوره و از بین میبره. به سوالات جواب دادم و اگه اشتباه نکنم کامل همه رو نوشتم. بعد از امتحان که همه برگه های امتحانی رو همراه با شیشه های برچسب خورده پیش معلم بردن من سر جام نشسته بودم. انگار برگه ی امتحانی بدون اون بلور لعنتی ارزشی نداشت. باید بلند میشدم و نتیجه ی زحمت یک ترم علوم خوندن رو به معلم میدادم. ازم پرسید :

آزمایشت کو؟

چی باید میگفتم؟ مامان خونه نبود. بابا ناراحت و عصبی بود. مامان بزرگ و بابا بزرگ مدام غر میزنن. من جرات ندارم باهاشون حرف بزنم. چی میگفتم؟ مثل هر آدم ضعیف و بی دفاع دیگه به دروغ رو آوردم. گفتم: شیشه ی آزمایشم توی راه شکست. باور نکرد. نبایدم باور میکرد. حقیقت نداشت، حقیقت تلخ تر از اون بود که یه بچه ی 12 ساله بتونه با جرات به زبون بیاره.

اون روزا گذشت. منم پا به پای مشکلات زندگی بزرگ شدم. کم کم یاد گرفتم (و در حال یادگیری هستم)  که از حقیقت حتی تلخ ترینش فرار نکنم. فهمیدم نمره ی 15 یا 16 آخر دنیا نیست. هیچ شکست و نقصی آخر زندگی نیست،  اینا همه جزیی از زندگی هستن.

حالا من که چنین تجربه ای رو پشت سر گذاشتم خوب درک میکنم، اون دانش آموزی که تکلیفش رو انجام نداده، تنها دلیلش تنبلی و زیر کار در رفتن نیست. و قصه ی پنهان آدمای تنها آزارم میده. اینکه دیگران نمیبینن و درک نمیکنن آزارم میده. 

چند روز پیش برادرزاده م که پیش دبستانی میره گفت: فردا توی مهد مراسم صبحانه داریم. از مامانش پرسیدم که ماجرا چیه؟ گفت یه لیست دادن از موادی که باید براشون تهیه کنیم و با تزیین مخصوص ببریم مهد. همین چند وقت پیش برای شب یلدا هم مراسم مشابهی داشتند که اتفاقا الان توی بیشتر مدارس و مهدهای کودک مرسومه و متاسفانه (تاسف شدید) مثل سایر مراسم های این دوره دچار مرض تجمل شده. کیک و خوردنی ها و تزیینات آنچنانی. 

کی میدونه اینجور وقتا من چی میکشم؟ وقتی به اون دانش آموز مظلومی فکر میکنم که قراره صبحانه های رنگ وارنگ همکلاسی هاش رو ببینه در حالی که کسی رو نداشته که حتی به قدر سیری و از سر محبت صبحانه ی مناسبی بهش بده.  یا هزار مثال دیگه که شاید همین الان به ذهنتون برسه. من هر بار به مادرم که معلم دبستانه یادآوری میکنم که تو رو خدا هوای دل اینجور دانش آموزا رو داشته باش حتی اگه نمیشناسی، احتمال بده که توی جمع 30 نفره ی کلاست چند تایی باشن. از شما هم خواهش میکنم حواستون به دل بچه ها باشه. هر جا معلمی دیدید یادآور بشید این ماجرا رو و در حد توانتون با این مراسم و جشن ها در مدراس همراهی نکنید. مدرسه باید آموزش دهنده ی زندگی عادلانه و شرافتمندانه باشه، حیفه آلودنش به این ظواهر مبتذل و پست.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۲۳:۰۲
لادن --

تمام اون چیزی که اون روزا از خدا میخواستم این بود که اعضای خانواده م با هم خوب باشن، همدیگه رو دوست داشته باشن، به حرف هم گوش بدن و احساسات طرف مقابل براشون مهم باشه. همه ی عموهام با دایی هام، پدربزرگام با هم، مامان و بابا، بابا و شوهر خاله و همه ی دیگه. تمام اون سالها، تمام لحظه های روز تولدم، تمام لحظات تحویل سال، تمام مدت بارش باران و هر بار که دلم شکست یا احساس کردم خدا الان صدام رو بهتر از همیشه میشنوه. و به این شکل فرصت خیلی از آرزوهام از دست رفت...



+ و ملتی هستیم که مثل بچه های طلاق همه ی رویاها و آرزوهامون داره از دست میره.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۶ ، ۰۱:۰۹
لادن --

بعد از پست اول طعم تلخ جدایی، مدت هاست که تصمیم دارم درباره ی دو موضوع در این رابطه بنویسم. اما نوشتنش واقعا کار سختیه و این مجموعه نوشته ها هنوز شکل و مسیر مشخصی توی ذهنم پیدا نکردن. توی این راه قطعا به کمک خواننده ها بیش از سایر پست ها نیاز هست پس خواهش میکنم هر نظری در رابطه با این پست ها دارید چه عمومی یا خصوصی برام بنویسید و از احساس یا تجربه هاتون بگید.

یکی از مشکلات روز جامعه ی ما آمار بالای طلاق در سالهای اخیره. حتما شما هم شنیدید یا در اطرافتون کسانی رو سراغ دارید که عمر زندگی مشترکشون کمتر از یک سال یا حتی شش ماه هست. مسلمه که این اتفاق اصلا خوب نیست و پیامدهای بدتری هم در پی داره. اما بین همه ی این بدی ها و تبعات منفی انکار ناپذیر این مشکل من یه نکته ی خوب میبینم و اون اینه که افراد دارن تلاش میکنم نقش قربانی رو نپذیرن. پیرزن و پیرمردهایی رو میشناسیم که با حسرت از گذشته هاشون صحبت میکنن و همیشه از اینکه زندگیشون رو به نفع دیگری فراموش یا فدای فرزند و همسرشون کردن شکایت دارن؛ در حالی که اونا هم مثل هر انسان دیگه ای این حق رو داشتن که زندگی خوبی داشته باشن و دست کم از انتخاب ها و تصمیماتشون راضی باشن. شرایط عرفی و توقعات نابجایی که جامعه یا خانواده های دو نفر توی یه زندگی مشترک تحمیل میکنه این قدرت رو داره که تمام عمر افراد یه خانواده رو با حسرت همراه کنه پس بهتر نیست این تفکرات غلط یه جایی زیر پا گذاشته بشه؟ طبیعیه که مقابله با چنین مشکلی هزینه ی سنگینی داره، و به نظر من این هزینه ایه که جوونای دوره ی ما دارن میپردازن به این امید که در آینده از شر این تفکرات و باورهای غلط خلاصی پیدا کنن.

همه ی ما این رو میدونیم که کنار هم قرار گرفتن دو نفر از دو خانواده و دو فرهنگ مختلف به این سادگیا هم نیست. برای ایجاد یه رابطه ی پایدار تلاش دو جانبه و بلکه چند جانبه ای لازمه اما توی فرهنگ ما عموما این انتظار بیشتر یا صرفا از طرف زن هست نه شوهر (بعضی مناطق پر رنگ تر و جاهای دیگه کمرنگ تر). پس از جهتی اینکه دخترای دوره ی ما کمتر زیر بار چنین اشتباهی میرن من رو امیدوار میکنه. منم مثل شما میدونم که پدیده ای مثل طلاق، جدایی یا اختلافات خانوادگی ریشه های مختلفی داره ولی حرف امروز من همینه که عرض کردم. برای پا بر جا موندن یه زندگی هر دو طرف به سهم خودشون باید تلاش داشته باشن. چند روز پیش این نکته رو یاد گرفتم که در زبان عربی وقتی میخوان از مشارکت دو طرفه صحبت کنن از فعل های باب تفاعل استفاده میکنن، حالا این ربطش چیه؟ :)) وقتی میگیم تفاهم در صورتی معنا پیدا میکنه که دو طرف برای ایجاد تفاهم مشارکت و همکاری کنن. پس چه خوبه وقتی ببینیم توی یه رابطه یکی داره از مسئولیتش شونه خالی میکنه اون رو با افکار پوسیده ش رها کنیم پیش از اینکه افراد جدیدی ناخواسته وارد اون رابطه بشن و تحت تاثیر تنش های اون رابطه آسیب ببینن. 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۱:۴۷
لادن --

میگن واسه متفاوت بودن کافیه خودت باشی. این حرف به نظرم خیلی درسته چون دقیقا دنیایی که هر آدمی توی ذهنش میسازه و با خودش این ور و اون ور میبره منحصر به فردترین و خودی ترین چیزیه که داره و میتونه داشته باشه. از این رو نشستم به تفکر و اندیشیدن در درونم که من چی دارم که از بقیه متفاوت ترم میکنه که نوشتن و نشر دادن  اون ممکنه به قدر ذره ای برای دیگران مفید باشه. رسیدم به اینکه تجربه های زندگیم توی همین دوره ی بیست و نه یا سی ساله ای که از خدا عمرم گرفتم، تقریبا تنها داشته و ابزاریه که برای نوشتن دارم. بعد از انتشار این پست در خردادماه، به این فکر رسیدم که بیشتر از حس و تجربه های بخشی از زندگیم که مربوط به جدایی والدینم میشه بنویسم. از بزرگترین تابوی زندگیم. جدایی! به نظر خودم که نوشتن از چنین مسائلی کار خیلی دشواریه، ولی شما میتونی ازم نپذیری. چرا دشوار؟ چون بدون اینکه وارد بخش خیلی خصوصی زندگیم بشم باید از دیدگاهم در این باره صحبت کنم. نوشتن از عقاید و نظرات خالصانه ی درونی یکی از سخت ترین کارای دنیاست، این رو لطفا از من بپذیرید چون ماها اغلب با خودمونم صادق نیستیم چه برسه با دیگران.

من مایلم بیش از واژه ی طلاق از معادلش یعنی جدایی استفاده کنم، به چند دلیل؛ اول اینکه طلاق یه واژه ی حقوقیه و من میخوام تجربیات حسی و مشکلات اجتماعی مربوط به این ماجرا رو مورد بحث و بررسی قرار بدم. دلیل دوم وجود شرایطیه که بهش طلاق عاطفی میگن. من این واژه رو هم درک نمیکنم ولی جایگزین بهتری هم براش سراغ ندارم. وقتی یه زوج بدون اینکه به لحاظ قانونی و شرعی از هم جدا بشن، نسبت بهم علاقه و عاطفه ای نداشته باشن ساده ترین و دم دست ترین حالت ممکنه، در بیشتر موارد (مواردی که من دیدم یا شنیدم و...) وضع از این هم بدتره. افراد احساس مسئولیتشون نسبت به همدیگه رو هم از دست میدن و یا به آزار همدیگه و حتی دیگران رو میارن و هزار تا پیامد نامطلوب دیگه. پس واژه ی طلاق عاطفی فقط یه زیر مجموعه از مفهومیه که من اون رو جدایی مینامم. دلیل دیگه اینه که رابطه هایی هست که در اون دو نفر بنا بر ملاحظاتی ( عرفی) بدون اینکه از هم طلاق گرفته باشن جدا زندگی میکنن. این مورد اخیر اصلا چیز جالبی نیست یه جور بلاتکلیفی همیشگیه و اون کسی که بیش از همه آسیب میبینه و رنج میکشه قطعا زنه. بازم یادآوری میکنم که اصلا قرار نیست به بحث حقوقی ماجرا بپردازم وگرنه نظرات در این باره فراوانه. دلایل دیگه ای هم هست که بحث رو زیادی کش دار میکنه و فعلا ازش میگذرم.

پس از این به بعد هر از گاهی تلاش میکنم درباره ی مسائلی از این دست که خودم توی زندگی باهاش مواجه شدم یا حسش کردم بنویسم. و در مجموعه موضوعات " طعم تلخ جدایی" در گوشه ی وبلاگم میتونید همه رو یه جا پیدا کنید.


برای شروع بذارید از وجود یه سری حسگر حساس توی وجود خودم براتون بگم. این حسگرا در چند مورد اخیر به خوبی خودشون رو ثابت کردن. زمانی که از بچگی شاهد اختلافات بین والدینتون هستید خواه ناخواه به مسائلی فکر میکنید که مربوط به سن و سالتون نیست و خیلی زود با چراهایی توی زندگی مواجه میشید. چی میشه که آدما همدیگه رو درک نمیکنن؟ دقیقا چی عامل اون حسیه که باعث میشه کسی صدای خودش رو بلندتر از بقیه بشنوه یا حتی گوشی برای شنیدن طرف مقابلش (همسر، فرزند) نداشته باشه؟ و... فکر کردن به این مسائل دو تا گزینه پیش روی فرزند جدایی (یا طلاق) میاره. یکی اینکه انقدر بهش آسیب بزنه که اونو از پا دربیاره و از مسیر عادی زندگیش منحرف کنه، در پی این اتفاق فرد یا به اعتیاد رو میاره یا ترک تحصیل میکنه یا زیاده از حد پرخاشگر میشه و ... اما گزینه ی دوم مشمول همون قانونی میشه که " هر چیزی که تو رو نکشه قدرتمندترت میکنه" پس اگه نخواید بهم سخت بگیرید، اسمشو میذارم "درک زودرس " و البته که مربوط به موضوعات خاص پیش روی فرد میشه و نه همه ی مسائل. چون ماجرای جدایی به شکل بیرحمانه ای تلاش میکنه آدمای درگیرش رو از روال عادی زندگی و تجربه ی سایر وجوه دنیا دور نگه داره. از حسگرها میگفتم... من قبل از اینکه خود افراد متوجه بشن علایمی رو که باعث جداییشون میشه حس میکنم. علائم خیلی سخت و پیچیده ای نیست، همون طور که چند خط بالا نوشتم از جایی شروع میشه که نمیشنویم.

دوست عزیز باور کن هیچ کدوم از ما همه چیز رو نمیدونیم. ما احساست همدیگه رو درک نمیکنیم، ما رویاهای هم رو نمی بینیم، و درک درستی از توقعات همدیگه نداریم. نمیتونیم داشته باشیم چون هر کدوم به دنیای ذهنی خودمون تعلق داریم. اونچه ما رو کنار هم نگه میداره و رابطه هامون رو حفظ میکنه درک و احترام به این تفاوت هاست. وقتی آقایی از خانمش میخواد رنگی رو از طیف رنگی لباس هاش حذف کنه وقتی خانمی همسرش رو از محیطی که مرد به اون نیاز داره و در اون احساس خوشحالی میکنه بی دلیل یا خودخواهانه منع میکنه، داره اولین گام رو برای نادیده گرفتن این دنیای متفاوت بر میداره. و نگاه ها! این پارامتری که شاید به سادگی از کنارش بگذریم و ندیده ش بگیریم اما اولین آلارم و اخطار از نگاه ها شروع میشه و از چشم هایی که به هم دوخته نمیشن مگر در موقع خشم و اعتراض.

در همین جا ازتون درخواست دارم اگر این موضوع از نوشته هام رو دنبال میکنید ( یا خواهید کرد) بهم کمک کنید تا بهتر و هدفمند در این باره بنویسم. با این امید که برای خواننده ها مفید باشه.


پ.ن: واقعا کل متن رو خوندید، بابا دمتون گرم.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۵
لادن --