زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

یادداشت 312، ریشه

جمعه, ۱۴ دی ۱۳۹۷، ۱۲:۲۹ ق.ظ

نزدیک به 15 سال. این یعنی نیمی از عمرم رو توی این شهر زندگی کردم. همین چند وقت پیش بود که حساب کردم و شگفت زده شدم از این حقیقت. شاید بهتر باشه بگم از 15 سال پیش خانواده م به این شهر اومد. وگرنه که من شش سال از این مدت دانشجوی شهر دیگه ای بودم. حدود سه سال هم پشت کنکور گذشت و شبها و روزهایی که به هم دوخته و عمر سوخته ای شد که تفاوتی نداشت کجای این کره خاکی باشم. در تمام این مدت هیچ وقت نشد که خودم رو اهل اینجا بدونم. اینجا شهر من نبود. 

شیراز، که تنها دو سالی مهمان صفای خونه های بهار خواب دار و کوچه و خیابانش بودیم و از عطر نارنج و تماشای بهار بوستانها و موزه‌ها و سینماهاش لذت بردیم، با یک جفت کفش قرمز پاشنه داری که پشت ویترین مغازه ای دلم رو برد و هیچ وقت نصیبم نشد، رو بیشتر شهر خودم میدونستم. یا رشت که سالهای دبستانم، کوچه هاش محل بازی و قهر و آشتی با دوستام شد، پارک شهر و کانون کودک و نوجوانش خاطره ی شیرین زندگیم و اولین تلاشم برای ارتباط با کتاب و نوشتن بود با فرهنگ زیبای دلنشینش بیشتر به شهر من شبیه بود. آبادان که از وقتی یادم میاد تعطیلاتم رو توی بازار و محله ها و ساحل رودخونه و نخلستان هاش گذراندم همین طور.حتی دو شهر دانشجوییم که هزاران خاطره ازش داشتم. اما اینجا چی؟ من توی این شهر زندگی نکردم. توی خیابوناش با دوستی قدم نزدم. توی پارک شهرش با کسی درد دل نکردم، اینجا به کسی دل نبستم، توی بستنی فروشیای این شهر از خنده روده بر نشدم، توی فروشگاهش پول کم نیاوردم تا مجبور بشم اضافه ی خریدم رو به قفسه ها برگردونم و با ته مونده ی پولم لواشک بردارم و بعد یه دل سیر به خنگی نداشتن حساب کتاب جیبم با دوستی بخندم. من از قدم زدن توی روزای بارونی این شهر هیچ لذتی نصیبم نشده. من توی این شهر زندگی نکردم. 

اینجا رو شهر خودم نمیدونستم تا اون روز که دنبال پیدا کردن مزار پدر دوستم بودم.اون جا بیشتر مطمئن شدم که اینجا شهرم نبوده. زیر این خاک من عزیزی نداشتم. اون روز همینطور که بی هدف قدم میزدم و چشم می گردوندم و سنگ مزارها رو می خوندم و دنیا دور سرم می چرخید و همزمان اقیانوس درون دلم طوفانی شده بود، وسط هزار هزار فکری که توی اون طوفان در تلاطم بود به اینام فکر می کردم. به این که دیگه چیا می تونه آدمی رو به شهری، سرزمینی، خاکی متصل کنه؟

اون روز وقتی هیولای غم راه گلوم رو گرفته بود. وقتی به عموی مهربانی فکر کردم که من رو "دخترم" صدا می کرد و من محبت پدرانه ش رو باور داشتم، وقتی همه ی وجودم، حس از دست دادن رو تجربه کرد، انگار پیوندی بین خودم و این شهر حس کردم. پیوندی که همه ی این سال‌ها انکار شده بود. 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۱۴
لادن --

نظرات  (۲)

این که آدم به کسی یا چیزی تعلق خاطر نداشته باشه،به نظرم گاهی وقتا میتونه خوب باشه.اما باز به نظر من این که الان شما در این مدت نسبتا زیاد نخواستید یا نتونستید این جا رو شهر خودتون به حساب بیارید،شاید به خاطر مشکلات و سختی هایی بوده که این جا باهاشون روبرو شدید.بعضی از ماها خاطرات تلخ مون رو که به یاد میاریم،دوست داریم میشد که اونارو از تقویم زدگی مون پاک کنیم.اما اگه واقع بین باشیم،می فهمیم که هر چقدر هم که این جارو شهر خودمون ندونیم،باز تکه ای از ریشه مون رو اینجا جا گذاشتیم یا جا میزاریم.
روح تمامی رفتگان شاد.
پاسخ:
آره 
شاید هم حق با شما باشه
۱۸ دی ۹۷ ، ۰۲:۵۷ شرف الدین
عجیبه که اینقدر ایران رو چرخیدید!
من از اول تا حالا یه جا بودم


از قصد نگفتید الان کدوم شهر هستید؟
پاسخ:
اینکه یه جا بودید احتمالا خوب باشه. دست کم خوبیای زیادی داره که غبطه برانگیزه. 

آره .الان یه شهر کوچک توی جنوب کشورم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی