زندگی با طعم لادن

زندگی با طعم لادن

"یادداشت های لادن" بخشی از تجربیات و تفکرات نویسنده ست.
از اینکه مطالب این وبلاگ را بدون اجازه کپی نمیکنید سپاسگزارم.

+ برخی از مطالب قدیمی که مناسب زمان خاصی بوده، به خاطره ها پیوسته.

یادداشت 244، گلی گلی

چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۹ ق.ظ

مادربزرگم میگفت: دوست داشته اسمم گلی باشه. تعریف میکرد که شب اول تولدم از اونجا که مامان حالش بد بوده و بیمارستان هم امکان نگهداری از من رو نداشتن، من رو به دست مادربزرگم میسپارن و اونم تا صبح به جای شیر بهم آب قند داده. همون شب همزمان با گریه و بی قراری من، یه پرنده روی دیوار خونه آواز میخونده و اینطور به گوش مادربزرگم رسیده: گلی گلی... گلی گلی 

گاهی به این فکر میکنم که این آواز که مادربزرگ میگه شبیه صدای کدوم پرنده ست؟ و اصلا چرا باید اون وقت شب یه پرنده بیاد و درست بنشینه روی دیوار خونه ای که یه نوزاد داره با رنج به دنیا اومدنش کنار میاد؟ 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۰۱
لادن --

نظرات  (۳)

۰۱ آذر ۹۶ ، ۰۱:۰۵ رضا سهرابی
جالب بود...
پاسخ:
سپاسگزارم
۰۱ آذر ۹۶ ، ۰۵:۵۰ مترسک ‌‌
حیوونا مخصوصاً پرنده‌ها وقتی جایی احساس امنیت کنن، توقف می‌کنن و احیاناً آوازی هم می‌خونن؛ یحتمل اون دوست بی‌زبانمون هم اون دقایق، اون جا، احساس امنیت کرده بوده و ناخواسته شده موسیقی متن یه اتفاق انسانی...
پاسخ:
بُعد جدیدی به تجسم من از اون شب اضافه کردید. آرامش!
۰۲ آذر ۹۶ ، ۱۰:۴۸ شرف الدین
خداوند را شاکریم که در آن لحظه حساس نامگذاری باقلمونی از خود صدا ساطع نکرده است! :)))
پاسخ:
:)
نه خب آخرشم حرف حرف بابام شد نه پرنده که 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی